مروری شاید بر صمد بهرنگی

شاید اول دوم راهنمایی بودم که «تلخون» را خواندم… لازم نیست افسانه خوان حرفه ای باشی تا بفهمی چیزی متفاوت در این روایت وجود دارد…چیزی که در «قصه ی آه» هم می شود احساسش کرد… که اگر باشی هم به عینه می فهمی که این روایت با سایر روایت های فولکلوریک این قصه خیلی فرق دارد… رک تر… و تلخ تر…

کارهای صمد بهرنگی را می شود در چند حوزه بررسی کرد. و در رابطه با ادبیات کودک… ترجمه ی کتاب «کلاغ سیاهه» از مامین سیبیریاک، جمع آوری و بعضا ترجمه ی افسانه ها و قصه ها ی فولکلوریک آذربایجان، تدوین روش های آموزش الفبای فارسی برای کودکان آذری زبان و هم چنین شیوه هایی برای نگارش و انشا و از همه مهم تر، چند قصه است… که همین چند قصه نقطه ی افتراق ادبیات صمدی ست…

علی رغم این که وی شاید در مقایسه با سایر نویسندگان کودک با بیست و چند قصه ی کوتاه خیلی برجسته به نظر نرسد اما به نظر من می توان صمد بهرنگی را در ادبیات کودک به جمال زاده تشبیه کرد، که هر دو بنیان گذار و پیشرو سبک جدیدی هستند.. هر چند که تفاوت صمد نه فقط در لحن، که هم چنین در محتواست..

به جز داستان خیلی قشنگ «بی نام» بقیه ی نوشته های صمد برای کودکان است… وی حتی افسانه ی های مشهوری مثل «دومرول دیوانه سر» و «کور اوغلو و کچل حمزه» را به روایت کودکانه و با آموزه های اخلاقی جدید برای کودکان نوشته است… جایی که از قالب «پدر و مادر خدای کودکانند» و «همه ی خوب ها چنینند و همه ی بدها چنانند» و «خدا یک تصور عظیم غیر قابل دسترسی ست» و … کاملا بیرون می آید.

هنجارهای اخلاقی در قصه های وی به طور قابل توجهی دوباره تعریف شده اند. مثل وقتی که از قول ننه کلاغه می گوید: «ای زن بابای نفهم، تو خیال می کنی که کلاغ ها از دزدی خوششان می آید؟ اگر من خورد وخوراک داشته باشم که بتوانم شکم بچه هایم را سیر کنم مگر مرض دارم که باز هم دزدی کنم؟» (1) و «گناه چیست؟ این گناه است که دزدی نکنم، خودم و بچه هایم از گرسنگی بمیرند… این گناه است جانم که نتوانم شکمم را سیر کنم.. این را هم تو بدان که با نصیحت خشک و خالی نمی توان جلوی دزدی را گرفت. تا وقتی که هرکسی برای خودش کار می کند دزدی هم خواهد بود.»(1) یا اینکه «یاشار گاهگاهی از این دروغ ها سر هم می کرد که ننه اش او را تنها بگذارد.» (1) یا وقتی کچل به مادرش قول می دهد که دست به مال حرام نزند و بعد «کچل راه می رفت و به خودش می گفت: .. حاجی علی پول ها را از کجا می آورد؟ از کارخانه هایش. خودش کار می کند؟ نه. او دست به سیاه و سفید نمی زند. او فقط منفعت کارخانه ها را می گیرد و خوش می گذراند. پس کی کار می کند و منفعت می دهد کچل جان؟ …. اگر آدم ها کار نکنند کارخانه چطور می شود؟ جواب: تعطیل می شود. سئوال: آن وقت باز هم منفعت می دهد؟ جواب: البته که نه. نتیجه: پس کچل جان از این سوال و جواب چنین نتیجه می گیریم که کارگرها کار می کنند اما همه ی منفعتش را حاجی بر می دارد و فقط یک کمی را به خود آنها می دهد. پس حالا که ثروت حاجی مال خودش نیست، برای من حلاال است.» (2) یا وقتی خیلی ساده می گوید «خداوند از سخن دومرول خوشش نیامد» (3)  و معلمی که به دانش آموزانش می گوید: «ما که دیگر نباید به همدیگر دروغ بگوییم. ما با هم دوست هستیم. گفتیم دروغ را به کسی می گوییم که دشمن ما باشد و ما بهش اعتماد نداشته باشیم.» (4) و یا نگار که به کوراوغلو می توپد که: «ما همه در اینجا کار می کنیم و می جنگیم و … همه حق داریم حرف هایمان را بزنیم و عیب و اشتباه دیگران را بگوییم. اگر کسی در میان ما باشد که نخواهد عیب و اشتباه خودش را قبول کند، البته باید از او رو برگرداند. حالا این کس هر که می خواهد باشد.» (5) و «زمین مال کسی است که آن را می کارد.» (6)

و گذشته از همه ی اینها، صمد نه تنها به آگاهی دادن اعتقاد دارد، آگاهی نسبت به شرایط؛ آگاهی نسبت به ظلمی که اعمال می شود؛  مثل به تصویر کشیدن جامعه ای که  «حقش بود بکشیمش؛ یادت رفته اینجا  و آنجا می نشست چه حرف هایی میزد؟» (7) بلکه به ظلم ستیزی هم تشویق می کند و جهانی را آرمانی می داند که از «بچه پولدارهایی که با ماشین و نوکر به مدرسه می آیند» خبری نیست و به کودکان می آموزد که دروازه ی ورودی به  این جهان آرمانی، مبارزه است… مبارزه ی خودشان برای خودشان. و دیگر عصر اینکه بزک زنگوله پایی مادرانه بچه هایش را از چنگ گرگ نجات دهد گذشته است. همان طور که رفیق بز، رفیق سگ، رفیق گوساله و رفیق بره خودشان به تنهایی گرگ ها را فراری دادند….. (8) و  یا مبارزه ی در خت هلویی که چون نمی خواست هلوهایش قسمت کسانی شود که برای آن زحمت نکشیده اند، هر سال هلوهایش را کال می ریخت….. (6)  و یا از همه قشنگ تر، وقتی  که آخرین جمله ی کودک دست فروشی  که اسباب بازی محبوبش را به دختربچه ی پولداری فروخته اند این است: » دلم می خواست مسلسل پشت شیشه مال من باشد…» (9)

(1)  اولدوز و کلاغ ها

(2) کچل کفتر باز

(3) سرگذشت دومرول دیوانه سر

(4) پوست نارنج

(5) کوراوغلو و گچل حمزه

(6) یک هلو و هزار هلو

(7) ماهی سیاه کوچولو

(8) بز ریش سفید

(9) بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری

جیران پیله وری

برچسب ها: « ادبیات کودک؛ نگاه صمد بهرنگی»

Advertisements
Comments
3 Responses to “مروری شاید بر صمد بهرنگی”
  1. ستوده می‌گوید:

    تحلیل مفیدی بود فقط اگر همه ی آثار ایشان را هم معرفی میکردید بهتر بود
    ==============================
    جیران:
    آره می شد ولی خوب قصدم معرفی نبود.. معرفی و بیوگرافی و لیست آثار صمد رو همه جا میشه پیدا کرد. نیتم تحلیل بود..
    🙂

  2. سیامک می‌گوید:

    سلام
    ماهی سیاه کوچولو رو گمونم از قلم انداختی
    =============================
    جیران:
    گیووووووو…
    آخه ماهی سیاه کوچولو کلا خوبه و از اینجور جمله ها توش به نظرم نیومد ولی راس میگی الان یکی پیدا کردم میزارم 🙂
    مرسی 🙂

  3. دیازپام می‌گوید:

    بعضی جملات صمد بهرنگی هست که رسما خواننده رو بلند می کنه می کوبونه زمین. یعنی آدم می خواد از شدت هیجان زمین رو گاز بگیره و لباساشو پاره کنه. مثل همون جمله ی آخر 24 ساعت در خواب و بیداری و یا جمله ی آخر ماهی سیاه کوچولو.
    یعنی به این چیزاشه که عاشقشم. یعنی واقعا حیف که 29 سال بیشتر زندگی نکرد و واقعا حیف…
    ===============================
    جیران:
    دقیقا.. خیلی خوب گفتی… واقعا خیلی ها خیلی زود و خیلی حیف از دست میرن…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: