کودکِ کاری که من می بینم..

خیلی وقت بود که می خواستم چیزی بنویسم از جنس خود کودکان کار.. هی نشد !! ولی چند وقتیه که میرم وبلاگ بچه ها و چیزایی می بینم که نه.. اصلا از جنس این بچه ها نیست هرچند با حسن نیتی نوشته شده که عزیزه…

دوستی نوشته بود که تا از این بچه ها سوالی راجع به خودشون می کنیم با جواب های سربالایی که معلومه بهشون یاد دادن و فرارِ سریعشون نشون میدن که از کسی که اونا رو آورده و اینجا سرِ کار گذاشته می ترسن.. نه.. این دوست به این فکر نمی کنه که کسی به این بچه چیزی یاد نداده که بگه.. بلکه تو تجربه های زندگیش خیلی زود فهمیده کجا احساس عدم  امنیت کنه، به لطف مسئولین محترم بهزیستی و دیگر سازمان ها که با رفتارهای به ظاهر دوستانه جلو میان و این جلو اومدن برای این بچه ها جز دستگیری، کتک خوردن، چند روزی سرگردانی و نگرانی خانواده بابت گم شدن اونا چیزی نداره.  چند هفته ی پیش مادر پیمان (10 ساله و تخس و شیرین) زنگ زد که یه هفته س پیمان گم شده و بعد از ده روز  دوباره زنگ زد و خبر داد که نگران نباشین بهزیستی بود پیداش کردم. پیمان دفعه ی بعد که کسی به جز برای خرید فال یا جورابش به طرفش قدم برداره با هشیاری بیشتری طفره خواهد رفت از جواب دادن و با چالاکی افزون تری دور خواهد شد…..

نمی دونم این دیدِ مغرورانه و پر از ترحم و این نگاه بالادستانه چرا پاسخگوی پرسش های کسایی شده که می بینن و براشون مهمه ..

چرا وقتی به کودک کار نگاه می کنیم بچه ای رو می بینیم که داره در اثر زورگویی های خانواده و تحت سواستفاده ی رییس های نامرئی به منجلاب دروغ گویی و سمج بازی و در آینده اعتیاد و فحشا (اگر دختر باشه) و بزهکاری کشیده میشه و چیزی رو که واقعا باید، نمی بینیم.. کودکی که تمام بار کودکی شو زمین گذاشته و مردونه (حتی اگه دختر باشه) داره بار اقتصادی زندگی شاید چند نفر رو به دوش می کشه.. کودکی که لحظات کودکی شو فراموش کرده تا به لحظات درآمدزایی خانواده ش چیزی اضافه کنه.

همین..

راستش من فقط همینو می بینم.. نه آینده ی عجیب و قابل پیش بینی و نه گنداب مشکوکی از باندهای مخوف… من، فقط همینو می بینم..

Advertisements
Comments
25 Responses to “کودکِ کاری که من می بینم..”
  1. ثمین(نوا) می‌گوید:

    سلام من بالاخره موفق شدم تو وبلاگ شما نظر بذارم
    منم با شما موافقم واقعا کتاب قشنگیه
    و راستی درباره ی آزمون تیزهوشان باید بگم که من منتظر نتایج مرحله ی دوم هستم
    و ضمنا من از وبلاگ شما خیلی خوشم میاد و من شما رو لینک کردم
    ==============================================
    جیران:
    سلام عزیز دلک مرسی 🙂
    خوب خدا رو شکر.. من مطمئنم که مرحله ی دوم رو هم قبول میشی هرچند زمان ما این بند و بساطا نبود مگه هفت خوانه !!!
    وا !!!
    تیزهوشانم تیزهوشان قدیم 🙂
    ولی یه حسی بم میگه تو هم قراره از خودمون بشی 🙂
    منم لینکت کردم عزیزم :*

  2. میترا می‌گوید:

    بالاخره فهمیدم چطوری نظر بذارم.
    چقدر سخت بود.
    همین الان ایمیل زدم پرسیدم ازت,ولی خودم پیداش کردم دیگه.ممنون که به سر زدی.واسه نظرت جواب مفصل گذاشتم.
    میدونی,منم چند وقته که با یه مهد کودک خیریه همکاری میکنم.بچه های کار نیستن اما بچه هایی هستن که مشکل دارن و وضع خیلی بعدی.
    خلاصه هر کس باید به سهم خودش کار انجام بده,از مسولین بی مسولیت نمیشه توقع داشت.
    موفق باشی دوستم.
    =================================
    جیران:
    تو هم موفق باشی عزیز به هر شکلی که داری کاری می کنی :*

  3. میفا می‌گوید:

    خیلی خوب بود جیران جون! مرسی مرسی مرسی …یه عالمه…
    ==================================
    جیران:
    یو….. تعریف شدم :*

  4. leila می‌گوید:

    کودکی که تمام بار کودکی شو زمین گذاشته و مردونه (حتی اگه دختر باشه)..

    چرا محکم بودن و زحمتکش بودن و یا کارای سخت انجام دادن ….. با صفت مردونه معنی میشه
    نه خیرم
    اون دختر خیلی هم زنه
    زن بودن هم باید معنا و صفت خوبی بشه خوب
    وقتی زنی خیلی زحمت میکشه یا خیلی موفقه بهش میگن یه پا مرده واسه خودش
    صد البته که مظور تو این نبود،این جمله ات منو یاد این ادبیات مرد سالارانه ی ایرانیا انداخت
    ================================
    جیران:
    یو… دعوا هم شدم :*

  5. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    سلام خانم دکتر .
    منظورتون «شاتر آیلند» بود دیگه ؟ گفتم که شاهکاره . حالا باز تو وبلاگم فیلم خوب معرفی می کنم.
    راستی درباره پست جدیدت باید بگم واقعیتش اینه که من هنوز نمی دونم لازمه چه برخوردی با این بچه ها داشته باشم . گاهی تو یه روز سه چهارتاشون جلومو می گیرن و می خوان بهم جوراب ، فال ، گل یا آدامس بفروشند . نمی دونم ازشون بخرم یا نه ؟ آخه یکی دو تا که نیستن ! اگه نخرم چی کار می تونم براشون بکنم ؟
    ================================
    جیران:
    سلام عزیزم.. آره 🙂
    راستش صرف نظر از اینکه خیلی سمج هستن !! باهاشون شبیه یه فروشنده ی معمولی برخورد کن. اگه لازم داری بخر.. شده چک و چونه بزن. ولی تحقیر و توهین و اینا نکن. ببین اگه به کارت میاد بخر..
    موفق باشی گلم.

  6. میترا می‌گوید:

    جیران میتونی واسه کسایی که بار اول میان پیشت جایزه بذاری. که خودشون بفهمن چطوری نطر بذارن,بازم بیای پیش من,خوب؟
    امیدوارم دوستای خوبی بشیم واسه هم.
    راستی به شما میگن خانوم دکتر. پزشکی شما؟
    ===================================
    جیران:
    والا خودم بلد نیستم چطور نظر بدم 🙂 جایزه هم بزارم بد نیست ولی چه طور بدم؟؟
    بله بله میشیم میشیم 🙂 من میام همیشه به دوستام سر می زنم :*
    راستی هنوز تموم نکردم دوستان ولی لطف دارن بم از الان میگن خانوم دکتر 🙂 منم ذوق می کنم !!

  7. کودک فهیم1 می‌گوید:

    کودکان کار مسئله ای میباشد که ما از تاثرمان نمی توانیم درباره اش صحبت بنماییم…
    همین که مشاهده مینماییم کودکانی میباشند که مثل ما نمینشینند توی خانه شان پشت لپ تاپشان و فهیمیت بنویسانند غصه مان میگیراند…..
    راستی ممنون میباشیم از سر زدن مداومتان.
    ===================================
    جیران:
    قوبونت برم فهیم جون که روح حساسی داری 🙂

  8. شورشی می‌گوید:

    منم بانظراون دوستمون موافقم بنظرم باید سعی کنیم که اقلا ماها ازاینگونه ادبیات زن ستیزانه استفاده نکنیم چراباید همه صفات خوب انسانی متعلق به مردها باشه مگه زنهاچشونه؟
    واماعزیزم من آپم اونم درهمون موردعکس روی جلدمجله تایم که گفتم یه پست کوتاه گذاشتم خوشحال میشم بیای طرف ماونظرتو دراین موردبدونم
    منتظرتم دکتر(وای من این کلمه دکتروکه میگم بازم یادپول زیرمیزی که باید واسه یه جراحی ساده بدم میفتم)آیکون شورشی شیطون!!!
    =================================
    جیران:
    بابا بعضی کلمه ها دیکه معنای تحت الفظیشونو از دست میدن به مرور، مثل همین کلمه ی مردونه. که دیگه کاربردش از معناش جدا شده 🙂
    و دیگه اینکه چشم.. فک کن نیام 🙂
    بعد هم تا من دکتر شم دیگه پول نقد منسوخ شده 🙂

  9. Yasaman می‌گوید:

    شنیدم اینجا به نظر اولی ها جایزه میدن!
    مممم. دیدگاه جالبی بود و خوشحالم که بالاخره کسی به این موضوع پرداخت. و از ایده ای که به نیما دادی در مورد برخورد با این بچه ها امیدوار تر هم شدم که این نگرش یک دید احساسی نیست بلکه از منطق محکمی بر میاد.
    فقط چیزی که هست اینه که آیا جامعه ی ما باید این پدیده رو بپذیره یا نه؟ ایا این طبیعیه توی عصری که همه دم از انسانیت می زنیم، مجبور باشیم نقاب به چهره بزنیم و این بچه های زود بزرگ شده رو ببینیم و باهاشون طوری برخورد کنیم که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده؟
    واقعا والدین این بچه ها کی هستن و کجان؟ این همیشه برام سوال بوده
    ==================================
    جیران:
    مرسی عزیز.. نه خوب ما نقاب به چهره نمی زنیم دیگه 🙂 و جوری برخورد می کنیم که انگار خیلی هم اتفاق افتاده 🙂 و دقیقا این کاریه که تو جمعیتمون داریم می کنیم.. تلاش برای اینکه همه بفهمن این پدیده هست و واقعا چی هست و تلاش بیرای از بین بردنش…
    پدر و مادر این بچه ها هم (اگثرا) باورت نمیشه یاسمن، مثه پدر و مادر ماهان.. همونجور نگران میشن.. همونجور دلسوزی دارن و همه ی اینا.. فقط مجبورن. مجبور.. یعنی وقتی پدره ماهی 160 میگیره و 5 تا هم بچه داره.. به قول بچه ها بین خودفروشی مادر و کار کودک کار کودک رو انتخاب می کنه..
    اگه تهران هستی و برات جالب بود یه بار باهام بیا جمعیت…
    ضرر نمی کنی..

  10. من نه یکی دیگه می‌گوید:

    همیشه وقتی به نگاهش فکر میکنم به پستی خودم و آدمای اطرافم می اندیشم!!
    کودکی که توی بهتر جای شهرمون توی زمستون آدامس میفروشه همیشه منو اذیت میکنه کودکی که ازش پرسیدم مدرسه میری گفت آره گفتم کلاس چندمی گفت سوم دبستان …ازش که دور شدم به این زندگی نکبتی تف کردم حتما دوستای مدرسه ی دختره 9 ساله توی خیابون میبننش که داره آدامس میفروشه….
    (راستی من یه معذرت به شما بده کارم من نمیدونستم شما خانم هستید و شما را آقا خطاب کردم)
    صمیمانه ترین درود ها به شما
    =======================================
    جیران:
    هی..
    نمی دونم چی بگم الان…
    اون که خواهش می کنم مهم نیست 🙂
    راستش من خودمم هیچ وقت به دیدن این بچه ها عادت نکردم 🙂 همیشه برام همون قدر تازه و آزارنده ست…
    ای بابا… واقعا آره.. تف رو خوب اومدی… 🙂

  11. ضندگی می‌گوید:

    درود
    وقتی به بلاگت میام غمگین میشم
    ===========================================
    جیران:
    ای بابا.. آخه خیلی چیزای غمگین تو دنیا هست مرتضی، و من عقیده دارم باید دیدشون.. بشه که آدم بمونیم شاید..

  12. Mehregan می‌گوید:

    قلبمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
    ===========================
    جیران:
    :*

  13. مریم می‌گوید:

    آره. همونطور که خودت گفتی این نوشته ات از جنس کودک کاری بود که ما می شناسیم و دیدن آنها هرگز برای خیلی ها عادی نمی شود.
    به نظر من این آن نقطه ای است که همه ی ما را در جمعیت دفاع کنار هم قرار می دهد که به رغم تمام اختلاف نظرهای عمیق و اساسی باز هم به آمدن و رفتن مان ادامه می دهیم. به قول یک دوست بعضی موضوعات هست که وقتی ضرورتش رو شناختی و درگیرش شدی هرگز نمی تونی رهاش کنی چون حتی اگه تو بخوای این کار رو بکنی اون موضوع همه جا خودش رو بهت نشون می ده و مثلا ممکنه از توی یخچال خونه ات هم بزنه بیرون (این یخچال رو خیلی خلاقانه گفتم، نه؟؟؟) و دایم ازت می خواد که یه «راهکاری» برای «حل تضادش» پیدا کنی.
    بازم مرسی که جیران می نویسی و بحث کودک کار رو می بری به جاهای دوری که کاملا فراتره از حد شناخت فردی تک تک ماها و اعضای جمعیتی که ما توش توی سر کله ی هم می زنیم!!
    این همون اجتماعی شدنه.
    ===============================
    جیران:
    به به تعریف شدم..
    آره راستش اولا برام بیشتر این بود که حرفامو بزنم.. بعد دیدم اصلا حرف دیگه ای نیست..
    اصلا مریم مگه دیگه میشه یه چیزی رو که تا عمقت رفته فراموش کنی؟ مگه میشه یادت بره هیچوقت که حرف بزنی مثلا؟
    و این که بدتر از اونه.. مثه تنگیِ نفسی که نمی زاره یادت بره هست.. هرلحظه ی زندگیت می خوای یه کاری بکنی که دیگه نباشه..
    نمی دونم چرا برخلاف هرچیز دیگه ای که برامون عادی میشه اینا همیشه بغض تر و بغض تر میشه.. تازه انگار ما حساس تریم..
    شاید اینجا یه جایی بشه که از توش بشه به یکی دیگه هم بگی ببین. واقعا ببین. نه چیزی رو که می خوای. چیزی رو که هست. اون روزیه که حس می کنم تو این بغض شریکم با یه شونه ی دیگه…
    مرسی که سر می زنی عزیز 🙂
    راستی من میخواستم اون گزارشی رو که از فوتبالِ بچه ها نوشتی بزارم.. اجازه هست خاله مریم؟؟

  14. eterafat می‌گوید:

    سلام دوست عزیز من قبلا وبلاگ داشتم اما یه مدت به خاطر بعضی مسائل مجبور شدم از وبلاگ نویسی دست بردارم به هر حال من شما رو لینک کردم من همون (من نه! یکی دیگه) هستم از این به بعد با اسم اعترافات بهتون سر میزنم
    صمیمانه ترین درود ها به شما
    ================================
    جیران:
    مرسی عزیز… و ممنون از محبتت… حالا چی شد وبلاگ؟؟

  15. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    سلام سلام .
    ممنون از راهنمایی تون خانم دکتر . البته خیلی وقتها سعی می کنم باهاشون رابطه برقرار کنم . سر حرفو باز می کنم و چند تا سوال می پرسم ، از درس و مار و زندگی . ولی انگار که بترسند زود از کنارم دور می شن . بعضی هاشون هم صحبت می کنن . از درس و مدرسه کار حرف می زنن . تعداد اونایی که خون گرمند و حرف می زنن خیلی کمه . اغلب می ترسند ! یا شاید برخورد من درست نیست !
    ============================================
    جیران:
    نه نه عزیز.. چرا برخوردت درست نیست. همه یحرف منم اینه که اینا با من و تو تو انسان بودن و شخصیت داشتن فرقی ندارن و هر رفتاری که باشون بکنب که نشون بدی همین نظر رو داری خوبه نیمای عزیزم

  16. میترا می‌گوید:

    سلام جیران گل.
    خوبی؟
    وبلگ تازه زدم. اینم آدرسش. بیا پیشم حتما دوست خوبم.
    ================================================
    جیران:
    سلاملکم..
    به به مبارکه گلم.. چشم..

  17. سعيده می‌گوید:

    كودكاني كه چيزي از كودكي نمي دانند! چيزي از كودك بودن را!
    خيلي سريع بزرگ شدن. زودتر از اون چيزي كه بايد…
    =============================================
    جیران:
    ای بابا….
    ای بابا…

  18. نارون می‌گوید:

    چه غمی؛ غم تر از غریزه خشکیده آلت گرسنه این کودکان…؟!

    .

  19. شبگرد می‌گوید:

    سلام جیران جون خوبی؟
    من سمیه ام یادته
    کودکان کار و خیابانی تنها چیزی هست که عادت نمیشه برای من و تو و خیلی ها
    کاش برای بعضی ها هم عادی نبود
    هرکسی که دلش به درد بیاد رسالتی بر گردنشه
    اونی که خوابه بیخیال
    اما ادم از اونایی میسوزه که بیدارن ولی خودشو و به خوا ب می زنن
    راستی من یه وبلاگ ساختم البته اولشه ولی کلی برنامه دارم براش
    خوشحال می شم سر بزنی
    قولمم یادم نرفته
    یکم سرم شلوغ بود
    اومدم تهران حتما به جمعیت سر میزنم
    سبز باشی و پاینده
    ============================================
    جیران:
    سلام سلام عزیز.. خوبی.. می دونم همه گرفتاریم.. اتفاقا کار خوبی کردی.. این جوری هم می تونیم با هم یه کم تبادل اطلاعات و برنامه کنیم..
    باز خوبه.
    میام حالا می حرفیم :*

  20. نرگس می‌گوید:

    به نظر من ایراد چندان نگاه از بالا نیست. ایراد از رسوباتیه که ته مغزمونو پر کردن و به زور باید تراشیدشون و ریختشون بیرون. به زحمت. درست مث یه شاگرد نقاش!
    ===========================================
    جیران:
    هان !! مثه کتری 🙂

  21. hasti می‌گوید:

    salam ajijam mamnun az hozuret age manzuret ine ke ap konam nemishe akhe 31 shahrivar ye etefaghe badi gharare biofte be hamin dalil 1 mehr ap mikonam

  22. eterafat می‌گوید:

    سلام جیران
    ممنون از شما بخاطر همدردی و لطفت
    آدم که نمیتونه حداقل به خودش دروغ بگه!
    بازم ممنون رفیق جیران
    صمیمانه ترین درود ها ی به شما رفیق گرامی

  23. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    سلام خانم دکتر عزیز .
    خوب و سرحالید ؟
    با «جرعه ای با خیام» به روزم .

  24. Yasaman می‌گوید:

    سلام جیران عزیز.تهرانم و خوشحال می شم با جمعیتتون اشنا بشم.
    راستی از شمال و کمپینگ چه خبر؟ ما که دو قدم رفتیم فیروز کوه، دم کشیدیم برگشتیم
    ============================================
    جیران:
    سلام سلام !!
    وای.. عجب!! ما که یخ زدیم 🙂 جه خوب.. هماهنگ می کنیم بیا عزیز…

  25. مریم می‌گوید:

    این بار فاصله افتاد بین وب گردی هام: درگیر اسباب کشی ام.
    آره خاله، بذار فوتبال بچه ها رو، یه سری دیگه هم از این چیزا دارم که بعد از ویرایش می فرستم برای محسن ….. بعد از اسباب کشی …..
    ======================================
    جیران:
    دستت درد نکنه عزیز دلم 🙂
    خسته هم نباشی..
    کمک ممک نمی خوای بفرستم بچه های بهدشتو؟؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: