کاش همیشه.. اون وقت …

راستش امروز تو جمعیت داشتیم حرف می زدیم که کلی چیزای خوب داریم و اینا که یاد چیزی افتادم که از قشنگترین خاطره های من و از غرورآفرین تریناشه ..

شاید آبان بود یا آذر… که یه روز محمود (1) از دست چند تا از بچه های کلاس سوم عصبانی شد و اخراجشون کرد از کلاس.. یکی دو ساعت بعد خبر رسید که مثکه قضیه حل شده و بچه ها رو قبول کرده برگردن!!

من تو بهداشت نشسته بودم که فرزانه (2) اومد که «خاله فلان (3) چیزو بم بده!!» گفتم «برو خاله الان خیلی کار دارم و فلان (4) کس که مسئولشه نیست فردا بیا (5).» گفت «مگه خبر نداری خاله؟ عمو محمود ما رو اخراج کرد» منم با افتخار گفتم که بله خبر دارم و اینم خبر دارم که دوباره بخششیدتونو فکر کردی می تونی سر من کلا بزاریو از این حرفا که در اومد بچه به من گفت که آره ولی حالا ما اونو اخراج کردیم. ما دیگه نمی ریم سر کلاسش»

نمی دونم چطور حس اون لحظه مو بگم… کاش همیشه.. همه شون.. اون وقت…..

.

.

1. محمود از بچه های واحد آموزشه و معلمه تو جمعیت

2. فرزانه از مددجوهاست و خیلی زرنگه و خیلی هم قلب منه!! و الان یکی دو ماهیه که کم میاد 😦

3. یادم نیس این فلان چی بود 😦 شاید قرص (آخه معده درد داره بچه ی کلاس سومی..).. شاید هم خمیردندون شاید هم مسواک..

4. این فلان هم یادم نیس کیو گفتم ولی یل مهرگان بوده یا ارسلان یا جمشید یا محسن که اون وقتا مسئول روز بودن

5. البته نیاز به توضیح نیس که من هروقت می خوام یه کاری رو نکنم میگم مسئولش نیس 🙂

Advertisements
Comments
9 Responses to “کاش همیشه.. اون وقت …”
  1. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    سلام خانم دکتر .
    خوبید ؟
    چند تا موضوع مهم :
    1. منظورتون از این کامنت که برام گذاشتی چی بود ؟ (نظر من چی شد پس؟؟)
    من که هر وقت میام نظر می دم !
    2. وبلاگت مسدود بود برات Email زدم .
    3. یادته تو کتاب فروشی قول دادی منو با جمعیتتون آشنا کنی ؟ امیدوارم یادت باشه !
    من می خواستم یه فیلم مستند درباره کانون خودمون بسازم که …
    حالا اگه موافق باشید می تونم رو جمعیت شما کار کنم .
    4. راستی از امین خبر داری ؟ زنده است ؟
    و دیگر هیچ .
    ===============================================
    جیران:
    سلام سلام عزیز..
    مرسی..
    آخه من اومدم کامنت گذاشتم بعد غیب شده 🙂 شاید تو راه مرده 🙂
    آره من خیلی به نظرم خوبه زنگ بزن هر وقت تهران بودی هماهنگ کنیم بیای…
    َامین هم مردهه این چند روز :9 فقط دیشب کشفش کردم که مرده بده و زنده شده 🙂

  2. حميد می‌گوید:

    ديدم آن چشمه ي هستي كه جهانش خواهنند
    آن قدر آب كزان دست توان شست نداشت
    ==============================
    جیران:
    ای بابا….

  3. محمدحسین نجفی می‌گوید:

    سلام من آپم با یه ترانه نسبتا بهتر از قبلی…

  4. شورشی می‌گوید:

    خوش به حالت رفیق بهت حسودیم میشه!!!
    منم بهترین خاطراتم مال زمانیه که بابچه ها کارمیکردیم.یادش بخیرزمستون وبرف وفستیوال آدم برفیهاو…ازهمه مهمترخودبچه ها!
    موفق باشی رفیق گلم.
    ===============================================
    جیران:
    فدای تو عزیز دلم…..
    خوب کاش تو هم می نوشتی که ما هم شریک لحظه های قشنگت شیم…..

  5. noiselesspider می‌گوید:

    عزیزم
    من خیلی دوست دارم در زمینه ی کاری ِ شما اگه کمکی از دستم برمیاد انجام بدم… متاسفانه من تهران نیستم، اما اگه میشه اینترنتی کاری کرد بهم بگو… یا نمی دونم، هر چیزی که به ذهنت می رسه… اگه سایت دارید یا اینجا که من هستم فکر می کنی یه همچین سازمانی هست>
    =======================================
    جیران:
    فدات شم عزیز 🙂 آره حتما میشه یه کاری کرد.. حداقل اینکه برای سایت یا نشریه چیز بنویسی.. گزارش تهیه کنی و از اینا..
    برام میل بزن که کجایی برات توضیح میدم .. با هم یه فکری می کنیم..

  6. شورشی می‌گوید:

    ممنون که به طرف ماسرزدی دکتر
    وقابل شماورفقارونداشت وظیفه بود
    ببینم چندسال پیش بذاردقیق بگم حدودسه یاچهارسال پیش بودتومراسم روزجهانی کودک که درخانه کردسنندج برگزارشدیه بنرازجمعیت دیدم که در ردحکم اعدام کودکان بودولی فکرنکنم شمااینجافعالیت داشته باشیددرسته؟وتااونجاکه اطلاع داشته باشم یه عده ازرفقای یه جریان خاص آوردن واون بنرنصب کردن که البته درسته یه عده مخالف بودن ولی خودم شخصاموافق بودم حدسم درسته رفیق؟البته اینجابخصوص درجریان اکسیونهای اینچنینی یه بلبشوئی میشه که آدمو ازهمه چی دلسرد میکنن متاسفانه هرکی میخواداونو ربط بده به جریانی که خودش بهش سمپات داره وتنهاچیزی که دراون بین مهم نیست نفسه کاره وهدف اصلی برگزاری اون آکسیون وکسای مث منم بخاطر دل رفقاهم شده حتی شده دریه روزتو دوتامراسم شرکت کردم!بعضی وقتهادیگه حال به همزنه باورکن.
    =========================================
    جیران:
    نمی دونم راستش سه چهار سال پیش من نبودم و اون واقعه ی خاصو مطمئن نیستم ولی ما معمولا تو اعدام کودکان دخالت می کنیم و حرف داریم. و حتی این یکی دو ساله که جو یه کم ناجوره فرد فرد میایم.. مثلا همین ماه پیش سر محمدرضا هممون دیوانه شدیه بودیم و کار می کردیم ولی خوب نه دیگه با اسم جمعیت 🙂
    من که فکر می کنم همه ی این جنبشا به هم وابسته س و تا تحقق همه شون از پا نمی مونیم و هر جا، هر کار بشه می کنیم عزیزکم 🙂

  7. ستوده می‌گوید:

    خوش بحالت که می تونی این چیزا رو داشته باشی
    ==============================================
    جیران:
    🙂

  8. ملیکا می‌گوید:

    منو جا انداختی خب….. منم اون موقع ها مسئول روز بودم. :((

    چند وقت بود که سر نزده بودم. چقدر خوشگل شده اینجا.
    جیران چرا هر چی تلاش می کنم mail هام بهت نمی رسه خب؟ پرپر شدم….
    ===========================================
    جیران:
    ای وای . راس میگی ..شرمنده الان درستش می کنم 🙂
    نمی دونم والا 😦
    درست میزنی آدرسو؟
    میل های من بت می رسه؟؟

  9. ملیکا می‌گوید:

    مرسی 🙂
    آره ماله تو می رسه
    منم نمی دونم والا….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: