سفرنامه ی من !!!

آقا بالاخره من  به عبارتی دم صبح سه شنبه برگشتم تهران 🙂

ما 6 نفر جمعه آخرِ شب رفتیم شمال کمپینگ !!به مقصد  یه محلِی در بالای کوهِ مملو از گاوی به اسم عسل محله، نزدیکای تنکابن…

صب رسیدیم لنگرود و بعد تنکابن و بعد عسل محله. اون وقت عین فلاکت زده ها 5 ساعت راه پیمایی و صخره نوردی کردیم تا بالاخره عصر رسیدیم اونجایی که باید می رسیدیم و چادر قراضه ی سوراخ محمد مفید رو (لعنت الله علیه) برپا کردیم. تا اینجا عالی به نظر میاد… 🙂

ولی باد و بارون شد!! تا صبح تو آب خوابیدیم!! دو تامون موندن تو بارون و آتیشو نگه داشتن (آخه چادر علاوه بر سوراخ بودن 4 نفره بود و واقعا هم 4 نفره بود) و 4 تامون از جمله من مثل سفره ماهیِ لوله شده با پتوی خیس در چادری پر از آب و یخ زنان خفتیم!! فراموش نشه که انقدر مه بود که تا 3 متر بیشتر دید نداشتیم 🙂

و اما صبح یکشنبه.. همگی آب کشیده بیدار شدیم و دیدیدم 50 تا گاو ما رو احاطه کردن.. حدس بر اینه که چوپونشون بهشون گفته بود برین پیش اینا  خوردنی هست!! و هرکار هم کردیم دست از ما بر نداشتن که برن 🙂 یکیشون هم که تمام وسایل ما رو لیسید و چیزهایی به شرح زیر رو تنهایی خورد (جالبه که تنها ماده ی جمع بود و نمیذاشت کسی جز خودش چیزی بخوره!!!):

1- یک کیسه پر از تافی به همراه خود کیسه و زرورق آلومینیومی تافی ها 😦

2- یک کیسه پر از گز اعلای پسته ای به همراه خود کیسه

3- یک شیشه عسل طبیعی به قیمت 2600 تومان که ما خودمون حتی بهش انگشت نزده بودیم. هرچند نامبرده شیشه رو نخورد فقط تا ته لیسید

4- یک بسته قند بدون کیسه (از قنده به چن تا دیگه شونم رسید)

5-  تعداد 23-25 عدد نان لواش پیچیده در یک کیسه ی مشکی و یک کیسه ی سفید به همراه هر دو کیسه

از اونجایی که کم کم خانوم گاوه شروع کرد به خوردن دوربین، آتیش!!، پتوها و خود ما و شاخ هاشم به بعضی نقاط مستقر در قسمت میانی و خلفی بدن بعضی از بچه ها هم بسیار دیگه داشت نزدیک میشد و از اونجایی که انقدر بارون اومد که چادر محمد مفید در هم فرو پاشید (دوباره لعنت الله علیه) و از اونجایی که مه شدید و شدید تر شد و از اونجایی که ماها همه خشک شده بودیم و در عین حال نم کشیده بودیم از خوابیدن در آب، مثل لشکر شکست خورده به شکل موش های آب کشیده برگشتیم تموم اون راه رو..  و به شکل پیکرهایی از گل و آب و بدبختی  رسیدیم به عسل محله و.. و… و… خلاصه در نهایت در یک منزل پر از عنکبوت  نزدیکیای تنکابن مستقر شدیم 🙂 و دوشنبه آخر شب هم راه افتادیم به تهران..

نکات خواندنی جا افتاده:

-گاوها ماست نخوردن!!!

-تو اون وانفسای محبت برنج برده بودیم و همه ی وعده هامون یا تن ماهی با پلو بود یا کنسرو قورمه سبزی با پلو!! چه در کوه چه در شهر!!

-از اونجایی که یگانه موجودی که من ازش می ترسم عنکبوته (من حتی از سوسک و مارمولک و موش و هیج کوفت دیگه ای نمی ترسم) بچه ها تمام وقتشون تو خونه به عنکبوت کشی و چک کردن هرجا که من می خواستم برم گذشت!! تازه یکی دوبار هم در اثر دیدن عنکبوتی که تکون می خوره حمله های هیستریایی بم دست داد 🙂

-فهمیدیم  این چادر درپیتا  به قول بچه ها به درد سکس صحرایی می خوره نه سفر تو کوه و برف و بادو بارون.

-محلیا گفتن بعد از سه ماهه که داره بارون میاد (اینم شانس ما) و گفتن هواشناسی اعلام کرده بود 🙂 🙂

-اما انصافا و کلا بسیار بسیار خوش گذشت!! یعنی واقعا خوش گذشتا…. حالا باز میریم 🙂

Advertisements
Comments
12 Responses to “سفرنامه ی من !!!”
  1. Foad می‌گوید:

    آخ جون، عجب خوشی بهتون گذشته.
    چه کیفی کردین.

    خوش به حالتون…..
    ================================
    جیران:
    جات واقعا خالی فواد…..
    حالا گوشیم دیوانه شده خاموش روشن نمیه نمی تونم زنگ بزنم بهتون 😦

  2. سعيده می‌گوید:

    چه خاطره اي شود 🙂
    چه گاو خوش خوراكي هم بوده…

  3. ضندگی می‌گوید:

    خوش به حالتون
    چه حالی کردید شما
    اون منظره هایی که توصیف کردی واسه من شبیه رویا میمونه
    باز منو نا امید کردی که از این ضندگی لعنتی و یکنواخت گله کنم
    واقعا خوش به حالتون
    (درضمن خیلی قشنگ توصیف کردی،ارزش یه بار دیگه خوندن هم داره)
    ====================================
    جیران:
    وای مرتضی جات خیلی خالی… واقعا شاهکار بود.. انقدر خیس شدیم و خندیدیم که نگو…
    حالا با هم میریم یه بار حتماِ حتما….
    آره آره گله نکن..
    من که تا آخر عمرم کافیه گاو ببینم و همه ی غمام یادم بره 🙂

  4. leila می‌گوید:

    دست بچه هاتون واسه کشتن عنگبوت ها درد نکنه
    چون به شدت درکت میکنم جیران :((((((
    خوشحالم بهت خوش گذشته جیررررررررررررااااااااانییییییییییییییییییییییی
    بوووووس کیس لیس بغل جووووووووووون
    :*
    ================================
    جیران:
    وای لیلا آره.. باید دست و پاشونو می دیدی.. دراز..
    بدبخت محسن همهش رو در و دیوار عنکبوت می کشت 🙂

  5. داش آکُل (ع) می‌گوید:

    واقعا که! تنهایی؟ خب البته چرا که نه… :دی
    غرض اینکه, منم میخواستم بیام:دی
    بچه ها را سلام رسان باش.
    راستی ارسلان نیز آمد آیا؟
    مهرگان چطور؟ کیا بودین؟ میگفتی اینم خب! دها.
    رخصت
    ===============================
    جیران:
    🙂
    رفتی دیگه 😦
    من و ارسلان و محسن و حمید و آریاسپ و دوستش آریو 🙂

  6. میترا می‌گوید:

    سلام جیران خانوم گل.چه گردشی کردی پس.گاوه چه جارو برقی بوده.یه چیزی هست که میگن گاو دیگه.
    اینو که خوندم یاد یباری افتادم که رفتیم دریاچه ی اوان. دایی من کوهنورد بود میخواستن برن خشتچال ما هم که آویزون رفتیم باهاشون. فقط موندیم همونجا پایین.
    چادر زدیم دقیقا همینطوری شب یهو بارون گرفت.البته چادرمون درست درمون بود.نه به فضاحت چادر توصیفی.
    ولیییییییی خیلی خوش گذشت.
    مرسی که اینو تعریف کردی. منم یاد خاطرات خوشم افتادم.
    روزگارت قشنگ دوست گلم.
    ================================
    جیران:
    والا … !!!! پس اینبار با شما میایم که چادرتون حسابیه 🙂
    تو هم همینطور عزیزکم :*

  7. میترا می‌گوید:

    دوباره سلام.
    من تهران نیومدم که.کی گفتم؟؟؟؟
    ولی آخرای شهریور از طرف مهد یه جلسه ست که باید بیام تهران.یعنی همایش نه جلسه.
    اگه شد اون موقع حتما میام میبینمت.
    ==================================
    جیران:
    نمی دونم فک کردم تهران میای 😦 حس کردم.. مغزم خراب شده لابد 🙂
    پس اون موقع میای 😦
    عیب نداره بیا بیا.. همایش هم خوبه.. تا آخر شهریور هم راهی نمونده !!!
    شاید خواب دیدم 🙂

  8. باران می‌گوید:

    خوش بحالتون
    =================================
    جیران:
    ای وای.. بیا دفعه ی دیگه با هم میریم عزیز 🙂

  9. araz می‌گوید:

    shoma ha bayad be doktor morajeee konid
    ===========================
    جیران:
    عاشقتم :*

  10. eterafat می‌گوید:

    ممنون رفیق عزیز
    شما همیشه به من لطف داری و وقتی نظراتتومیخونم یه انرژی مضاعف بهم میده
    درمورد یاداشتم بگم که تقریبا یکسالی هست دارم بهش فکر میکنم احساس میکنم اخلاق ورای بحثای سیاسی و اعتقادی است و خیلی کم بهش بها داده شده من این اخلاق رو تو سوسیالیسم میبینم البته هر اخلاقی رو قبول ندارم منظورم اخلاق علمیه… بخاطر همین طرفدار سوسیالیسم هستم
    در مورد مارکس هم باید بگم این یکی از مهمترین حرف هایی هست که لیبرال ها به شدت باش مشکل دارن و اصلا قبولش ندارند
    و در مورد شعرم تقریبا 2 سال گذشته و هنوز هیچکس…
    (البته «حرف من» هر چند وقت یک بار عوض میکنم و سعی میکنم چیزایی که بهشون فکر میکنم و احساس میکنم رو بنویسم جلوشم نوشتم یاداشت روز فلسفه روز و شعر روز)
    (ای بابا شمال رفتید میگم خبری ازتون نیس جای مارو خالی میکردید یه شاخ از طرف ما میخوردید
    خوش به حالتون
    امیدوارم همیشه خوش باشید و خوشیتون پایدار باشه)
    صمیمانه ترین درود ها به شما رفیق عزیز
    ======================================
    جیران:
    مرسی عزیزم که باز هم توضیح دادی..
    جدا جای همه خیلی خالی بود و اگر بودی حتما خوش می گذشت بهت..
    دفعه ی دیگه اگه شد فراخوان میدم هرکی شد بیاد !!!
    اون وقت خودت بیا جای خودت شاخ بخور 🙂

  11. ساناز می‌گوید:

    متنفرم ازتون!! همینطوری دارم پیر میشم مامانم نمیزاره تهنایی صصصصصفر! برم.آخه من چی کار کنم؟ چرا هیشکی من دوس نداره. خوب آدم حسودیش مشه دیگه! مثه اینکه برین بستنی بخورین ما پول نداشته باشیم بستنی بخریم وایسیم شما رو نگاه کنیم دلمون آب بشه هیشکیم دوسمون نداشته باشه.:((((
    ==========================================
    جیران:
    ای وای من دورت بگردم ساناز.. بزار اینبار یه قرار یه روزه میزرایم که تو هم بتونی بیای 😦 پشیمونیم اصلا.. فقط تورو خدا فردا نده بچه ها منو بخورن خانوم معلم 🙂

  12. Yasaman می‌گوید:

    یعنی عااااالی بود! اشتیاق و خوش گذشتگی رو از ورای کلماتت حس کردم.
    جای من خالی بوده که هی تو همون چادر سوراخه غر بزنم نزارم چشم رو هم بزارین. باز خدا رو شکر کن چشمات رو هم رفته.
    بعد یه چیزی اون دو بنده خدایی که نگهبان آتیش بودن کجا موندن که گاوا مستفیضتون کردن؟
    این محمد بنده خدا رو بگو که چادرشو داده شماها بخوابین توش اینقدرم غرولند رو تحمل کرده. اصلا من جاش بودم از چادر پرتتون می کردم بیرون که زیر بارون بخوابید حالتون بیشتر جا بیاد. والا…!!!!!!!
    ==============================================
    جیران:
    خود اون محمد که نیومده بود نامرد 🙂 اون نگهبانای آتیشم ببوتر از این حرفا بودن ارسلان که اصلا معروفه به ملخ و حمید رو هم شانس آورده گاوا نخوردنش 🙂 اینا هم تا گاوا پیداشون شد ما رو بیدار کردن 🙂 جدا 50 تا بیشتر بودن.. ما و چادر و آتیشمون براشون بیشتر از یه بوته نبودیم 🙂
    ولی آخ آخ کاش میومدی.. من که صب پاشده بودم با اون چادر فوپاشیده و گاوا و بارون و مه می گفتم نریم بمونیم 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: