از روز اول تا امروز.. (ساناز)

روز اول

نمی­دونم چرا یک دفعه به ذهنم خطور کرد که روز اول رو به تصویر بکشم؟! نمیدونم شاید چون برای خودم یک خاطره­ ی جالب بود! بعد از کلی شک و تردید در رابطه با اینکه می­تونم به جمعیت برم و اونجا رو حداقل یکبار هم شده از نظر بگذرونم، پنجشنبه ی هفته پیش تمام قرارهامو کنسل کردم و بار سفر بستم!! چون قرار بود به منطقه­ای از تهران بروم که تا به حال خوابش رو هم ندیده بودم. البته کلی از پدرم پرسیده بودم که یافت آباد کجاست و گرچه بارها از این منطقه عبور کرده بودن، ولی هیچ تصور درستی ازش نداشتن. که بدلیل سوال و جواب کردن های زیادم ازم پرسید که اونجا چه کار دارم و از اونجایی که می­دونستم اگر کلمه­ ای در مورد رفتنم به جمعیت صحبت کنم باید خواب رفتن به اونجا رو در آینده ای دور متجسم می­شدم! این بود که هیچی نگفتم و از اونجایی که پدرم از ماجراجویی های من باخبر بود، ازم خواست که اگر قصد رفتن به این منطقه رو دارم با هم همراه بشیم چون منطقه خطرناکیه! تازه از اونجا بود ترسام شروع شد که وای خدایا الان یعنی کجا می­خوام برم! اگر زنده برنگردم چی؟! و ….

آخر پنجشنبه کوله پشتی ام رو برداشتم و راه افتادم. تا  انقلاب تقریبا یک مسیر عادی بود که تا اون موقع بارها طی کرده بودم. از انقلاب سوار اتوبوس های پایانه­ ی شهید سروری شدم، با  این تصور که این مناطق خوراک بلند کردن دخترهای جوان برای دزدی و کیف زنی و تجاوزه، ریسک سوار تاکسی شدن رو نپذیرفتم و سوار اتوبوس بلیطی شدم. اول که سوار اتوبوس شده بودم فکر کردم اشتباهی سوار شدم، آخه همه­ ی آدم هایی که سوار اتوبوس شده بودن، آدم بودن!!!! بعد از کلی تماشا کردن آدم ­های داخل اتوبوس و اطمینان از اینکه این ها شبیه همون آدم­ هایی هستن که تا به حال دیده بودم! به منظره­ ی بیرون اتوبوس خیره شدم و دنبال مناطق زاغه نشین می گشتم!!!!! …… بعد از تلاش بسیار و بی­ وقفه! خیابان زمزم رو پیدا کردم و با دیدن  ریل راه ­آهن و پیدا کردن ایستگاه یکی مونده به آخر، بالاخره پیدا شدم!  امان از اون لحظه­ ای که از اتوبوس پیاده شدم. هر لحظه منتظر بودم که یک نفر بهم حمله کنه! قیافه ­ام در اون لحظات واقعا دیدنی بود! دو تا چشمام داشت از حدقه می­زد بیرون! کیفم رو توی بغلم به شدت فشار می دادم و با اینکه چیز خاصی هم داخل کیفم نداشتم نمی­ دونم چرا اینقدر وحشت زده بودم. آدم­ ها رو ورانداز می­کردم و به خودم فحش و لعن و نفرین می­کردم که دختر بیکاری، داشتی زندگیتو می­کردی! فرشته­ ای که روی شونه­ ی راستم نشسته بود بهم می­گفت ادامه بده!! به خودت افتخار کن تو آدم مهربون و خوبی هستی!! از یک پسر مغازه­ دار مسیر رو سوال کردم و اون هم بدون اینکه بشناسدم مثل کسی که تا به حال بارها دیدتش و باهاش صحبت کرده، راه رو بهم نشون داد. انگار که می­دونست کجا می­رم. بعدا فهمیدم که از بچه ­های محله و به جمعیت رفت و آمد داره و خوب حدسش هم کاملا درست بود. ادامه دادم و باز هم پیش رفتم و پلاک خانه­ ها رو از 110 شمردم چون  به لطف راهنمایی دوستان یک ایستگاه زود پیاده شده بودم!! به آخرین پلاک که 51 بود رسیدم و باورم نمی­ شد که کلی راه دیگه بود که باید پیاده می­رفتم تا به پلاک 53 برسم! تقریبا احساس می­کردم گم شدم و جرات پرسیدن از هیچ کس رو هم نداشتم چون فکر می­کردم به محض اینکه متوجه بشن غریبم، می­دزدنم و می­کشنم!! باز هم عزم زنانه ­ام را جزم کردم و ادامه دادم. یک پارک بزرگ بود که باید تا انتهاش می­رفتم. با کلی ترس و وحشت که خیلی بیشتر از قبل بود، پارک رو رد کردم که سه تا پسربچه که یکی از اونها از بقیه بزرگ­تر بود، نظرم را جلب کردن. با من هم مسیر بودن. با خودم فکر کردم که اینها احتمالا همان «کودکان کار» باید باشن!  بعد از چند لحظه متوجه نگاه های پرس و جوگرشون شدم و فکر می­کنم از قیافه­ ی وحشت زده ام فهمیدن تازه واردم اما من فکر کردم می خوان کیفم رو بزنن، این بود که کیفم رو محکم­تر بغل کردم و فقط کمی مونده بود که وسط خیابان بلند بزنم زیر گریه و شروع کنم به فحش دادن به خودم که یکدفعه یک در گاراژ مانند قرمز رنگ که من فکر کردم کارگاهه جلوم سبز شد یا به عبارتی من جلوش سبز شدم!  پلاک را نگاه کردم، 53 بود وای خدایا باورم نمی­شد!! داخل رو که نگاه کردم بیشتر به گاراژ بودن مدرسه اعتقاد پیدا کردم!! مدرسه به تنها جایی که شباهت نداشت مدرسه بود!! اینجا کجاست خدا!! من دنبال یک ان­ جی­ اوی با کلاس می­گردم که مرکز حمایت از کودکان کاره اینجا دیگه کدوم خراب شده­ ایه؟؟!! فکر کردم اون کسی که دیروز باهاش صحبت کردم و آدرسو ازش گرفتم باهام شوخی کرده. اگر اون لحظه جلوم سبز می­شد بی شک بدون دادگاه اعدامش می­کردم!! شوخی با من اون هم یک شوخی به این وحشتناکی و بی مزه گی!! تو افکارم غرق بودم که یک دفعه یک نفر با سر و وضعی که خیلی به آدمیزاد شباهت داشت جلوی در اومد که یک سرکی بکشه که چشش خورد به یک آدمیزاد جلوی در که گیج و منگ همه جارو اسکن می­کرد. بعدا فهمیدم اون آقا اسمش عمو لطفی بود و واقعا می­تونم لحظه­ ای که دیدمش رو به داستان اون بدبختی تشبیه کنم که کشتی­اش وسط دریا غرق می­شه و تک و تنها تو یک جزیره زندگی می­کرده که یک روز چشم­ هاشو باز می­کنه و میبینه که یک آدمیزاد دیگر هم توی اون جزیره زندگی می­کنه!! رفتم تو، چشم­های عمو لطفی.. روشن بود و زیبا! و خوب احساس آرامش کردم که آدم خوبیه و با من کاری نخواهد داشت! فکر می­کنم عمو لطفی وقتی قیافه­ ی منو دید کلی بهم خندید! البته نمی­ دونم شاید قیافه­ ی خودش هم اولین بار همین شکلی بوده خوب!

گفتم: برای کارگاه آموزشی تون آمدم! ساعت دوازده!

گفت: بله!! بفرمایید بنشینید!

گفتم: مرسی و رفتم توی دفتر. دفتر که چه عرض کنم شبیه یک لونه ی کفتر بود که توی سرمای زمستون یک بخاری توش روشن بود و در طاق باز! دیوارهایی با گچ ورآمده و کلی نقاشی بچه ها که روی دیوار نصب شده بودن.. روی یکی از صندلی­ ها  نشستم، شروع کردم به نگاه کردن به اطراف بخصوص در و دیوار و نقاشی­ ها. فکر کنم همه کلی از تنها بودنم و زود اومدنم متعجب بودن چون کمتر کسی تنها و بی دوست و آشنا دفعه ی اول میاد!!  توی دفتر که نشسته بودم چندتا از بچه­ ها که گل تو دستشون بود  اومدن طرفم و گفتن: قشنگه خاله؟! من یک کم دور و برم رو تماشا کردم که مطمئن بشم با من بودن! تا حالا نشده بود بچه ­ها با من ارتباط برقرار کنن. بچه­ هایی که تا به حال دیده بودم یا باید کسی رو بشناسن یا کلی باهاشون حرف بزنی تا گرم بشن و خجالتو بزارن کنار و وارد صحبت بشن! ولی در این بچه­ ها خبری از ترس و خجالت نبود! بعد از اینکه کمی نشستم و به محیط عادت کردم فهمیدم که بچه ها اینجا داوطلبین رو خاله و عمو صدا میزنن. عمو لطفی بهم گفت می­تونم یک چرخ تو مدرسه بزنم و بعدم برم سر کلاس. سر کلاس عمو نادر که نشستم تازه فهمیدم که تو دنیا خبرهایی هست که من روحم ازشون بی­خبره و چقدر این اخبار وحشتناک و تاسف بار بود. کلی از بابت اینکه حرف هاشو شنیده بودم خوشحال بودم و ذوق کرده بودم. داشتم واسه خودم می ­چرخیدم که یک دفعه یک دست از یه اتاق ته حیاط اومد بیرون و منو کشید داخل! و خوب اون دست خاله جیران بهداشت بود که به قول خودش شکارم کرده بود تا توی واحد بهداشت کمک کنم. وضعیت سر و وضع بهداشت خیلی بدتر از دفتر بود، تاریک، داغون، ولی پر از نقاشیای مهربون بچه ها…. و از اینجا بود که قصه­ ی من آغاز شد…

امروز

الان دقیقا پنج ماه از اون ماجرا می­گذره و هر لحظه مشتاق تر می­شم که تو جمعیت حضور داشته باشم و حتی یک لحظه هم احساس پشیمانی نکردم از اینکه یه روزی تک و تنها توی یک منطقه ی خفن تهران به اسم پاسگاه نعمت آباد پا گذاشتم و هنوز شادم که تو این منطقه رفت و آمد دارم. این مطلب رو نوشتم تا به اون هایی که در حال جدال با شک و تردیدهای خودشون هستن، مشکل زمان و وقت را دارن و هر مشکل دیگری که خودشون ازش باخبر هستن بگم که از اومدن و کمک کردن اول به خودشون و بعد به بقیه پشیمون نخواهند شد…

ساناز

Advertisements
Comments
4 Responses to “از روز اول تا امروز.. (ساناز)”
  1. saeed می‌گوید:

    سلام واقعا جالب بود.ایشالا که از هیچ کودوم از کارای زندگیت پشیمون نشی و هر کاری تو زندگیت بدون تردید به موفقیت منجر بشه.کاش منم میتونستم خاطراتمو بنویسم.با تشکر

  2. فیل سوف می‌گوید:

    تا حالا به این فکر کردی که ممکنه خاطره ها واقعیت باشن؟
    و تو یک خاطره برای اون خاطره هایی که فکر می کنی خاطره ن ؟
    (اگر گیج شدی کلا بهش فکر نکن)

  3. ساناز می‌گوید:

    دوست داشتم خودم که اینقدر خوبم!!!!!!!!!!!!!!! مرسی سانازی مهربون من!

  4. آیوانویچ می‌گوید:

    خاله جیران!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: