حسی که به هیچی شبیه نیست..

نمی دونم تصورتون از بچه هایی که میان جمعیت ما چیه….

من خودم هنوز شگفت زده میشم از خیلی چیزا… و یه حسی تمام تنم رو می گیره که به هیچی شبیه نیست..

— قاسم این ده روز تعمیرات رو هر روز اومد.. هرکار از دستش بر اومد کرد.. یه شب که تا ده و نیم مونده بودیم یهو کله ش بالای در پیدا شد.. گفت خاله رد می شدم دیدم صدا میاد اومدم ببینم دزد اومده جمعیت ما؟ و بعد گفت بابا اینا که بلد نیستن گچ بسازن.. و نرفت و موند…  یه شب دیگه که من تنها مونده بودم تا 9:30 باهام تا سر پاسگاه اومد و سوارم کرد که «خاله اینجا جایی نیست که شما این موقع شب تنها بری» و حتی بایکی دوتا موتوری هم سر اتوبان بحثش شد و یه ساعت بعد هم اس ام اس داد که «خاله رسیدی؟»

— رحمت و سامان اومدن چهارشنبه پنج شنبه.. خودشون در رو جای جدیدش جوش دادن.. پله رو هم بریدن انداختن و دوباره پله به پله پلکان فلزی حیاط رو جوش دادن و هرکار دیگه هم میشد کردن… بدون هیچ ابزاری.. دیروز قاسم اومد گفت خاله تا صبح از چشم دردِ جوشکاری اشک ریختم.. با خودم گفتم پس اون دو تا که اصل کار رو کردن چه کشیدن…

— فردین با بابابش دو سه روز اومدن برای کاشی کاری آبخوری… تو هیر و ویری پله سازی پله در رفت و خورد تو صورت فردین و پر از خون شد.. هی گفتم خاله درد داری؟ گفت نه… و اشک از چشماش میومد اما… هیچی نگفت.. یاد نگاهش …. دیروز هم اومد و بهش گفتم که جبران می کنم خاله… گفت خاله معلم عربی برام جور کن عربیم خیلی ضعیفه.. و کلی تشکر کرد.. من باید ممنون می بودم و اون تشکر می کرد… نگاهش…

— جبار حتی روز عید فطر رو برای گچ کاری اومد.. با اینکه اونا جشن می گیرن و میرن برای نماز.. و فرداش رو هم که تعطیل بود اومد.. و هر روز که گچ کاری داشتیم اومد و با قامت ریزه ش تنهایی زد گچ ها رو… و هنوز هم میاد..

— و خیلی از بچه ها…

همیشه این نیست که ما فکر کنیم داریم کاری می کنیم.. نه اینکه بگم اونا برای ما کاری می کنن.. نه… ولی می تونن بهت این حس رو بدن.. این حس عظیمی رو که به هیچی شبیه نیست..

نمی دونم چی بنویسم.. امروز دیر دارم میرم…. و خواستم این یه چیزی مثه بغض رو که به خاطر فردین راستش تو گلوم مونده بنویسم… از تشکرش… و از محبت و امتنانی که هست.. برای کاری که زیاد هم نیست.. و کار خودشون.. که زیاد هم هست…

Advertisements
Comments
12 Responses to “حسی که به هیچی شبیه نیست..”
  1. ثمین(نوا) می‌گوید:

    سلام
    خب شاید باید بگم که هیچی نفهمیدم!
    من دقیقا نمی دونم که این جمعیت شما چیه تو اون وبلاگ جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان هم که رفتم فیلتر بود!
    =========================================
    جیران:
    سلام عزیزم 🙂
    ای وای… ما یه ان جی او هستیم که در جهت لغو کار کودک فعالیت می کنیم. و محلمون هم تو پاسگاه نعمت آباده و یه سری کارا هم برای کودکان کار داریم.. مثه آموزش.. بهداشت.. ورزش.. هنر… مددکاری که در کنا رفعالیت های جمعیت این خدمات رو هم برای یه سری از بچه ها داریم. راستش از مریم و محیا بپرسی برات دقیق توضیح میدن 🙂 خواستی هم یه روز بیا جمعیت با من :* و آره.. متاسفانه سایت فیلتر شده 😦

  2. سیامک می‌گوید:

    1- من یه پیغام شخصی واسه نادر گذاشتم. چه سارا رو بشناسم چه نه نظرمو راجع به شعر نادر ترجیحا به خودش میگم که به قبای دوستان چیزی برخورد نکنه
    2- سارا یا هر کس دیگه رو تو از کجا می تونی بدونی که من می شناسم یا نه؟
    ===================================
    جیران:
    ؟؟؟؟؟چی؟؟؟؟
    من اصلا متوجه نشدم چی میگی سیامک 🙂

  3. سعيده می‌گوید:

    حس قشنگيه. حس خيلي عميقيه

  4. شورشی می‌گوید:

    سلام:
    پس تو هم اون احساس ناب وبکروغیرقابل توصیف وتجربه کردی درسته؟
    بهت قول میدم دیگه هیچوقت نمیتونی ازش دل بکنی وتاآخرعمرت اسیرشی!لذتی که اونو نمیشه باهیچ چیز دیگه ای مقایسه کرد ودریک ردیف قرارداد!
    جیران جان تواگه میتونی توصیفش کن چون من خودم هربارکه اطرافیان رفقام خونوادم و…دلیل کارهاموازم میپرسن ازاحساسی براشون میگم که شایدبرای بعضیهاکه هنوزتجربش نکردن ویابعضی لذتهای حقیروناچیزدیگه وبراون ترجیح دادن غیرقابل درک باشه!
    حالادیدی چرابهت هی حسودی میکنم خاله دکتر!
    خسته نباشیدبه خودت وهمه رفقای دیگه!
    کاش منم برسم تااون موقع یه سهمی داشته باشم همه روبرندارین واسه خودتون دیگه!
    بدرودجیران عزیزودوست داشتنی!
    =====================================
    جیران:
    سلام سلام 🙂
    مرسی عزیزکم 🙂 زود بیا دیگه.. ما تا چهارشنبه تو تعمیراتیم بیا دیگه یه کم هم تو رو به کار بگیریم..

  5. آخی خاله جیرانی پس،چه قشنگ،
    من کم کم دارم این حسهایی که میگی رو تجربه میکنم.یه کوچولوشو البت.
    ======================================
    جیران:
    می دونی میترا.. هیچوقت تموم نمیشه انگار.. فکر کن بعد از این همه وقت من الان یه چیز تازه رو تجربه کردم…
    یعنی شاید تا همیشه چیزی باشه برات…
    حالا می فهمی کم کم تو هم، همنیطور که میگی…

  6. eterafat می‌گوید:

    ای یار نازنین
    ما باد را هرگز نکاشتیم
    که توفان درو کنیم!!!!

    (تو کارت موفق باشی
    صمیمانه ترین درود ها)
    ==================================
    جیران:
    مرسی عزیزم :*

  7. عزیزم.نظرتو که خوندم دلم میخواست محکم بغلت کنم، دیشب وقتی نوشتنم تموم شد،یه لحظه از خدا خواستم اون دو تا فرصتو ازم نگیره، ولی تمام سعی خودمو میکنم که همیشه بهش بگم دوسش دارم که حسرتش به دلم نمونه هیچوقت،فدات بشم من…
    خیلی ناراحت شدم جیران:(
    ====================================
    جیران:
    خیلی غمم شد….

  8. من نمیدونم چی بگم؟!!!!!!
    ولی فکر کنم که عنوان پستت گویای همه چیزه!
    حسی که به چیزی شبیه نیست!
    =============================
    جیران:
    …… ممنون …….

  9. بارباپاپا می‌گوید:

    من در این موارد درک کمی دارم!چند سال پیش به اصرار بچه ها رفتیم یه یتیم خونه یه جای دور افتاده ای و قبلش هم گفته بودن هر بچه ای یه آرزویی داره مثلا یکی از بچه ها آرزوی آدم آهنی داشت یکی دوچرخه یکی توپ فوتبال که من آدم آهنی گرفتم بعد که رفتیم همش همه جا پر بود از این احساس های لطیف اما من اصلا حالم خوب نبود یعنی به خودم میگفتم مرتیکه مسخره خوب تو براش آدم آهنی گرفتی و دیدی چقدر خوشحال شد از خوشحالی گریه کرد حتی خودت هم گریه ت گرفته بود اما مگه فقط همینا هستن؟مگه همیشه تو میتونی کاری براشون بکنی؟خلاصه اونا هنوز هم میرن اونجا ولی من همون یه بار که رفتم قشنگ تا دوهفته یا بیشتر اعصابم داغون بود در حدی که همه فکر میکردن من یا لال شدم یا افسرده.
    یه عالمه نوشته بودم پاک کردم چون تو راهت رو انتخاب کردی!
    به هر حال موفق باشی و مراقب خودت باش خاله جیران 🙂
    =========================================
    جیران:
    مرسی عزیزم 🙂 من هستم مراقب خودم.. و راستش انقدر کار تو ذهنم دارم که فرصت متاثر شدن رو خیلی ندارم 🙂 اما این برام یه چیز دیگه بود مثل همیشه..
    تو هم موفق باشی عزیز…

  10. ثمین(نوا) می‌گوید:

    سلام آپم!
    ولی متاسفانه من تهران نیستم که بتونم بیام وگرنه حتما یه دفه میومدم

  11. Yasaman می‌گوید:

    وقتی تو هر لحظه ای که توی اون ساختمون از حال رفته با عشق و بدون چشمداشت کار می کنی و محبتت رو منصفانه و دست و دلبازانه خرج می کنی خوب اصلا انتظاری غیر از این نمی شه داشت.
    این روزا همه ی آدمها چشمشون به دستیه که با محبت خالص به سرشون کشیده بشه و براشون کاری انجام بده.
    و چه خوشبختن بچه هایی که تو و دوستات براشون کاری انجام میدین.
    به خاطر داشتن چنین قلب مهربون و چنین دوستای حق شناسی خالصانه تبریک می گم
    ======================================
    جیران:
    ای وای یاسمن فدات شم.. من گفتم تو الان از من متنفری که نرسیدم بیام 😦 به خدا هرشب تا 10 اونجاییم تقریبا.. و خودم هر روز باید باشم.. بقیه بعضی روزا میان بعضی روزا نه..
    مرسی از مهربونیت..

  12. غزل می‌گوید:

    موفق باشید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: