دنیای این روزای من…

نمی دونم..

خسته س ذهنم.. تو همه چیز به هم ریختم.. دیگه این روزا خودم رو نمی شناسم..

دیگه به کسی نمی تونم اعتماد کنم و تو هیچی با بی اعتمادی نمی تونی جلو بری.. به خصوص وقتی کسایی باشه که روزانه و تو کارت.. تو آرمانات.. تو همه چیزت باهاشون شریکی….

نه آدمی هستم که بتونم ول کنم برم و نه قدرتشو دارم الان..

خودم یه  Fucked up بزرگم الان.. دیگه دارم کم میارم..

خیلی خسته م…

این روزا همش انگار » تقدیر من تقدیر همه کس نیست….من خسته خفته ام»

این روزا می خوام به همه بگم «تو با دلتنگیای من.. تو با این جاده همدستی….»

ای بابا…

کاش یه زمانی واسه جیران بودن داشتم.. دیگه خودمو نمی شناسم.. دیگه نگاه چشمامو نمی شناسم….

این آدمِ دلگیر و زودرنجو نمی شناسم…

این آدمِ تنها رو نمی شناسم..

این آدمِ به هم ریخته رو نمی شناسم…

آدمی که دیگه نمی دونه چه کنه…

کاش می شد که زمان چند روز مال من بود…. کاش اون چیزی که از من جدا شد به من بر می گشت.. کاش خودم می شدم..

کاش از این حجم قهوه ای بیرون میومدم و کاش.. یه لحظه، یه لحظه، یه لحظه، دیگه چشمام غمگین نبودن…

Advertisements
Comments
15 Responses to “دنیای این روزای من…”
  1. میفا می‌گوید:

    واقعا حسامون از یه جنسه، ولی با ریشه های متفاوت…کاش یه چند روزی جامون عوض می شد…
    =====================================
    جیران:
    کاش می شد گولی 🙂

  2. noiselesspider می‌گوید:

    کی خسته نیست عزیزم…
    وقتی همه چیز خسته کننده و دردآوره…

    اما… فقط خودتی که میتونی حال خودتو بهتر کنی… تلاش کن و توکل به خدا…
    🙂
    ===================================
    جیران:
    بله 🙂
    فقط مسئله اینه که از تلاش هم خسته م خنده رو خانم 🙂

  3. بخند عزیزکم ……
    بخند .. چند وقت دیگه به این روزها میخندی .. شک نکن ..
    =============================================
    جیران:
    فک کن!!!
    من میام به تو از اینا میگم و تو میای به من از اینا میگی 🙂

  4. maryam می‌گوید:

    be hichkasi etemad nakon khanoomi ke akharesh haminas. hame az etemade bija zarbeh mikhoran. bayad aval adama ro beshenasi.

  5. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    سلام خانم دکتر .
    توی دلتنگی و خستگی ، شما تنها نیستی ! این روزها همه همین حالو داریم . و فکر می کنم فقط خودمون می تونیم به هم کمک کنیم . فقط خودمون .
    راستی با «بحر العجایب» به روزم .
    شاد باشی جیران عزیز .
    =============================================
    جیران:
    مرسی نیما جان 🙂
    واقعا ممنونم… آره.. الان دیگه شادم.. این دلخوریا همیشه هست.. خستگیا همیشه هست.. خوبه که زود از یاد آدم بره.. 🙂

  6. یلدا می‌گوید:

    باید بری جلوی آینه واستی و برای خودت با صدای بلند بخونی » دنیای این روزای من همرنگ تن پوشم شده … انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده…»
    و اون موقع هستش که این تو به اندازه ی خودت بزرگ می شه و مشکلت و می تونی خودت حل کنی باور کن….!
    این روزها همه از دست دیگران و خودشون دلگیرند .ولی هیچ کس دلیلش رو نمی دونه پس تو هم اگه دلیلی برای این دلگیری پیدا نکردی از خودت نا امید نشو…..!

    مرسی از اومدن و بودنت ..
    ===========================================
    جیران:
    می دونی شاید خیلیا دلخورت کنن و خیلیا اهمیت ندن ولی همیشه خیلیا هستن که براشون مهمه و به هر حال با تو هستن و باهاشون میشه از خستگی گذشت.. منم دو سه تا شو دارم که این چند روز به روش خودشون کنارم بودن.. ولی آره.. اصل مشکل رو با خودم باید حل کنم.. سعی می کنم.. سعی می کنم…

  7. نرگس می‌گوید:

    مساله شناختن اسلم یا جوزف نیست. مساله آدم هاست. به جای اسلم بگذار نرگس و به جای جوزف جیران. فرقی نمی کند. می بینی؟

    و من هم حسن لی هستم و نه حسنعلی!
    ===================================
    جیران:
    اوا !!!
    شرمنده !!
    آره منم تا الان همینجوری خوندم ولی برام جالب بود که آیا چیز خاصی هست یا نه…

  8. آدما کلا دو دسته ان ، یا زرنگن یا ساده
    ساده ها واسه زرنگا ، سوژه ی سوء استفاده
    یکی ساده اس مثل من ، همش فکر دیگرون
    یکی زرنگ مثل تو ، تو نخ کندن از این او اون ، تو نخ کندن از این و اون
    یه آسمون آبی ، سقف اتاق منه
    شبای من پر خورشید ، مثل روزام روشنه
    یه آسمون آبی ، سقف اتاق منه
    شبای من پر خورشید ، مثل روزام روشنه…

    تموم این حسها گذرنده هست. چشماتو ببند و باز کن . دیگه دنیا اون طوری نیست که قبلش بود…
    (حرفای خودته :پی)
    جیران و غم. تو دیتابیس هم این چنین رکوردی نبود…
    جیران = انرژی مثبت
    ===========================
    جیران:
    فدات شم سعید..
    دیگه آخرالزمون شده 🙂 کجایی بابا؟؟ چرا خبری ازت نیست؟ وبلاگتم میگه اسباب کشی کردی و وبلاگ جدیده هم که هنوز تو ساخت و سازه انگار؟ تهرانی؟ بیا طرفای ما ببینیمت…

  9. hasti می‌گوید:

    salam duste ajijam chand bar umadam vebet ama natunestam nazar bezaram mamnun az hozurert golam are be hamin vakhimie ke migi
    ==================================================
    جیران:
    نمی دونم گاهی چرا با خودش درگیره 🙂
    بله.. زمونه ی بی مزه ایه..

  10. شورشی می‌گوید:

    سلام
    ممنونم رفیق گلم ولی رفتنم واسه تفریح نیست بلکه واسه معالجه یه دردبی درمانه که مدتیه خیلی اذیتم میکنه وبایدیه عمل جراحی خیلی مشکل وانجام بدم واسه همینم تواینمدت منم کاملا ریختم بهم وکمترآپ میکنم اگه برگشتم حتمامیخوام این جریان خاوران ودرچندپست بصورت مفصل ادامه بدم وشایدم تونستم برم وچندتای عکس جدیدازوضعیت فعلی خاوران گرفتم چون شنیدم میخوان تخریبش کنن!آخه عملم مشکله بایدبیام تهران متخصصای اینجاازعهدش برنمیان وگفتن تضمینی بهت نمیدیم!!!
    دلم برای همه تون تنگ میشه
    تادرودی دیگربدرودرفیق!
    =================================================
    جیران:
    وای………. یعنی می خوای بیای تهران و به ما خبر ندی؟؟
    ای بی معرفت.. ناسلامتی مام نیمچه دکتریما 🙂

  11. الف.ح می‌گوید:

    ای بابا…حال همه خرابه ها! بی خیال رفیق! بیا با هم به این دنیا فحش ناموس بدیم.
    خوب شد الان حالت؟
    زندگی خیلی خنکه، خوبه، باور کن. اینکه الان تو این هوای خنک دم صبح کنا رپنجرۀ باز نشسته باشی و…
    کنار پنجره میزی که دوستش داری
    و تنگ ماهی لیزی که دوستش داری
    ….
    ….
    بلند شو بنشین پشت میز رؤیاها
    در انتظار عزیزی که دوستش داری
    ===========================================
    جیران:
    به به..
    آره کاش اون روز مزخرف اینا رو به خودم می گفتم.. الان اینا رو می خونم و شاد میشم از توجه دوستای دور… مرسی عزیز از تنگ ماهیِ هدیه ات

  12. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    عرضم به حضور خانم دکتر پیله وری ، گفته ی شما و یاسمن – دختر عموم – کاملا درسته . برای یاسمن هم توضیح دادم که حکایت اول فولکلر بود و منبع مشخصی نداره . از کسی شنیدم و اون خودش از کسی شنیده و الی آخر .
    اما حکایت دوم خاطره ای از دایی پدرم بود که برای خودش اتفاق افتاده و من کمی چاشنی و کمی ادبیات بهش اضافه کردم .
    به هر حال از حس توجهتون خیلی ممنونم .
    شاد باشی جیران عزیز .

  13. ضندگی می‌گوید:

    چرا اینقد گرفته؟؟
    تاریک و ظلمانی
    =================================
    جیران:
    هی..
    اون روز خودم تو تاریکی بودم آخه !!

  14. مریم می‌گوید:

    جیران عزیز
    تازگیا به وبت سر می زنم. خوبه. خیلی خوبه و فکر می کنم این فضای مجازی فرصت تامل و تفکر رو فراهم می کنه برای کسانی که به طور فیزیکی خیلی در حضور هم هستن اما تقریبا هرگز فرصتی برای خودشو ندارن. راستش منم خیلی دلم برای مریم تنگ می شه!
    اما این که من روی این یکی نوشته ات نظر می ذارم برای یه تاکید بود: توجه داری دوست عزیز که تا جیغت درنیاد کسی نمیاد حالتو بپرسه اما وقتی دیگه امونت بریده می شه همه میان ناز و نوازش؟؟؟ البته قصد من زیر سوال بردن دوستیا و رفاقتا نیست اما راستشو بخوای من نمی خوام باهات همدردی کنم چون بالاخره من و تو دیگه خوب می فهمیم داریم از چی حرف می زنیم و به خصوص که هر دو به جز بولدوزر بودن گاهی هم ناسلامتی آدمیم!
    اما می خواستم بهت بگم که میام به وبت سر می زنم و سعی می کنم نظراتمو برات بنویسم.
    خوب باشی و به روز!
    ==========================================
    جیران:
    مرسی مریم جدا..
    برام کلی ارزش داشت..
    آره واقعا تو خوب می فهمی… شاید از بین همه ی که خوندن کسی مثه تو نفهمه که تو هم اونجا داری یتو آموزش بیچاره میشی خودت 🙂
    هی…
    ولی واقعا مرسی از حرفت.. برام خیلی ارزش داره :*

  15. زئوس می‌گوید:

    زمان خطي قرار دادي كه يك طرفش گذشته است
    و آنقدر مي رود و مي رود تا به تاريكي برسد.
    طرف ديگرش هم آينده است كه
    باز دو سه قدم جلوتر مي رسد به تاريكي

    آپ شد

    رقص اجباري با مرگ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: