چسب زخم (ابراهیم رها)

1. یکی سر شاخه نشسته بود و داشت از ته اره ش می کرد. بهش گفتن مگه اون حکایت رو نشنیدی که.. گفت  درخت مال خودمه، اره مال خودمه، سر و ته شاخه هم مال خودمه، به شما هم هیچ ربطی نداره. افتاد زمین دست و پاش پاره شد. بهش گفتن دیدی..گفت هرچی پاره شده مال خودمه، به شما هم هیچ ربطی نداره. ازش کلی خون رفت. بهش گفتن داره ازت خون.. گفت خون خودمه به شما هم ربطی نداره. یکی گفت دوستانه یه سوال بپرسم راستشو میگی؟ گفت بپرس. گفت واقعا داری چه غلطی می کنی. جواب داد هیچی، سر مواضع و حرفام ایستادم!

***

2. یه روز یه استادی یک ساعت و نیم درباره ی برتری علم بر ثروت برای دانشجوهاش سخنرانی کرد تا ثابت کنه علم خیلی بهتر از ثروته. صحبتش که تموم شد گفت کسی سوالی نداره؟ یکی از دانشجوها دستش رو بلند کرد. استاد با خوشحالی گفت: بپرس عزیزم. دانشجو پرسید: استاد عمه داری؟!

***

3. یه روز یه خانمی که رییس یک اداره ای بود، تمام کارمندای مرد رو اخراج کرد، بعد هم با لگد انداختشون بیرون. رفت خونه، پسرش در زد، راش نداد خونه، گفت بروگم شو پیش همون پسرهای لات محل. آخر شب هم سم ریخت توی غذای شوهرشو اونو کشت. گرفتنش گفتن می دونی به این کارهایی که تو کردی چی میگن؟ گفت آره، فمینیسم!

از کتاب چسب زخم؛ ابراهیم رها؛ نشرحوض نقره

ps: تو کتاب فروشی بودیم.. نمی دونم سر چی شوخی کنان به محسن گفتم الان یکی از این کتابا رو می خرما.. و دس بردم طرف این کتاب کوچولوهای مزخرف مثه قورباغه رو بخور و نمی دونم راهنمای زنان و جملات کوچک عشق و اینا که تصادفا کتاب کوچولوی سیاهی رو برداشتم به اسم چسب زخم. و شانسی حکایتی رو که اول نوشتم خوندم.. و فهمیدم این کتاب کوچولوئه فرق داره..

pss: داستان اولی داستان خیلی از ماهاست…  و داستان سوم هم بیراهه ی بزرگ و واقعی ای که متاسفانه فمینیسم داره به سمتش پیش میره..

Advertisements
Comments
16 Responses to “چسب زخم (ابراهیم رها)”
  1. شورشی می‌گوید:

    حالاچرادعوام میکنی خاله جیران؟؟؟؟؟؟
    ===============================
    جیران:
    عزیزی 🙂

  2. ضندگی می‌گوید:

    خیلی خیلی جالب بود
    درود بر تو

  3. میترا می‌گوید:

    وااااااااااااااای خیران تو چسب زخمو از کجا آوردی؟
    قبلا تو 40 چراغ مینوشت الان از کجا آوردی؟ دارم از هیجان سکته میکنم.کتابشو خریدی پس،این قبلا اینارو تو 40 چراغ مینوشت هنوزم که بعد دو سه سال میخونم عشق میکنم،ولی کتابشو تا حالا ندیده بودم،چه جالب.ایول جیران
    ============================================
    جیران:
    بله بله !!!
    الان دارم به خودم افتخار می کنم..
    می دونم 🙂 چلچراغ جدا جای نابغه های ظنر بود.. یکیش همین ژوله ی عزیز دل خودم 🙂
    اگه گیر نیاوردی بگو هفته ی دیگه میام قزوین برات بیارم یکی 🙂

  4. م.سجاد می‌گوید:

    سلام.
    من هم با شما موافقم.داستان اول زندگی این روزای ماست و داستان سوم روزگار زنان رادیکال.
    من به وب شما می اومدم اما نمی دونم چرا هیچ وقت نظر نمی دادم به هر حال اینم یه جورشه دیگه.=
    ======================================
    جیران:
    خوب اینم یه جور هیجان انگیزیه دیگه !!!
    ناظر بی سر و صدا 🙂

  5. .:ر ب ی ن(هیتلر):. می‌گوید:

    مخالفتت همین قدر بود؟! در حد دو تا فحش ؟تموم شد؟
    ============================
    جیران:
    راستش من هم چنان حالم داره به هم می خوره از این اوضاع…
    ولی با شما بحث کردن فایده نداره.
    من اتفاقا آدم بحث و گفتگو هستم و خیلی هم دوست دارم ولی همونطور که از هرکس که از برنده ی انتخابات دفاع می کنه متنفرم و حرفی باهاش ندارم با شما هم بحثی نمی تونم داشته باشم چون فایده نداره.
    من به خاطر تقلب نمیگم… به خاطر آدم کشی های این یه سال.. و به نظرم کسی که دونسته و با منطق خودش پشت یه قاتل وایمیسته آدم آشغالیه.. و هیتلر هم از همه قاتل تره..
    مهم هم نیست.. شما دوستا و طرفدارای خودت رو دای و نظر من یکی هیچ ارزشی نداره… بزرا یکی هم حالش از منش و عقیده ی تو به هم بخوره..
    اگر فکر می کردم میشه با بحث کردن به نتیجه رسید با کمال میل ساعت ها و ساعت ها می بحثیدیم. مثه من و اعترافات که تو همه چی انگار نظرمون فرق داره. ولی شما فرق داری… به نظرم با کسی که دونسته از آدم کشی جانب برداری می کنه حرفی نیست.. چون من اصلا انسانیت شما رو قبول ندارم. من و شما متفاوت تر از اون فکر می کنیم که حتی بخوایم با هم حرف بزنیم.. و من واقعا همین الانم که دارم اینا رو می نویسم از تصور چیزی که تو وجود توئه مشمئز شدم… از تصور لذتی که از این..
    بی خیال..
    همین.

  6. میترا می‌گوید:

    اینم آدر س اون آدم خوشگلا.خدمت شما.با یه بوس.
    http://www.elija.blogfa.com.
    ===============================
    جیران:
    عاشقتم :*

  7. بارباپاپا می‌گوید:

    اونی که شاخه رو برید خیلی جالب بود یاد خ.ر افتادم 🙂
    در مورد سومی خوب اون دیگه اسمش فمینیسم نیست دیوانه بازیه!متاسفانه حق با شماست و فمینیسم داره میره توی خاکی نفرت از مردان به جای برابری حقوق زن و مرد داره میشه بارور سازی و گسترش اندیشه نفرت از مردان!خانم شادی صدر یه چیزی نوشته بودن توی همین مایه های داستان سوم بود.نمیدونم خونده بودی یا نه؟یه جای خطاب به کل مردهای ایران گفته بود: (شما همان مرد و نامرد غریبه‌اید که خیابان را برای خواهر و مادر و دختر دیگران ناامن می‌کنید و در عین حال، همان مرد محرمی هستید که زن و خواهر و مادرتان را بیشتر و بیشتر می‌پوشانید…)
    به هر حال وقتی خوندم خیلی حالم گرفته شد و یه پست براش نوشتم.
    راستی نوشته بودی نمیتونی تصور کنی اون بازی من اگر خدا بودم رو! خوب چرا نمیتونی؟به نظر من که تصور خدا بودن خیلی راحته حتی ممکنه ما خودمون توی ذهنمون خدا رو ساخته باشیم 😉
    برم پی کارم الان وبلاگ تو هم فیلتر میشه.
    ========================================
    جیران:
    غلط می کنن مهمون حبیب خداس 🙂
    آره دیگه همین طوره.. نه من نخوندم اونو ولی نظر منم مثه توئه..
    نمی دونم خیلی سخته خدا شدن.. مثلا میشه تصور کنم جوجه تیغی بشم چون می دونم چیه!! ولی خدا.. نه.. نمی دونم پس نمی تونم..
    🙂

  8. ثمین(نوا) می‌گوید:

    سلام ممنونم که اومدی ولی چه داستانای جالبی الان خوندمشون و چه تقدیر جالبی
    ======================================
    جیران:
    منم دوس داشتم 🙂
    مرسی عزیز دلم از خودت که خبر میدی :*

  9. نیما می‌گوید:

    سلام خانم دکتر عزیز .
    راستی می بینم که با دختر عموی من خوب قاتی پاتی شدین . منظورم یاسمنه .
    اول اینکه با مطلبی درباره شاهنامه فردوسی به روزم .
    دوم اینکه یاسمن پیغاممو بهتون رسوند ؟
    سوم اینکه حالتون چطوره ؟
    چهارم اینکه کانون نواب ما دوباره شروع به کار کرده . اگه تشریف بیارید افتخار دادید .
    پنجم اینکه از حکایت اولی خوشم اومد .
    ششم اینکه آخ جون تدوین فیلمم داره تموم می شه . 30 دقیقه شده !
    و بالاخره هفتم اینکه مواظب خودتون باشید . دیوار موش داره ، موشم …
    ===================================
    جیران:
    ای وای…
    نه نگفت چیزی یاسمن..
    من خوبم مرسی..
    خبری ازت نبود که خوب به سلامتی خوبی 🙂
    به به !!!
    پس ما بالاخره پز میدیم که رفیق کارگردان داریم 🙂
    چشم نیماجان.. چشم به همه ی حرفات..:)

  10. بی سرزمین تر از باد می‌گوید:

    سلام عزیزم!راستش از اونجایی که خانوادگی اومدیم شرمنده نمی تونم بیام ببنیمت!ایشالله میام حتما می بینمت!راستی من بچه کرمانشاهم!ولی قلبا خودمو متعلق به همدان می دونم!!
    ===============================================
    جیران:
    هی..
    خوش بگذره گلم !!!
    خوب مثه من که همدانی هستم ولی قلبا نه 🙂

  11. باران می‌گوید:

    سلام دوست عزیز
    این داستان دومیه رو خیلی لذت بردم آخه بحث همیشگی منم هست . خدا وکیلی تو این دوره زمونه علم به چه درد ملت میخوره ، این پول لامصبو که داشته باشی هم خودت استفاده می کنی هم یه دنیا بدبخت و بیچاره تازه با این علمه الان یه سیر پنیر هم دم مغازه آقای دریانی به آدم نمیدن !
    ====================================================
    همینو بگو…
    منم خیلی دوس داشتم 🙂

  12. سلام جیران رمز شبیه همون قبلی فقط عددش 2021 .
    بعد راستی کی میای قزوین؟
    اگه تونستی هماهنگ کن ببینیم همدیگه رو. دوست دارم ببینمت.
    ================================
    جیران:
    سلام عزیزم 🙂
    والا از دست این تعمیرات معلوم نیست 😦
    باید خودم باشم حتما یه روز که دیر میرم همه گیج و گم می مونن 😦
    ولی تا می خواستم بیام می خبرم عزیزم :*

  13. وارش می‌گوید:

    ممنونم كه اومدي وبلاگ من لينگت ميكنم هر وقتي بروز شدي بخونمت
    ==================================
    جیران:
    ممنون خانوم 🙂

  14. مهرداد می‌گوید:

    حرف زیاده
    واقعیت متفاوت
    ما از واقیت دور می شیم و به حرف ها می رسیم!
    داستان های عبرت آموز هیچ وقت برای من جذاب نبودند
    =====================================
    جیران:
    😦
    اوا اینا خوشگلن 😦
    راستش نوشته های رها عبرت آموز نیست.. یه جورایی به رخ کشیدن واقعیت هاس با تیکه !! همین !!

  15. نیما می‌گوید:

    ممنون . نظرتون مثل همیشه عالی بود خانم دکتر .
    البته منظور من همه اژدها ها نبودن . البته که بعضی از اژدهاها خیر اند . مثل اژدهاهای محافظ و و مارهایی که از گنجها محافظت می کنند . منظور من «اسطوره ی اژدها کُشی» بود . این اسطوره به صورت یه زیر ساخت در بیشتر داستانها و درامها دیده می شه .
    راستی من تقریباً یه قفسه و نیم کتاب درباره اسطوره ها و افسانه ها دارم . که بیشترش از تالیفها و نرجمه های دکتر جلال ستاری و دکتر مهرداد بهاره . و همچنین ترجمه های عباس مخبر و حسن افشار در زمینه ادیان ، اسطوره ها و افسانه ها .
    البته از میرچاالیاده ، لوی استروس ، رولان بارت ، ارنست کاسیرر و جوزف کمبل هم کتاب دارم . یه مجموعه ی دو جلدی از دکتر شفیعی کدکنی دارم به اسم «آفرینش و تاریخ» و تک کتابهایی از نجف دریا بندری ، شاهرخ مسکوب ، دونا روزنبرگ و پیر کریمال در همین زمینه ها .
    اگه مطالعه تون در این زمینه ها خیلی جدیه خوشحال می شم از کتابخونه ی شخصی من هم کمک بگیرید خانم دکتر .
    =======================================
    جیران:
    مرسی واقعا نیمای عزیزم 🙂
    من خودم خیلی خیلی از افسانه ها رو دارم ویه جورایی مجموعه ی ی افسانه های مللم نزدیک به کامله..تقریبا از همه دارم.. و از اون مهمتر خیلی خیلی از اونا رو خوندم 🙂 ولی ممنونم از لطفت و حتما اومدم میام ازت می گیرم 🙂
    هرچند من از اونایی هستم که ترجیح میدم بخرم که مال خودم باشه!!! ولی واقعا دوس دارم ببینم چیا داری و بخونم..
    به نظرم واقعا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: