بریم مسابقه بدیم (مریم اسماعیلی)

با فریادهای نا مفهوم و صداهایی که در سقف بلند زیر زمین خاک آلود  می پیچد، چند تا تیم درست می شود.

بازی هنوز گرم نشده. آصف  جست و خیز می کند و از توی دروازه بیرون می آید. هیجان زده است. هیجان اول بازی. گل می خورد. کبیر داور شده و اعلام اوت می کند.

نورالله را نوری صدا می کنند و در زمین می درخشد. خودش هم به محبوبیت و جذابیتش واقف است و همین اعتماد به نفس اش را باز هم بالاتر می برد. رامین توی دروازه همانطور بد اخلاق است که بود و غر غر می کند. تیمش می بازد. در بازی دوم نورالله داور است. من تقریباً نمی فهم کی به کی است. ظاهراً چند تا تیم هستند که نه صرفاً بر اساس برد و باخت، بلکه بسیار پیچیده و طبق یک جدول از پیش توافق شده، به نوبت بازی می کنند.

حالا حمید رضا توی دروازه ایستاده. بزرگ است و بی تحرک. بسم الله و جمشید در تیم های مقابل هم، بازی سازی می کنند.

آصف در رویای کریمی شدن است. بازی اش در این دور تمام شده. کنار من ایستاده و نفس نفس می زند. می گوید طرفدار پرسپولیس است:

اون بازی رو دیدی 4 تا گل زدن با پنالت؟!

پایه ی یکی از دروازه ها شکسته. با نخ شیرینی و سیم آن را ثابت کرده اند. با برخورد توپ های پر قدرتی که تمام خشم و نیرویشان را در خود دارد، از هم می پاشد. بازی متوقف می شود و همگی دور پایه ی شکسته حلقه می زنند. با ملاطفت و دقت دوباره سر پایش می کنند. این همه توجه و ظرافت از صاحبان پاهایی با چنان خشم و پرخاش، بعید به نظر می رسد.

توپ توی دماغ جمشید می خورد. روی زمین به خودش می پیچد. بر خلاف انتظار دعوایشان نمی شود. صادق فریادهای سر کلاس اش را تکرار می کند. رمضان از خود گذشتگی دارد و از کله مایه می گذارد. بصیر تازه به کلاس سوم وارد شده:

تازه اومده. عمو هادی گفت بیاد.

مورد ستایش است: یک بازیکن عالی و حرفه ای، اما درست مثل سایرین در این بازی شریک است: سایه به سایه در تعقیب جمشید. نهایتاً بصیر موفق می شود توپ را به یارانش برساند. صادق چند لحظه ای گریه کنان زانویش را می گیرد. بصیر لایی کشیده و او با زانو زمین خورده. داور دخالت نمی کند. بازی جریان دارد. صادق درد را فراموش می کند و به سوی دروازه ای که رامین غرغرو همچنان از آن محافظت می کند، می دود: برد در خطر است!

قهرمانان و آرزوها زاده می شوند و رشد می کنند: گاهی برای ستایش هم را به نام مسی مفتخر می کنند.

توی دروازه ی مقابل چابکی رمضان از تنه ی خپلش بعید است: خیلی خوب توپ ها را می بیند و دور می کند. صادق یک ضربه ی دیگر هم نوش می کند. واقعاً می لنگد. این بازی هماوردی است میان بصیر و جمشید: بقیه سیاهی لشکرند.

تنفس کوتاهی برقرار شده. حمیدرضا جلوی رمضان شانه ها را به رقص می لرزاند و بعد ژست بوسیدن لب های رمضان را می گیرد. خلیل جلوی من می زند زیر خنده و فریاد می کشد:

– خاک تو سرت! خاله دید!

رمضان خودش را کنار می کشد. یک نفر از پشت سر ضربه ای به باسن حمید رضا می زند. پسرک خشمگین برمی گردد و داد می زند:

کی بود؟ کی بود؟

نورالله و آصف و خلیل می دانند من در حال نوشتنم. نورالله با شیطنت و خنده به ماجرایی که جلوی چشمان من رخ داد، اشاره می کند و می گوید:

– بنویس! اینو بنویس!!

دستش را انداخته دور گردن حمیدرضا و هر دو شادمانانه می خندند.

بازی طولانی شده: هماورد تن به تن جمشید و بصیر برنده ی قطعی ندارد. به پنالتی می کشد. درست مثل فوتبالیست های حرفه ای یکی یکی توی دروازه و مقابل هم می ایستند و شوت می کنند. بالاخره یک تیم تسلیم می شود و می بازد.

تیم بعدی، تیم بسم الله و کبیر و کریم، وارد می شوند با تیم برنده مقابل شان: جمشید و صادق و رامین.

وسط بازی از گرسنگی می روند و پفک می خرند. یک تغذیه ی لابد موثر که هم نمک دارد و هم کربوهیدرات!! نفری یک پفک هم به من تعارف می کنند. صحنه ی گل بسم الله را به خاطر پفک از دست می دهم. پیراهنش را در آورده و با رکابی، سرخ از فعالیت، می دود و هوای غبار آلود را عمیقاً به ریه هایش می کشد.

هوای زیرزمین یک مثال عینی و زنده از مخلوط معلق جامد در گاز است: مسیر عبور نور خورشید که از نورگیر سقف به سختی جان می کند تا زیر زمین را روشن کند، به وضوح نمایان است.

کریم کلاس چهارم یک دروازه بان مسلط و حرفه ای است که جایگزین دروازه بان قبلی شده: هیچ چیز، حتی گل خوردن آرامش و تمرکزش را به هم نمی ریزد. گاهی از دروازه بیرون می آید و بازی هم می کند.

بالاخره جمشید مغلوب می شود: بسم الله و کبیر تیمی بازی می کنند و کاملاً حریفش هستند. رامین همیشه شاکی گل می خورد و می بازد. خلاقیت های فردی جمشید این بار نتوانست مانع باختشان شود. تیم نورالله و خلیل و حمیدرضا به میدان می رود. نورالله و خلیل خیلی دقیق پاسکاری می کنند. خلیل هوشمندانه جایگیری می کند. نورالله اما اندکی نمایشی است: بغل پا می زند و مهارت اش را به رخ می کشد. حمید رضا دومین گل را هم می خورد. گل اول را خودش وارد دروازه کرده است!

جمشید بعد از یک دور بازی طولانی، اندکی آرام تر شده. کنار من ایستاده و پیشنهاد می کند که با بچه ها یک تیم درست کنیم و برویم مسابقه بدهیم. می پرسم:

با کی آقای جمشید؟

ناگهان هیجانش را باز می یابد:

– با نمی دونم کی. با این، با اون. بریم مسابقه بدیم!

مریم اسماعیلی

ps: مریم که این مطلبو نوشته مسئول واحد آموزش جمعیت و ضمنا خودش از معلم هاس؛ خاله مریم!!

pss: این زیرزمین که بچه ها بازی می کنن قبلا آب انبار بوده. خودتون تصور کنین..

psss: نوشته ی مریم رو گذاشتم واسه این که بگم خلیل، کبیر، آصف، نورالله.. همه شون با اینکه کودک کارن و شاید حتی یه روز از یکی شون فالی یا جورابی خریدین یا مانتویی که تنتونه رو دوختن.. ولی اینا یه روی دیگه هم دارن.. یه بچه که اگه بتونه و فرصت کودکی داشته باشه مثل همه ی بچه های دیگه س از هموناس..  با شور مبارزه در وجودش که باعث میشه داد بزنه » با نمی دونم کی. با این. با اون. بریم مسابقه بدیم………


Advertisements
Comments
6 Responses to “بریم مسابقه بدیم (مریم اسماعیلی)”
  1. eterafat می‌گوید:

    سلام رفیق
    اولا تبریک به مریم اسماعیلی به خاطر این قلم جذاب و گیراش..
    خیلی با حال بود من تا حالا این طور نه بازی کردم و نه بازی دیدم فکر کنم بچه های کار بازی هاشون هم استثناییه و مثه ماها نیست و جذابیت خاص خودشو داره
    راستی رفیق هنوز غمگین و دلتنگ هستی ؟ بهتر شدی ؟ احوالت چه طوره؟
    ==============================================
    جیران:
    آره بهتر شدم..
    مرسی..
    مریم خوب از معلمای خیلی خوبمونه و بسیار هم خوب و روون می نویسه.. من این یه نوشته شو بلند کردم گذاشتم اینجا 🙂
    کلا خیلی چیزا تو این بچه ها در عین معمولی بودن خاصه.. مثه همین بازی…

  2. سعيده می‌گوید:

    چه زيبا نوشته است يك حقيقت را… زيبا توصيف كرده است آنچه كه مي بيند.

  3. ثمين(نوا) می‌گوید:

    سلام ببخشيد بخدا نت نداشتم وگرنه زودتر ميومدم و راستي من خودمم نمي دونم كه مي خوام چي كار بكنم هنوز نتايج رو ندادن
    ===================================
    جیران:
    سلام به روی ماهت گلکم. بابا برو یه پرسرعت وایرلس بگیر قبول شدی جایزه ی قبولیت.
    میدن میدن منم شیرینیمو می گیرم :*

  4. الف.ح می‌گوید:

    اون جملۀ بالای وبلاگتو که می خونم یاد این شعر شاملو می افتم که:
    ستاره باران جواب کدام سلامی به آفتاب از دریچۀ تاریک؟!

  5. نارون می‌گوید:

    من کودک کارم…کاری از نوع فهم عجیبی که به تنم از ازل بود…فهمی که زیر بارسنگینش, کودکیم به حراج رفت…
    من چهره روشن به ظاهر کودک کارم…خسته از خویش…خسته از حرف…سکوتم و به سختی به یاد میاورم, بودنم را…
    من دیگر کودک نیستم…بزرگ هم نیستم…
    غمم…غم
    ==========================================
    جیران:
    🙂

  6. نفيسه می‌گوید:

    چه اشتراك نظري !!!‌ من اين نوشته مريم را دوبار تا حالا خوندم ( از استثنائات) ولي بازم اينجا دوباره خوندمش !!!
    نوشته نارون هم خيلي زيباست خيلي خيلي ! همه چيز درش مستتره . همة فاجعه و عينيت و ريشة اين ماجراي زشت!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: