قصه ی اهلی شدن (مهزاد)

همین اولش بگم من نه روان شناسم و نه جامعه شناس، رشته ی تحصیلیم هم هیچ ربطی به علوم انسانی نداره! خلاصه هر چیزی میگم درک شخصی خودمه و طبیعتاً می تونه هم درست نباشه.

خیلی اتفاقی به جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان معرفی شدم. از اون جایی که کلاً به مسائل بهداشتی حساسم ، بلافاصله جذب واحد بهداشت شدم. ورودم مصادف شد با هفته ی بهداشت و برنامه ی دوستان برای گذاشتن کلاس های آموزش بهداشت. شوخی شوخی شدم معلم بهداشت!!!

اولین چیزی که در برخورد با بچه ها به ذهنم رسید، این بود که » اعتماد» بزرگ ترین سرمایه ی اون ها بود که راحت و بی حساب خرجش نمی کنن. تو برخورد های اول قصه، قصه ی اعتماد کردن و نکردنه! به قول شازده کوچولو قصه ی اهلی شدن و اهلی نشدن! بچه ها با تردید بهت نزدیک میشن: خاله تازه اومدی؟ خاله اسمت چیه؟ خاله از این به بعد چه روزهایی میای؟ از نوع نگاهشون خوب میشه فهمید بهت اعتماد ندارن. تو رفتارهاشون کاملاً میشه بخونی: یه دانشجوی سوسول دیگه… مفت خور …!!! حتی شاید بدتر از این هم باشه که دیگه شما بلد نیستی بخونی.

اولین حضورم به عنوان مربی بهداشت سرکلاس واقعاً برای من تجربه ی متفاوتی بود. ادبیاتم خیلی با بچه ها فرق داشت. بچه ها به جای اینکه بشینن و به حرف هام گوش بدن از میز و صندلی بالا می رفتن و پایین می پریدن یا با هم دعوا میکردن. چندنفری هم که به نظرم  رسید دارن گوش می کنن با چشم های گرد شده و دهان باز نگاهم میکردن، انگار از فضا افتادم سر کلاسشون و کارهای بهداشتی هم آداب و رسوم غریبه ایه که از سیاره ی خودم به زمین آوردم.

البته باز خیلی خوشحال شدم وقتی که پرسیدم «بهداشت شما رو یاد چی میندازه؟» به خاطر تلاش های قبلی واحد بهداشت همه یاد مسواک و خمیردندون و زخم و پانسمان و این طور چیزها می افتادن. داشتم نا امید می شدم که یکی از دوستان با سابقه تر واحد بهداشت وارد کلاس شد و بعد از اینکه کمی به کلاس سامان داد از یکی از پسرهای خیلی شیطون پرسید: » خوب خاله مهزاد چی گفت؟ » پسر بدون کمک گرفتن از دیگران و مِن مِن کردن، حتی بهتر از خودم، بیشتر حرفهام رو تکرار کرد !!!

دو- سه هفته گذشت. هر شنبه حرف هام همون حرف های قبلی، راجع به بهداشت فردی، بود: بچه ها ناخن هاتون رو کوتاه کنید… بچه ها روزی حداقل دو بار مسواک بزنید! یک بارش هم حتماً شب ها قبل از خواب باشه … بچه ها حداقل سه روز یک بار حمام برید و لباس هاتونو کاملاً عوض کنید و بذارید مامانتون بشوره یا خودتون تمیز بشورید … بچه ها حتماً با کفش جوراب پاتون کنید و جورابتونو هر روز وقتی رفتید خونه با دست هاتون بشورید … قبل از غذا و بعد از خارج شدن از دستشویی حتماً دستهاتون رو با صابون خوب بشورید … بشورید… بشورید … بشورید … . بعد از شستن ها نوبت خوردن و نخوردن ها بود: بچه ها تغذیه ی غیر بهداشتی نخورید … خوراکی بدون مجوز و پروانه ی بهداشت نخورید … آلوچه نخورید … لواشک نخورید … پفک نخورید … از دست فروش ها خرید نکنید … نوشابه نخورید … ای بابا ! تا وقتی کلی چیز های خوب و سالم برای خوردن هست مثل شیر، خرما، ماست، بستنی، میوه و… چرا چیزی می خورید که به خودتون صدمه بزنید؟! و تازه بخش وحشتناکش این جا بود که باید بچه ها رو قانع میکردم قیمت تغذیه های بهداشتی با تغذیه های غیربهداشتی برابره !!! چیزی که واقعاً خودم هم بهش اعتقاد نداشتم.

بعدش هم حرف های تکراری راجع به اینکه کلاس و مدرسه و شهر مثل خونه تون می مونه… زباله جاش توی سطل مخصوص زباله ست… اصلاً شهر ما خانه ی ما و… . این بخش هم برای خودم خنده دار بود وقتی بعد از این همه سال که از قدمت این شعار میگذره، خانمی با چندین قلم آرایش و دوازده انگشتر اصل و کلی ادعای با کلاسی شیشه ی ماشین آخرین مدلشو پایین می کشه و زباله بیرون پرتاب می کنه، من چه انتظاری می تونستم از این بچه ها داشته باشم که شاید اولین بارشون بود چنین چیزی میشنیدن؟!!!

حرف ها تکراری بود ولی هر بار کلی چیز جدید سر کلاس وجود داشت. هر بار بچه ها رو مرتب تر و تمیزتر از قبل می دیدم و این تغییر واضح تر از اونی بود که بشه انکارش کرد. بعد از اینکه چیزی می خوردن می دیدم که اکثرشون زباله ها رو توی سطل زباله می ریزن و مثل قبل این طرفو اون طرف رها نمی کنن. بچه هایی که یه وقت هایی سر لواشک ممکن بود خیلی جدی دعوا کنن بعد از تذکر من لواشک هاشون رو توی سطل زباله می انداختن، انگار حالا حرفم رو باور میکردن راجع به اینکه این لواشک ها یک سری میوه ی گندیده و بی خاصیته که با اسید قاطی شده.

قوانین سیاره ی من حتی اگر خیلی هم برای بچه ها مقبول نبود اما حالا حداقل براشون آشنا بود. تا از در وارد میشدم چند نفر دستهاشون رو جلوی صورتم می گرفتن تا اندازه ی ناخن ها و تمیزی دست هاشونو تأیید کنم. از دخترها خواسته بودم که موهاشونو کوتاه کنن که بتونن تمیز بشورن و همیشه مرتب نگهشون دارن. سعی کردم براشون توضیح بدم که بلند کردن مو علاوه بر اینکه می تونه ریزش مو رو تشدید کنه می تونه جلوی بلند شدن قدشون رو هم، در سن رشد، بگیره! باور نکردنی بود اما دخترهایی که بلندی موهاشون به جونشون بستگی داشت موهاشون رو کوتاه می کردن و با خوشحالی نشونم می دادن. نمی دونستم اسمش رو چی بذارم. باورم نمی شد ولی بچه ها من رو به عنوان مربی بهداشت پذیرفته بودن. گفتنش سخته، بچه ها به من اعتماد کرده بودن !!!

حالا من و بچه ها برای هم اهلی شدیم حالا من خوب می دونم اهلی شدن یعنی چی. بچه ها به حرف های من گوش میدن و تا جایی که بتونن و کار و وضعیت مالی و بچگیشون اجازه بده عمل میکنن، این یعنی اینکه بچه ها اهلی شدن. میدونم الآن فقط به خاطر اعتماد و دوستیمون بعضی کارها رو انجام میدن ولی ایمان دارم اونقدر این کارها رو انجام میدن که حتی اگر روزی من هم نباشم فرقی نمیکنه و اونها عادت کردن که اون کارها رو انجام بدن.

صبح زود، شنبه، ساعتم داره زنگ میزنه و لحظه به لحظه صداش بلندتر میشه… شب قبل تا ساعت 2 نصفه شب مهمون داشتیم… خسته ام… احتیاج به خواب دارم… کارهای پایان نامه ام مونده … از سرزنش استادم می ترسم… کمبود خواب دارم… پاسگاه نعمت آباد خیلی دوره … بخوابم؟ … نه بلند شو دختر … حتی اگر بچه ها منتظرت نباشن تو که دلت برای اون ها تنگ شده … بلند شو دختر… من هم اهلی شدم !!!

مهزاد

ps: فکر کنم معرفی یا توضیحی لازم نباشه….

pss: اشتباه  فکر کردم لازمه !! اینو مهزاد نوشته که از بچه های بهداشته..

Advertisements
Comments
7 Responses to “قصه ی اهلی شدن (مهزاد)”
  1. لیلا می‌گوید:

    عالی بود…خوش به حالت که این همه دوست اهلی داری.دیگه نمیمونی بی دوست و دنبال مغازه ای که دوست بفروشه هم نمیگردی،مغازه ای که نیست.
    خوش به حالت خاله جیران و خسته نباشی عزیزم

  2. علی می‌گوید:

    خيلی ساده نوشته بودی و چسبيد حسابی… خيلی لذت بخشه بچه ها سر کلاست آرامش داشته باشن، چيزی که سخت ازشون گرفته شده…

  3. مهزاد می‌گوید:

    همیشه فکر می کردم مهمل می نویسم!!! باور نمیکنم چند تا آدم باحال این همه وقت گذاشتن خوندن!!! شاید چون تو وبلاگ جیران بوده … نمی دونم … مرسی جیران جونم

  4. jairanpilehvari می‌گوید:

    😀
    می گفتی گاو و گوسفند می قربونیدم مهزاد خانوم 😀

  5. مریم می‌گوید:

    jjjjbgسلام. واقعا خسته نباشید. خیلی ساده و دلنشین بود. فکر کنم معنی واقعی اهلی شدن شازده کوچولو رو دیگه بهتر از اینجا هیچ جای دیگه ای نشه فهمید …
    اااا
    خیل
    وا

  6. فرهاد تهرانی می‌گوید:

    be nazaram ina serfan ye seri hazyan miyad ke az pase khoondane shazde koochooloo be nevisande dast dade. ehtemalan ishan jamiyate defaro ba baghe vahsh eshtebah gereftand

  7. مهزاد می‌گوید:

    مرسی مریم جان … مرسی آقای تهرانی بار بعدی اگر وجود داشته باشه بیشتر دقت می کنم ولی خوشحال میشم دقیقا بدونم کدوم کلمات چنین حسی رو به شما داده؟!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: