لعنت خدا به این سه شنبه ها…

مامانم همیشه میگه «وقتی سال اول دانشگا بودم و بعد از چندین ماه که دنبالم بود بالاخره با هم حرف زدیم. یه سال بود که درسش تموم شده بود ولی می گفت دفاع نکردم هنوز و فعلا هم نمی کنم… ازش پرسیدم چرا؟؟؟ و گفت چون نمی خوام امضای میرفندرسکی پای مدرکم باشه» یک دنده.. و کسی که حرف خودشو می زنه… چقدر شبیه خودم… 🙂

تو این همه سال هیچ وقت دلم نخواست ازش چیزی بنویسم.. یا بگم.. که احساسم ناب تر و شخصی تر اینی بود که بخوام رو برد بزنمش ولی..

دیروز نوشته ی  میترا رو خوندم برای پدرش و دیوانه شدم.. به هم ریختم.. حسرت خوردم.. مردم..

نوشته بود میترا که تو شب فارغ التحصیلی و عروسیش کلی حرف داره برای بغل پدرش و … من تموم شدم…

یادم افتاد از کسی که هروقت درد داشتم دستشو میذاشت رو من و می گفت «همه ی دردات بیاد به تن من» و می گفت «درد زایمانتم مال من…» و اینا منو دیوونه می کنه الان…

یادم افتاد از کسی که بعد از اون تصادف کذایی همیشه بهم می گفت «با همین عصام تو عروسی تو می رقصم…»

و آهنگ وبلاگ میترا.. لعنتی… لعنتی.. آهنگ اون چند سال آخرِ قبل از اون سه شنبه س… که همه می دونستیم زمان زیادی نمونده و هر وقت می شنیدم که فرامرز اصلانی می خونه «یه چراغه که میره رو به خاموشی… نگردد شعله ور ..؛ بیهوده می کوشی..» می فهمیدم که این شعر مال ددی منه.. انگار برای اون خونده بود…

هنوز هم هروقت می شنومش بغض میشینه رو تنم مثه رد شدن از یه مه سبک و حس قطرات ریز تو تنت.. بغضی که فقط تو گلوم نیست.. از همه جام شروع میشه… همیشه مطمئنم که من محبوب ترین دخترش بودم و جالبه که هر چهار تا خواهر همین فکر رو می کنیم که محبوب ترین بودیم… و برام همیشه سوال بوده که چطور تونست این حس امنیت و محبت و عشق رو به این شکل به تک تکمون بده… دلتنگم.. دلتنگم…

بعد از مدت ها که ازش حرفی نزدم دیروز و امروز تمام مدت تو فکر این بودم که بنویسم یا نه… و الان دیگه دلم خواست بود.. که بعد از دو هفته ی کاری میومدم خونه و خودمو لوس می کردم و براش تعریف می کردم از کارم… و فکر می کنم چیزی که هستم رو می پسندید… دلم می خواد فکر کنم که حتی اگه پزشکی رو هم رها کنم چیزی که هستم رو دوس داره…

راهنمایی بودم که گفت » الان وقتی تو را میری همه میگن ا.. این دختر مهندس پیله وریه.. دلم می خواد یه روز وقتی من را میرم همه بگن ا.. این پدر دکتر پیله وریه…» و همون سالی که تجربی رو انتخاب کردم  فهمیدم هرگز این اتفاق نخواهد افتاد.. هرگز اتفاق نخواهد افتاد…

الان دیگه سال هاست که می دونم من، جشن عروسی نخواهم گرفت..

Advertisements
Comments
15 Responses to “لعنت خدا به این سه شنبه ها…”
  1. غزال می‌گوید:

    من هنوز مطمیّنم که هنوزم به تو افتخار می کنه
    ============================
    جیران:
    :* :* :*

  2. نیما می‌گوید:

    خانم دکتر منم یه میترا می شناسم . مذت کوتاهیه تو پارک ملت قزوین چیزی می بینم که هر دفعه بد جوری حالمو می گیره . دیدن یه خانواده دو نفره .
    یه دختر سیزده چهارده ساله با مادر بزرگش گوشه پارک زندگی می کنند ! چند تا سوال مدام ذهنمو مشغول کرده : این دخترک معصوم و زیبا مدرسه می ره یا نه ؟ زمستون که هوا سرد بشه چی کار می کنن ؟ چرا با اینکه تو پارک می خوابند اینقدر تمیز و مرتبند ؟ خیلی دوست دارم بدونم بزرگترین آرزوی این دختر نوجوون چیه ؟ اصلاً امیدی برای رسیدن به آرزوهاش داره ؟ اگه مادر بزرگش بمیره چه سرنوشتی پیدا می کنه ؟
    چرا دنیا اینجوریه خانم دکتر ؟
    کاش وقتی اومدید قزوین یه روز بریم نشونتون بدم تا ببینید اون دخترک چقدر تمیز و زیبا و معصومه ! چقدر نگاه مظلوم و با حیایی داره !
    چرا دنیا اینجوریه خانم دکتر ؟
    چرا اینجوریه ؟
    =================================
    جیران:
    اومدم قزوین میریم با هم نشونم بده..
    یه کم بناییامون طول کشیده.. هفته ی دیگه میام با هم بریم ببینیم.

  3. محسن می‌گوید:

    چیزی برای گفتن ندارم جیران…
    من هم نظرِ غزال رو دارم…
    ================================
    جیران:
    :*

  4. منم نمی دونم چی بگم!!!!فقط بگم با خوندن این پستت بدجوری بغضم گرفت!!!
    مطمئنم که بابات خیلی خیلی ازت راضیه حتی اگه جلوی اسمت ننویسن دکتر !!
    ============================
    جیران:
    نه نه.. بغض نکن.. اینا خاطره های کسیه که خیلی خیلی عزیز بود.. نباید غمگین کنه ..
    ممنون کلی ازت واسه اینکه گفتی.. ممنون

  5. جیران…
    عزیزم،منم همین الان شکستم،تمام بدنم یهو یخ کرد،
    فدات بشم من،اگه میدونستم… هیچوقت نمینوشتم،به جون خودم نمینوشتمش:(
    گفتنش برام خیلی سخته الان جیران،خیلی،منم…
    منم میدونم که یروزی، یروزی که اصلا دوست ندارم ببینمش واسه منم… نمیتونم جلو گریه مو بگیرم جیران،
    فقط میخوام حواسمو جمع کنم که هیچوقت درد حسرت خوردن به دردهام اضافه نشه،مثل تو که حسرت نمیخوری،
    میدونی گفتن بعضی چیزها خیلی سخته،اما میخوام اگه یروزی خواستم از ته دل زار بزنم فقط از سر دلتنگی و نداشتن باشه،نه حسرت گذشته.
    تا حالا این حرفهارو به احدی نگقته بودم جیران.
    ببخشید اگه…
    ==============================
    جیران:
    نه عزیز دلم.. نه قلب من..خوب کردی نوشتی.. بت گفتم که.. بعضی چیزا هست که یادآوریشون شاید تلخه ولی خوبه که به یاد آورده بشن.. چون شاید دلتنگت کنن ولی دلگیرت نمی کنن..
    فقط یهو دلم خواست که بنویسم… یهو دلم پر شد از حس اینکه بنویسم از ددی… شاید از دوباره گفتنش آروم شم از غمی که پرم کرد.. همین..
    مرسی از تو که نوشتی..
    :*

  6. آیوانویچ می‌گوید:

    الجرنون تمام این سالهایی که دنبالت می گشتم، که هی از بچه ها سزاغت رو می گرفتم، در کنار همه ی روزایی که با هم زندگی کرده بودیم یاد تو و ددیت می افتادم. نه یاد رفتنش، یاد حسی که تو بهش داشتی، یاد اون بخش زندکیت که ددی پرش کرده بود، یاد دستخطت که با چه انحنایی ددی می نوشت.. و خوب ناخودآگاه یاد رفتنش. من یادم نمی آد چندشنبه بود اما این طور که نوشتی سه شنبه بوده… یاد جیرانی که بعد از اون روز دیدم، یاد سکوتت و حس حماقتی که می دونستم درونت آشوبه و هیچ تصوری نداشتم که چی کار کنم یا چی بگم… می خواستم بزنم سکوتت رو شکستن که نه، درب و داغون کنم اما به جاش یه گوشه ایستادم… افسوس اون داغون نکردن هنوز باهامه…
    و یاد خونه تون اون روز که با اینکه مدتی از رفتن ددی می گذشت چقدر هنوز چشم به راهش بود.

    لعنت به من که می دونم الآن احتمالاً اشکتو دوباره درآوردم.
    ========================================
    جیران:
    چه حس خوبی که کسی از اون روزا هست الان باهام..

  7. شورشی می‌گوید:

    سلام
    اگه وقت کردی بروکامنت منو هم دروب میترا بخون بنظرم هیچوقت حضورفیزیکی افراددلیلی بربودن یانبودنشون نیست البته شایداحمقانه بنظربیادولی این نظرمنه چون وقتی که این پستت وخوندم هیچ احساسی درمن مثل اینکه پدرت درکنارت نیست بهم دست نداد!
    چون وقتی بقول خودت اینهمه ازش خاطرات خوب داری همین کافی نیست بنظرت!!! یادته یه بارسراون شعرشاملو چی بهت گفتم مهم بودن وحضورآدمهادرزمان حال درکنارمون نیست بلکه مهم اون ردپائیه که ازخودشون درذهن ماجاگذاشتن مهم اون لحظات خوبو خوشیه که برای ماساختن وبایدتاهمیشه ازاین بابت ممنون ومدیونشون باشیم!
    حالا هم نه تنها پدرت بلکه همه کسای که جیران پیله وری ومیشناسن بخاطر احساسات وکارهای که ازعهده هرانسانی برنمیادکه ازخودش وزندگیش بخاطر دیگران بگذره تحسینش میکنن واون ومایه افتخارمیدونن!!
    شایددیگه نگن این آقاپدردکترپیله وریه ولی بهت قول میدم وقتی راه میری خیلی ها گفتن آفرین به مهندس پیله وری!آخه این جیران دخترهمون مهندس پیله وریه!
    امیدوارم همیشه خوشحال وسرزنده ببینمت مابه دیدن اشکهای جیران عادت نداریم ودلمون میگیره!
    بدرودرفیق گلم
    ==============================
    جیران:
    کلا وقتی تعریف میشم انقدر نیشم باز میشه که ناراحتیام میره 🙂
    مرسی رفیق..

  8. باران می‌گوید:

    آیکون تشویش و ناراحتی

  9. ثمین(نوا) می‌گوید:

    سلام ممنونم که اومدین ولی خودمم می دونم چند سال دیگه واسه مدرسه دلتنگ می شم
    ولی راجع به آپتون باید بگم که ….
    واقعا نمی دونم چی بگم جدی می گم!!
    شاید یه ذره بغض گلومو گرفته ولی همین الان تو وب یکی از دوستانحوندم که خاطره ها رو باید زنده نگه داشت نباید با اونا زندگی کرد!!!!
    شایدم اشتباه کردم اینو گفتم ولی واقعا نمی دونم چی بگم
    =======================================
    جیران:
    فدات بشم عزیز ثمینم.. گاهی همین که هستی بسه و نیازی به حرفی نیست :*

  10. eterafat می‌گوید:

    وای تو رو خدا نگو جیران!!!
    دستم نای تایپ کردن ندارد از زور سنگینی کلمات کیبورد کامپیوتر زیر دستانم خورد میشود و من انگار قراراست دوباره به اغما بروم!!
    اگرچه توصیف بودن یا نبودن انسان های بسی دشوارو دشخوار است اما این روح بزرگ و سرکش تو (جیران) این ضربات و لطمات روزگار نامساعد را تحمل خواهد کرد ..شریفتر انکه تو به یادش بودی و هستی حتی اگرچه به ظاهر خفته باشد…
    این لحظه ناچیز را تاب آر ای انسان درد کشیده …
    و امروز سه شنبه است انگار..
    اگرچه حتی برای تو همه روزای خدا سه شنبه است…..
    ==================================
    جیران:
    ……………..
    ……………………… وقتی تو و تو ها کنارمین خیلی خیلی راحت تره همه چیز.. ممنون عزیز….

  11. نادر می‌گوید:

    …………..

  12. مریم مختار می‌گوید:

    اما اون به حرف من گوش کرد. (حالا خودش نیست اما امضای میرفندرسکی هنوزم زیر دانشنامه شه)

  13. Marimoori می‌گوید:

    Jiji Junam asheghetam ba in ehsasate ghashanget. Boooooos
    ==================================
    جیران:
    من بیشتر عاشقتم ماری موری :* :* :* :* :*

  14. ناشناس می‌گوید:

    به نظر خودت الان از تو راضیه یا نه؟ خودت چی فکر میکنی؟ اگه الان بود بهت چی میگفت؟

  15. محمود می‌گوید:

    لعنت خدا به هر چی به سه شنبه هاست
    =============================
    جیران:
    :*

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: