گزارش قهرمان نشدن من (مهرگان)

یکشنبه درحال اومدن به جمعیت بودم که تو مترو نواب دیدم  یک پلیس عزیز یک فقره کودک کارو گرفته و به اتاقی که در ایستگاه مترو داشتن میبره. من که این صحنه رو دیدم با خودم گفتم که برم جلو و بگم من فعال حقوق کودکم!!

گفتم: سلام عمو گرفتنت؟ گفت: آره. گفتم: غصه نخور، درستش می کنیم.

بعد به آقای پلیس مهربان (که خیلی هم مهربان نبود) گفتم: خسته نباشی من مددکار کودکم. گفت: خب اگه کار داری بیا دفترم.

زنگ زدم به محمد و عمو علی. ماجرا رو براشون گفتم. با توجه به توصیه ی اونا به اتاق مورد نظر مراجعه کردم.

گفت: مددکار کودکی؟ گفتم: آره.

کارت ازم خواست، نداشتم.

گفت: اگه یکی بیاد و بهت این جوری بگه و هیچ کارت شناسایی همراهش نباشه حرفش رو باور می کنی؟ گفتم: بابا همرام نیست.

ولی جناب پلیس آخره بد بینا بود و مثه ابر بهاری هم متغیر..  گیر داد به کیسه ی دستم (یه چند تا مجله بود که باید می دادم به کسی). گفت: این مجله ها رو می بری که این بچه ها بفروشند!! گفت: تو کار پلیس دخالت کردی!!! گفت: گزارش میدم بیان به دستت دستبند بزنن ببرنت بازداشگاه!! گفت: کارتون درسته دستتون درد نکنه!! گفت: تو از این آدما هستی که رئیس باندشونه!! آخر هم گفت: باید زنگ بزنی یکی بیاد.

منم زنگ زدم جمعیت و آقای پلیس با عموعلی حرف زد؛ گفت: یه آقایی اومده تو کار پلیس دخالت کرده من گزارش دادم بیان ببرنش و اینا..  (البته داشت بلوف میزد چون من از اول که اونجا بودم بیسیمش یه فش فشم نکرد) با عموعلی که صحبتش تموم شد؛ گفت: آقای قدوسی الان من چیکار کنم؟ زنگ بزنم به پدرت بگم؟ گفتم: زنگ بزن.

نزد!!!!!

ازم پرسید: چیکار میکنی؟ خانوادت چند نفرن؟ بابات چیکارست؟ دفترش کجاست؟ …

نفهمیدم من چرا مظنونم!! ولی خلاصه خوب آمارمونو گرفت، شمارمم گرفت، کلی حرف زد.. کلی حرف زدم… پرسید: این حرفایی که میزنی برای اینه که خودت زود بری یا بچه رو هم ببری؟ گفتم: دوتاش.

یه چند دقیقه ای فکر کرد و گفت: میتونی بری ولی  سه شنبه با کارت شناسایی بیا ببینمت.

گفتم: بچه چی؟

گفت: حالا کارش داریم……

من اومدم بیرون. بچه موند. هیچی نشد.

اینم اتفاقی بود که برای من افتاد یا بهتر بگم اینم اتفاقی بود که نیفتاد

مهرگان

ps: مهرگان که اینو نوشته از بچه های بهداشته و الان کارتش مصادره ست پیش من !!!

pss: شفاف سازی می کنم !!! مهرگان از بچه های واحد بهداشته توی  «جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان» و منم مسئولشم 🙂

Advertisements
Comments
13 Responses to “گزارش قهرمان نشدن من (مهرگان)”
  1. ازاد باشیم می‌گوید:

    ای واااااااااااااااااااای 😦

  2. ضندگی می‌گوید:

    فعال حقوق کودکی؟آفرین…!
    درود بر تو
    (راستی جواب نظرت رو تو وبلاگم میزارم)

  3. فیل سوف می‌گوید:

    زنده باد حق گیرنده ی حق داران!

  4. سلام دوست عزیز من کمی دیر به دیر بلاگم و سروسامان می دهم شرمنده که دیر جواب می دهم عزیزم خوشحال می شم با هم مراوده داشته باشیم و آقای طه گل هم دانشکده ای عزیزم و دنیا کوچیکه کوچیکه وقتی آرزوهامون یکیه
    =========================================================
    جیران:
    باد آمد و بوی عنبر آورد…
    چه عجب بابا..

  5. ضندگی می‌گوید:

    این مهرگان چیه؟؟؟؟!!!
    =======================================================
    جیران:
    خود ما هم هنوز نفهمیدیم دقیق !!
    پسره
    =======================================================
    مهرگان:
    پسرم و تو واحد بهداشت جمعیتم اگرم بازم میخوای بدونی چیم باز از جیران بپرس

  6. داش آکُل می‌گوید:

    یبار دیگه یکی بیاد بگه تو (یعنی من) غامض می نویسی بلند میشم آبدلوچوکی میام تو فیسش, آناتومیشو بهم میریزم!!!
    این الان غامض نبود؟ نه نبود؟ نه خدایی!
    الان نفهمیدم اینها به قلم مهرگان بود؟ مهرگان رفت؟ کارتشو دست توئه؟ اون که میخواست بچه رو نجات بده کی بود؟ تو بودی؟ که قرار بود با کارت مهرگان بچه رو آزاد کنی؟ آقا کیه؟ تو اون آقایی که قرار بود به پدرش زنگ بزنن؟؟؟؟؟؟؟
    ======================================================
    جیران:
    آخه من چون واسه خودم روشنه که کی به کیه فکر می کنم واسه بقیه هم همین طوره 🙂
    الان یه ps اضافه کردم که توضیح بیشتر بدم !!!
    و آره !!! کارتشو من واسه جریمه مصادره کرده بودم هرچند امروز بش دادم 🙂
    =====================================================
    مهرگان:
    به ترتیب سوال؛
    -ای..
    -آره رفتم
    -امروز پسش گرفتم
    -آقا مهرگان
    -نه خودم قرار بود بدون کارت خودم بچه رو آزاد کنم
    -کدوم آقا؟
    -بابا به بابای من قرار بود زنگ بزنن.

  7. داش آکُل می‌گوید:

    راستی توی وبلاگ من بیشتر از من بحث ِ توئه:دی
    ========================================================
    جیران:
    ای وای 🙂
    الان اومدم دیدم گل انداختم 🙂
    خوب بحث منم بحث خود توست عزیز 🙂

  8. سعيده می‌گوید:

    پليس فكر كنم به سايه ي خودشم شك داشته!
    =======================================================
    مهرگان: پلیسه به چی شک نداشت؟!

  9. درصد توهمم بالا رفت و چشم راستم داره تيك مي زنه
    كليدهاي كيبرد زير انگشتان وول مي خورن
    مي خوام بنويسم برات
    به مهرگان بگو بيا از كودكي هاي من هم دفاع كن
    از همان موقع كه شش سالم بود.
    ======================================================
    مهرگان:
    یکی رو میخوام بیاد از کودکیِ خودم هم دفاع کنه…………….

  10. مهرگان می‌گوید:

    من با کلی دعوا خواستم یه جمله اضافه کنم که نزاشتن ولی الان میگم, که آیا درسته یه رفتاری که با یه مجرم میشه با یه مددکارم بشه؟؟؟

  11. یلدا می‌گوید:

    سلام جیران جون! ببخشید کامنتی که گذاشتی رو دیر دیدم…!
    مرسی از لطفی که کردی…. :*

  12. mahshad می‌گوید:

    hame be negahe ayeneha zendan .be man ham sar bezan

  13. حوری می‌گوید:

    قهرمان عزیز به تو تبریک میگم ولی خدائیش اکه بازم این صحنه ها را ببینی همین عکس العمل رو از خودت بروز میدی؟
    =================================================
    جیران:
    به نظرم باز همین کارا رو می کنه!!
    =================================================
    مهرگان:
    کارتمو پس گرفتم از این به بعد کارتمو می زنم تو صورتش :9

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: