طناب پوسیده ی مهاجرت و چاه پناهندگی

«هر روز می‌کشتند یا مردامون را می‌بردند. یک باره بار زدیم زندگیمون را. ولایت به ولایت اومدیم. شب بود که ماشین چپ کرد و سرم اون زیر موند. چشمم از همون موقع به زور می‌بینه. تازه به مرز که رسیدیم؛ 40 روز توی اردوگاه زندانی بودیم. آزاد که شدیم، رفتیم مشهد. خب افغانستان امنیت نداشت که آواره کردیم خودمون را.»

نوربی‌بی 65 ساله زمانی برای خودش در افغانستان حیاط داشته است. همان هم شد خرج راه همه ی خانواده از دختر و پسرش گرفته تا نوه‌هایش. از خانه‌داری در افغانستان به پله‌شویی در ایران رسید. حالا دیگر ریه‌هایش به آب و وایتکس حساسیت دارند و کار را کنار گذاشته است.

مهاجرت اگر برای همه از روی جبر نباشد برای آنان که از افغانستان به ایران آمده‌اند سراسر جبر بوده است. «سه ساله بودم که اومدیم، وضع طالبان و جنگ خیلی بد بود، چیزی برای خوردن نداشتیم، برای پدرم کار نبود.. » خانم حیدری کوچک تر از آن بوده که به یاد بیاورد.. ولی شنیده..

می گویند مهاجرت یعنی جابجایی به میل خود برای ایجاد شرایط بهتر زندگی. اما داستان برای باصطلاح مهاجرینِ افغانیِ ما اینگونه نیست.. چرا که انتخاب دیگری نداشته اند. و می گویند پناهندگی یعنی جابجایی برای کسب امنیت -از جنبه های مختلف- که شاید تعریف دقیق تری باشد برای افغانیانِ فعلیِ مقیم در ایران… سال‌های جنگ و حکومت طالبان چنان ترس در جانشان انداخته بود که بسیاری راهی مرزها شدند. آنها که به دین و مذهب مقیدتر بودند و دستشان تنگ‌تر، راهی ایران شدند و برخی نیز به دیگر کشورها.

و اما پناهِ اینجا برای این پناهجویان چه بوده است؟

این افراد در کشور ما به مهاجر تعبیر شده اند که وظیفه ی زندگی خود را باید، باید، خود بر دوش بکشند؛ و پناهی برای آنها در کار نیست و گویا تنها وظیفه ی پذیرندگان  ساماندهی ست، از نوع صدور کارت اقامت!!! برخی کارت اقامت موقت دارند و گروهی دیگر بدون کارت زندگی می‌کنند.

سرپرستان هر خانواده می‌توانند برای اجازه ی کار، کارت موقت دریافت کنند که شش ماه نیز اعتبار دارد و مربوط به همان شهری است که از آن صادر شده است.

خانم عاشوری می گوید «کارت کارگری خودش پونصد هزار تومنه و فقط به شوهرم میدن. تازه اونم مربوط به شهریه که صادر شده. یعنی قم. تازه با این کارت خیلی از کارا رو نمیشه انجام داد»

این افراد پس از درخواست و پرداخت این هزینه می توانند کارت دریافت کنند؛ کارتی که فقط در همان شهری که از آن صادر شده اعتبار دارد البته این جدای از کارت اقامت برای اعضای خانواده است که برای یک خانواده ی 7 نفره معادل سیصد و پنجاه تا چهارصد و پنجاه هزار تومان می‌شود. پناهجویان افغان که کارت برایشان صادر نشده در صورت برخورد با پلیس به مرز فرستاده شده و از آنجا راهی کشورشان می‌شوند. کودکان افغان حتی در صورتی که متولد ایران باشند؛ تنها با در اختیار داشتن این کارت اجازه تحصیل دارند. اما شرایط برای آنان که کارت ندارند؛ فقط اخراج است.

شوهر فاطمه هم دو بار مشمول همین وضعیت شده است. » کنار میدان ایستاده بود برای کارگری که گرفتنش و بردنش اردوگاه. یک بار اون قدر التماس کردم که دلشون سوخت و آزادش کردند. یک بار هم پانصد هزار تومان دادیم تا برش نگردونن افغانستان.»

«12 ساله اینجاییم هنوز شوهرم کارت نداره. چند سال پیش سر فلکه گرفتنش و رد مرزش کردن. تا یه سال تنها مونده بودم تا تونست دوباره قاچاقی برگرده» شاه بی بی اینها را می گوید و گله می کند: «فقط خودم و دختر بزرگم کارت داریم، به بقیه ندادن همش می پرسن شوهرت کجاس چون قاچاقی اومده مجبورم بگم افغانستانه، بهمون کارت نمی دن»

خانم حیدری اصلا دنبال کارت نرفته است «فایده ای نداره، فقط پول اضافه اس. من بچه هام همین جا (جمعیت دفاع) درس می خونن»

بچه‌های ضیاگل کارت ندارند و در خیابان فال می‌فروشند و جوراب، به جای درس خواندن در مدرسه. خودش زمانی که یک ماهه حامله بوده، بیوه شده است. تا پیش از این که آسم بگیرد در خانه‌ها کار می‌کرده؛ اما حالا دیگر نمی‌تواند. دخترش آرایشگر شده اما به دلیل آن که افغان است به او هیچ مدرکی نمی‌دهند و اجازه کار هم ندارد. اکنون بی‌مزد کار می‌کند.

ضیاگل:» 300 هزار تومان برای کارت داده‌ام. اول گفتند نیمه ی مهرماه صادر می‌شود. بعد گفتند آبان؛ اما هنوز هیچ خبری نشده.»

اعتبار کارت‌ها مربوط به محل صدور آنها است و مهاجران زندانیِ محل صدور کارتشان هستند. » برای رفت و آمد بین شهرها باید کارت تردد بگیریم و برای همان هم باید پول بدهیم.» خانم عاشوری به یاد می آورد که: «یک بار شوهرم را گرفتند خواستم دنبال آزادیش برم ولی اگر می رفتم مرا هم می گرفتند. مجبور شدم تا قم برم کارت تردد بگیرم و برگردم. شب رسیدم و مامور خیلی بهم توهین کرد که چرا از قم در اومدی و چرا شب اومدی. اما به آنها نگفتم در اینجا زندگی می‌کنم.»

بار دیگر او را شب هنگام در جاده ی شمال از اتوبوس پیاده کرده اند.

«یک بار سفر فوری پیش آمد و فرصت دریافت کارت خروج را پیدا نکردیم. زمانی که در حال بازگشت به تهران بودیم در پلیس راه ماموران من و بچه‌هایم را پیاده کردند و گفتند برگردید. راننده دلش سوخت و قرار شد کمی جلوتر به بهانه ی خرابی اتوبوس منتظر ما شود و ما از زمین‌های اطراف و در تاریکی خود را به اتوبوس رساندیم.»

شاه بی بی و  آمنه برای سرشماری به پایگاهی در شماره 2 رفته اند. آمنه می گوید «یه برگه  بهمون دادن روش شماره نوشته شده. دیگه هیچی» شاه بی بی اضافه می کند «رفتیم گفتیم خوب حالا چی؟ بهمون کارت می دین؟ گفتن نه این برای این بود که بفهمیم چند تا افغانی تو ایران هست. وگرنه کاری نداریم باهاتون»

کارت‌های هر شهر بر اساس سرشماری‌هایی که از افغان‌ها انجام می‌شود و ظرفیت و سهمیه آن شهر برای حضور پناهجویان صادر می‌‌شود.

اما «بچه که بودم  بابامو گرفتن کارتشو قیچی کردن بردن سر مرز ولش کردن. تو مشهد خیلی اذیت می کردن، میومدن خونه هامون هرکی که بود تو خونه حتی اگه کارت داشتیم بار می زدن می بردن سر مرز» اینطور که خانم عاشوری می گوید این کارت ها هم بی اعتباری های خودش را دارد.

کارت‌های شش ماهه این اجازه را به افغان‌ها می‌دهد تا فرزندانشان تحصیل کنند.

بچه‌های فرشته را از مدرسه اخراج کرده‌اند؛ زیرا توان پرداخت 120 هزار تومان برای دریافت کارت را نداشته است. بچه‌های برادرش هم اجازه تحصیل ندارند؛ چرا که کارت اقامتشان مربوط به ورامین است و خودشان در تهران زندگی می‌کنند.

«جوری با دخترم رفتار می کنن تو مدرسه انگار آدم کشته» خانم عاشوری عقیده دارد حتی کسانی بچه هایی هم که کارت دارند بسته به نظر لطف مدیر ثبت نام می شوند: «ثبت نام بچه ها بستگی به مدیر دارد، گاهی ثبت نام می کنن، گاهی هم فریاد می زنند، تحقیر می کنند.. کلا ثبت نام بچه ها موقت است»

خانم عاشوری صبح‌ها دلشوره دخترش را دارد و بعد از ظهرها هم پسرش را. هر لحظه منتظر است که آنها را از مدرسه بازگردانند.

زمانی درهای ایران بازتر بود برای افغان‌ها. هم جنگ بود و الزام به حمایت از پناهجویان و هم ایران راه توسعه را در پیش گرفته بود و بازار کارگرانش گرم بود. ساختمان‌ها در ایران بالا رفتند با کارگران افغان؛ اما سهم آنان از همه این کار جز حاشیه نشینی چیزی نشد. حتی آنان که دیگر متولد همین خاک هستند و صاحب فرزند؛ باز همان مثلا مهاجرانی هستند که بودند. مُهر مهاجرت از خون به این افراد منتقل می شود.. بی آنکه هرگز مهاجرتی کرده باشند…

«در تمام دنیا هرجا بچه ی مهاجری به دنیا میاد هویت دار میشه. تنها توی ایران این مسئله وجود داره و ما اقامت نمی گیریم حتی با اینکه اینجا به دنیا اومدیم»  خانم عاشوری، متولد مشهد و بزرگ شده ایران است. کارت او از قم صادر شده و اکنون در تهران زندگی می‌کند. زندگی غیرقانونی. او و خواهرش از طریق کلاس‌هایی که سازمان ملل تشکیل داده توانسته‌اند یکی معلم و دیگری ماما شوند؛ اما تنها می‌توانند در مراکز خصوصی کار کنند.برای آنان سهم از آب و خاک ایران معنا ندارد. در ایران  ملیت بر اساس خاک منتقل نمی شود.. در کشوری به دنیا می آیی ولی اهل آن نخواهی بود و بر هیچ چیز آن حقی نخواهی داشت. بر اساس قانون ایران، اتباع خارجی نمی‌توانند ملک یا خودرویی به نام خود داشته باشند. «اگر خونه بخریم باید به اسم یکی دیگه باشه که قبولش داریم.و ازش یه نوشته می گیریم که ملک مال ماست. ولی باز هم ممکنه آدما سواستفاده کنن. عموم ماشین خریده بود و به اسم یکی دیگه سند زده بود. اما بعدا یارو دبه کرد و هنوز درگیرن ولی نتیجه ای نگرفتن» سامان خودش متولد ایران است، پدرش پیش از انقلاب به ایران آمده و شناسنامه دارد اما  «پایین شناسنامه نوشته که افغانی هستیم که بیمه و هیچ خدماتی بهمون ندن. و چیزی رو نتونیم به اسم خودمون بزنیم. تازه از کارت گرون تره. چون بابام باید تند تند پاسپورتشو تمدید کنه که پولش بیشتره»

خانم عاشوری هم می گوید که «برادرم الکترونیک قبول شد ثبت نامش نکردن، پاسپورت از افغانستان می خواستن. نداشت.. از لحاظ روانی خیلی آسیب دید»

فاطمه و خانواده چهارنفره‌اش چشم امید به بازار کارگری ایران داشتند. برای همین 5 سال قبل علی‌رغم آن که جنگ تمام شده بود، کوچ کردند. آن موقع 25 ساله بوده است. زمانی عزمش جزم شده که دیده کارمزد برادر بنایش طلا می‌شود بر دست و گردن همسرش؛ اما حالا همه مزد شوهر کارگرش می‌شود اجاره خانه و لقمه‌ای نان. .

خانم عاشوری می‌گوید: «امسال تابستان در مشهد در بخشنامه‌ای از اداره ی اتباع خارجی اعلام شد که کسانی که ملکی یا خودرویی در آنجا دارند طی مدتی مقرر ملزم به فروش هستند و پس از پایان مدت تعیینی ملک به تصرف دولت ایران در خواهد آمد.»

حسین هم همسن سامان است. پدرش بچه بوده که به ایران آمده و اینجا ازدواج کرده است. سال قبل موتورش را پلیس متوقف و او را 10 هزار تومان جریمه کرد؛ اما زمانی که کارت افغانش را دیده است؛ جریمه‌اش را به 25 هزار تومان افزایش داده است.

حسین گله می‌کند از قانون ایران که علی‌رغم سال‌ها زندگی هنوز هیچ حقی ندارند. می‌گوید: «یکی از جوانان فامیل به سوئد رفته و اکنون اقامت آنجا را گرفته و در حال تحصیل است؛ اما ما این امکان را نداریم؛ مگر در دانشگاه‌های غیر دولتی».

زمانی جنگ بود و ناامنی؛ اما اکنون به نظرِ ساده نگران، شرایط افغانستان تثبیت شده است و در نتیجه دولت ایران نیز مصر به خروج پناهجویان. شاه بی بی از کمک های دولت برای کسانی که می خواهند برگردند حرف می زند: «اگر بخوایم برگردیم یه ذره خورده ریز و 100 دلار به هر نفر می دهند دم مرز» اما این صد دلار فقط کرایه ی راه می شود «به پول افغانستان میشه 2500 تا در صورتیکه خرج زندگی اونجا ماهی 6-7 هزار تا میشه» خانم عاشوری اطلاعات دقیق تری دارد: » کمکی که سر مرز برای برگشت به افغانستان می کنن از طرف سازمان ملله، خود ایران کمکی نمی کنه.. دو کیسه آرد و اینجور چیزا.. تازه برای اونایی که کارت دارن»

با این وجود  اکثر آنها رفته‌اند و  هر چند این خروج منجر به از دست دادن کارت اقامتشان شده؛ اما ماندگار نشده‌اند و یک بار دیگر و به صورت قاچاق مجبور به بازگشت شده‌اند. خانم حیدری سه ساله بوده که به ایران آمده اند، اما 5 سال پیش و با داشتن دو بچه تصمیم به بازگشت به افغانستان گرفته است، «دو سال موندیم ولی خیلی بد بود.. کار نبود، خرج گرون بود، زن ها نمی تونستن هیچ کاری بکنن، تا اینکه زمستون دو سال پیش که یه عالمه بچه از سرما یخ زدن ترسیدیم بالاخره و مجبوری برگشتیم»

اما برخی حتی فکر بازگشت به افغانستان را هم نکرده‌اند…

گل‌ضیا، می‌گوید: «در اینجا نان خالی داریم برای خوردن؛ اما آنجا همین هم نیست یا خانه‌ای هست برای تمیز کردن؛ اما در افغانستان کجا کار کنیم؟»

حسین می‌گوید: «اگر هر چه داریم بفروشیم می‌شود خرج راهمان و به افغانستان که رسیدیم باید از صفر شروع کنیم.»

شفیقه می‌گوید: «شوهرم اینجا نان خشک جمع می‌کند؛ در افغانستان همین کار را هم نخواهیم داشت.»

خانم عاشوری می‌گوید: «برادرم در کابل زندگی می‌کند. می‌گوید اگر می‌خواهید راحت‌تر زندگی کنید برگردید؛ اما اگر می‌خواهید بچه‌هایتان تحصیل کنند و آینده داشته باشند؛ بمانید. ما هم از اول اینجا زندگی کرده و بزرگ شده‌ایم. بچه‌ها حاضر نیستند بیایند.»

فاطمه اما شوهرش چنان از زندگی قاچاقی اینجا خسته و کلافه شده است که گفته همین روزها برمی‌گردد افغانستان.

زندگی پناهجویان افغان چه آنان که کارت دارند و چه آنان که غیرقانونی زندگی می‌کنند چندان تفاوتی با هم ندارد. همه ی آنان تنها می‌توانند کارگر باشند که آن هم فصلی است و در پاییز و زمستان بی‌رونق و برای کارت‌دارها این فصول ضرر هم محسوب می‌شود؛ چرا که هزینه صدور کارت را می‌دهند؛ اما امکانِ کار برایشان نیست. حقوقشان هم نسبت به کارگران ایرانی گاه پایین‌تر است و حتی همین حقوق نیز گاهی به دلیل افغان بودنشان پرداخت نمی‌شود. حقوق ناچیزِ کارگری که گاهی با کار چند نفره جمع می‌شد تنها کفاف خرج ساده یک ماه و دریافت کارت‌های شش ماهه و اجاره خانه را می‌داده؛ از اکنون آنان را نگران کرده که اگر یارانه‌ها حذف شود؛ چطور همین نان ساده را بخرند. و تازه حتی از همان بهره ی ظاهریِ ناچیز مردم از حذف یارانه ها که ماهانه واریز خواهد شد هم سهمی نمی برند.. فرشته از اکنون نگران است که شوهرش با وانت اجاره‌ای چطور هم پول بنزین آزاد را بدهد و هم کرایه خانه را و اجاره وانت را. شاه بی بی نگران است: «12 سال اینجا زندگی کردیم بی هیچ پس اندازی.. فقط خرج زندگی در آوردیم اگر همین هم دیگر در نیاید که کاری نمی توانیم بکنیم»  پناهجوی افغانی که از پناه جستن فقط تلاشِ ناگزیری برای ادامه ی حیات را به چنگ گرفته دلخوشِ نانی برای خوردن است، که شاید دیگر….

جیران پیله وری

بهناز جلالی پور

Advertisements
Comments
7 Responses to “طناب پوسیده ی مهاجرت و چاه پناهندگی”
  1. جوجه کلاغ می‌گوید:

    نمی دونم چی بگم. چیز عجیبیه.
    منم اول فکر کردم اینا برگردن که عزت و احترامشون به جاس ولی خوب این که میگن اونجا هم کار نیست یه حرف دیگه است.
    آخه خوب از یه طرفم اگه دروازه های ایران باز باشه که همه شون می خوان بیان. ایرانیا خودشون اینقدر زیادن حالا مهاجرت ساده هم میشه قوز بالا قوز!
    این سخت گیری ها به نظر من زیادم غیر منصفانه نیست. طبیعیه!
    ================================
    جیران:
    خوب راستش من اصلا به این قضیه به این شکل نگاه نمیکنم…
    چه اهمیتی داره ملیت؟؟ آیا مگرنه اینکه مرز وملیت وهمه ی اینها قراردادهای جهانیه؟؟؟ آیا ما باید انسانیت رو بر اساس این قرارداها تعیین کنیم یا برعکس؟؟؟
    وقتی پای خانواده ای در میونه آیا مهمه که کجایی هستن؟ آیا باید رهاشون کنیم با این استدلال که اینا با ما فرق داره شناسنامه شون؟؟؟

  2. خاموش می‌گوید:

    خب آره تو مملکتی که تازه از جنگ فارغ شده و میخواد سر پا بمونه مشخصه که نه کار هست نه مایحتاج زندگی و حالا خیلی مونده تا دوباره سر پا بشه و از طرفی هم کسایی که مهاجر شدن حق دارن که نخوان برن اما از یه طرف هم اگه بر نگردن پس کی باید اونجا رو بسازه؟..
    .
    .
    .
    راستی جیران ممنون که سر میزنی..
    و اینکه من تازه اون بالا رو که نوشتی خوندم چون دوبار قبل که اومدم اصلا باز نمیکرد اما یه چیز برام سواله چرا میخوای انصراف بدی؟ شوخی کردی؟
    =========================================
    جیران:
    آخه مگه میذارن مردم خودشون بسازن کشورشون رو؟؟
    اگر اینطور بود حرفت خوب بود..ولی اینطور نیست…
    آره می خوام انصراف بدم..خیلی کارا دارم که باید انجام بدم و این رشته وقت زیادی رو ازم می گیره…
    چاره ای ندارم عزیز… نمی رسم به هر دوتاش…

  3. eterafat می‌گوید:

    تو یک انتر ناسیونالیست واقعی هستی! ولی بزار یک دردو دل کوتاه بکنم یک مطلب توی وبلاگ جمشید اسماعیل نژاد خوندم که جز تاسف چیزی برام نمانده است
    (پس از یک سال زندگی با شما …)
    … و خیلی ناراحت شدم زمانی که خواندم
    «روزی، دوستی وقتی داشت درباره ی عده ای کودک کار با من صحبت می کرد و می خواست تفکر غیر خیریه ایش را به رخم بکشد
    با صدای آرام در گوشم گفت : «تمام این بچه ها به تخم من هم نیستند .»

    جیران هر چه که در مورد شما رشته کردم پنبه شد… این همه از جمعیتتان تعریف کردی ببین چه از آب در آمد؟ نگو این مقاله ای که نوشتی فقط برای این بود که در بوق و کرنای انترناسیونالیست بدمی؟ تو هم دوست داشتی آروم توی گوش ما پیروزمندانه بگویی «این بچه به تخمت هم نیست!؟!»
    فکر نمی کردم عده ای برای رهایی از منطق خیریه ای به ورطه هولناک روشن اندیشیِ شان کشیده بشوند؟ از چاله به چاه و از روشنفکری به فینال جام جهانی 2012 برای دریافت توپ طلا به عنوان بهترین بازیکن قرن!!!
    خدا رحمت کند شاملو را که می گفت

    «آن افسون کار به تو می آموزد که عدالت از عشق والاتر است
    دریغا که اگر عشق به کار می بود
    دیگر ستمی در وجود نمی آمد
    تا به عدالتی نابکارانه از آن دست نیازی پدید آید»

    در مقام عدالت خواهی ، انسان دوستی و عشق به هم نوع به فراموش سپرده شد؟ عجب! که مقهور دست اندرکاران جمعیت شده بودیم.
    ===================================
    جیران:
    امیر..؟
    خودتی یعنی؟؟
    واقعا برپایه ی یه مقاله ی مغرضانه و نامردانه که مخاطبش یه گروهن که خودشون نویسنده شن این قضاوتا رو می کنی؟ از دور؟؟ من کی گفتم تمام آدمای جمعیت ما کاملن و ما هیچ ایرادی نداریم. از این آدما همه جا پیدا میشه. ما هم داریم. مهماینه که نذاریم اینجور آدما جلوی کارمونو بگیرن.. دستت درد نکنه امیر … انگار منتظر بودی تا یه نفر یه کلمه حرف بزنه و سریع بگی شما فلان و بهمان. و همه ی آدما رو با یه چوب برونی.. حتی تا این حد که منو که دوست خودت هستم ومی شناسی این شکلی قضاوت کنی.. فقط و فقط از روی یه پست که حتی نویسنده ش رونمی شناسی و نمی دونی چطور آدمیه… من واقعا حرفی در جوابت ندارم.
    اگر بدون اینکه از پیش قضاوت کرده باشی و تصمیمت رو گرفته باشی که کدوم حرف درسته خواستی بیای ازم بپرسی تا برات توضیح بدم این کارو می کنم ولی انگار توبا خوندن یه پست که از روی تاثیر و تزریق فکری نوشته شده به همه ی اطلاعاتی که می خواستی رسیدی و فقط داری نتیجه گیریتو میگی… پس بحثی نیست..
    حداقل کاش کامنتایی رو که نوشته بودن برای اون پست می خوندی..
    .

  4. sanaz می‌گوید:

    man osulan ghaseram az ezhare azabi ke mardome afghan az har jahat dar iran mikeshan, az hamash najavanmardanetar inke bache ha hata vaghti 2rage hastan ham haghe tahsil nadaran
    =======================================
    جیران:
    دقیقا..
    ساناز تو که خودت می دونی….

  5. eterafat می‌گوید:

    جیران کمی دمکراتیک تر باش! چرا خشگین شدی و می گویی بحثی نیست!!!! حرفی در جوابت ندارم!!!… اگر به جمله اولم توجه کنی گفتم می خواهم با تو درد و دل کنم! مسلما درد و دل ها لازمه دوستی ست و از ناحیه دوستی و شناختی ست که از وجود دارد نه اینکه از سر دلخوشی چیزی به تو بگم یا حواله کنم وجنگ لفظی راه بیندازم.
    تو را هم به دلیل آشنایی و دوستی مثال زدم وگرنه می دانم این صحبت ها اراجیف و وصله ناجورند و از ناحیه تو نیز صادر نمی شود.
    کامنتها رو نخوانده بودم اصل موضوع را دیدم و به فروعش کاری نداشتم الان خواندم. القصه اینکه انگار جمعی در بین شما همه کاره و هیچ کاره اند؟ خود می بُرند و خود می دوزند و خود بر تن میکنند!! پیش قضاوتی نکردم منتها تصورم چیز دیگری بود!
    والبته اشتباه این بود که به قول تو همه را با یک چوب راندم… ولی فکر نمی کردم بینتان این نوع آدم ها یافت شود و این طور دو دستهِ گی داشته باشید. اگرچه باز نمی شود هیچ قضاوتی کرد چون من اصلا در جریان وقایع نبودم.
    بگزریم اگر چیزی گفته شد که بار معنایی زننده ای داشت به حساب سبک مغزی ما بگزارید.
    ===============================
    جیران:
    خوب خدا رو شکر… 🙂 آخه امیر همین جوریش اون پست خیلی زا ما رو دلگیر کرده بود و خودش هم خیلی خیلی نامردانه و مغرضانه بود… بله همیشه هستند کسایی که اتفاقا کاره یا هم نیستند بر خلاف تصور دوستمون جمشید و اگر هم کاره ای هستند حقیقتا به خاطر عملکردشونه… و خود من همونطور که دید نظرم اینه که خلی ها هستند که آشنا و هوادار هستند نه عضو حتی اگر خودشون فکر کنند که عضو هستند..
    و حالا چرا مغرضانه؟ به خحاطر اینکه بعدها فهمیدیم که اصلا اون فرد منظورش بچه ها نبوده و خطابش از بچه ها برمی گشته به چند تا از خودمون. یعنی اعضا.. ولی متاسفانه این به شکلی که دیدی مطرح شد.. و تازه همون جا هم حق داشته چون منظورش یه سری از بچه هایی (منظور اعضای جمعیته) بوده که میان و هرچی سعی می کنی براشون آخر هم نمی فهمهن و تازه بهت تهمت دخالت هم می زنن و برای همین اینو گفته بود به این منظور که دیگه برای من مهم نیست.. مشکل اینه که جمشید متاسفات=نه خودش به طرو ناآگاه داره قربانی یه شکل جدید میشه که اومده تو جمعیت و می خواد اهداف خودشو پیش ببره که جاش اینجا نیست که بنویسم..می فهمی که…
    و بریا همین ما همه خیلی دلخوریم از این حرف ها و این برخوردا.. بماند…
    ممنون عزیز.. و شرمنده اگه دلگیر شدم 🙂 آخه از تو که خودت جریان های مختلف درگیر تو کار رو می شناسی توقع نداشتم 🙂

  6. رضا می‌گوید:

    درسته جیران جان ما همه انسان هستیم و تمامی این قوانین رو خود انسان برای زندگی خودش وضع کرده ولی واقعیت اینه ما داریم در بین این قوانین زندگی میکنیم.
    من معتقدم تنها کاری که میتونیم برای انسانهایی از این قبیل بکنیم اینه که کسانی که در مسیر زندگی ما قرار میگیرن و توانایی ما اجازه کمک کردن بهشون رو میده ازشون حمایت کنیم چون تا وقتی جوامع انسانی هست این نوع اتفاقات اجتناب ناپذیره .
    ==================================
    جیران:
    نه عزیز… این مشخصه ی جوامع انساینی نیست.. مگر تو اروپا همچین وضعی از میون برداشته نشده؟؟؟؟
    به نظرم اصلا این تنها کار نیست. نه یریا این مسئله بلکه برای همه ی مسایل و چیزی که تونوشتی کمک به خودمونه برای ارضای حس نوع دوستی در خودمونه و هیچ کمکی به این معضل نمی کنه.. بلکه ما باید جوامع انسانی رو اگر لازمه عوض کنیم.. باید از این نظر کل جهان یک اروپای غربی بزرگتر بشه 🙂
    (البته اونا هم اصلاحات دیگه ای لازم دارن ولی از این نظر موفق عمل کردن)

  7. ميله بدون پرچم می‌گوید:

    سلام
    بله متاسفانه …
    دلم براي اون برادر خانم عاشوري خيلي سوخت و….
    من چند دوست افغان در دانشگاه داشتم و بسيار با استعداد و…
    الان يكيشون استاد دانشگاه كابله و ديگري در فرانسه مشغول دكترا ست
    ==============================
    جیران:
    این دقیقا چیزیه که منو دلخور می کنه.. گرفتن خیلی از حق ها از کسانی که لیاقتش رو دارن و حققشونه، صرفا به خاطر یه سری قراردادها….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: