زنی در راه…. که تنها می رفت..؛ شهلا

حرفی نیست..

حرف دیگری نیست..

از زبان همه ی ما شاید گفت شاملو که «آقای دکتر! نیم قلبم اینجاست. نیم دیگرش در اوین است. هر روز تیربارانش می کنند…»

خاطره ی ده روزی که با هم بودیم دیوانه ام می کند..

منتظر بودیم هر لحظه که وقت غذا دادن.. وقت چایی آوردن.. بیاید..  با فندکی سیگار بچه ها را روشن کند… آوازی بخواند.. بغض کند… بغض کنیم… اشک بریزد مثلا پنهان… برود…

شماره ی صندوق صوتی اش را داد… گفت از این جوک ها که تعریف می کنی زنگ بزن برایم بگو.. زدم.. ماه ها زدم.. جوک گفتم.. شعر  خواندم.. احوال پرسیدم.. خاطره تعریف کردم…و بعد… فراموشم شد..

بغض می کنم..سخت است تجسم به دار آویخته شدن کسی که میشناسی.. کسی که زمانی به تو مهربانی کرده.. کسی که زمانی دوستش داشتی.. کسی که وقتی همه می گفتند غلط کردی قبولت داشته… و کسی که می دانی صدایش هرگز فراموشت نخواهد شد…

می آمد.. پشت میله ها روی صندلی می نشست.. چادر روشن بر سرش.. موها مرتب.. لوند.. مهربان.. ریز می خندید..صدایش خش داشت.. اصرار می کردیم که بخواند.. بغض می کرد.. بغض می کردیم.. می خواند؛

جهان كه شادي آفرين بود
به چشم من غم آفرين شد
از آن شبي كه برنگشتي…..

 

Advertisements
Comments
15 Responses to “زنی در راه…. که تنها می رفت..؛ شهلا”
  1. ساناز می‌گوید:

    سكوت!

  2. علیرضا می‌گوید:


    مساله ی دردناک اعدام و قتل سازمانیافته ،عامدانه و آگاهانه و هدفمند ِ دولتی
    و دردی که برای آشنایان ِ قربانی این قتل عامدانه حتمن حتمن حتمن سخت تر سخت تر سخت تر است
    بغضی که هر روز گلوی یکی یا چند تا را بیشتر بیشتر به چنگ میکشه
    بغضی که اموز به یکیمون و فردا به یکیمون چنگ میندازه
    ای بد
    وای درد
    و بغض ها امشب برای یکی و فردا دیگریمان
    بغض ها فریاد
    فریاد
    فریاد
    =============================
    جیران:
    تا بغض ها فریاد بشه علیرضا خفه می شیم…

  3. محمود می‌گوید:

    دادگاهی که آخر مسلم نشد جرم گناهکار
    دادگاهی که قاضیش دادستانش هیت منصفه اش یکی بود
    دادگاهی که گتگ و گیج بود
    دادگاهی که فقط اعدام میکند بیگناهان را چون ماهیت این در کشور ما این است
    من نمی شناختمش حتی آن شوهر فوتبالیست بی وجودش را….
    اما تحسینش میکنم کسی که برای بی گناهیش و آزادیش 8 سال مبارزه کرد مبارزه کرد که نشان بدهد زندگی ارزش مبارزه دارد
    مانند سوفیا لورن میخواهم زنده بمانم او سوفیا لورن ایرانی من است اما داستانش غمناک ترو واقعی تر از او
    یادش گرامی روحش شاد
    ====================================
    جیران:
    واقعا بی وجود..
    مردک عوضی..

  4. میله بدون پرچم می‌گوید:

    سلام
    من که هیچگاه نتوانستم باور کنم که شهلا مجرم باشد… در یکی از وبلگهایی که نویسنده اش معتقد به قاتل بودن بود نوشتم که هر کدام از ما را هم گرفته بودند به این جرم اعتراف می کردیم! گنده تر از ماها هم اعتراف کردند به هرچه که خواسته میشد!! یک زن تنها و بی پناه که جای خود دارد
    راحت شد
    راحت شد
    …..
    در مورد سوال های اون پست هم نگران نباش جوابها را تایید نمی کنم تا از همه دوستان جواب برسه بعد دسته جمعی جوابها را می گذارم و جمعبندی می کنم
    خوش باشی
    =================================
    جیران:
    ای بابا…
    مرسی عزیز…

  5. باران می‌گوید:

    با اینکه از نظر عرفی شهلا کارش که در واقع وارد شدن به زندگی دیگری بود درست نبود اما تمام دیروز بفکرش بودم تمام دیروز ذهنم را و اعصابم را داغون کرده بود .
    کاش خانواده مقتول رضایت داده بودند … کاش … ضجه ها و گریه های شهلا جواب داده بود
    خدایش بیامرزد
    ============================
    جیران:

    کاش سیستم قضایی کشور انقدر مریض نبود که اختیار جون کیس رو بده به کس دیگه ای و از یه نفر دیگه قاتل بسازه با کشیدن چهارپایه از زیر پای قاتل مادرش..
    خوب گفت گاندی که چشم در برابر چشم باعث کور شدن همه دنیا میشه..
    حالم به هم داره می خوره..

  6. ادی می‌گوید:

    واسه ما یه مرد بود
    بزرگتر از یه مرد
    اسمش حاج امین بود
    هنوز هم هست!

  7. وارش می‌گوید:

    نمیدونم شاید این میگن بی گناه پای دار میره اما بالای دار نمیره .
    من موندم توی کار دنیا

  8. محمود می‌گوید:

    اما من دیدم برای بعضی چیزها حتی برای اثبات بی گناهیت بعضی مواقع باید بری بالای دار این چرخ روزگاره و من دیدم خودم دیدم پای دار رفته و طناب انداختن تو سرش اما بالای دار نرفته
    اما …………………………..

  9. غزال می‌گوید:

    من خيلی ناراحتم عزیزم
    ==========================
    جیران:
    مرسی مرسی مرسی غزال جونم..
    :*
    :*
    :*

  10. ميترا می‌گوید:

    از شهلا خوشم ميومد، چندتا دادگاهاشو كه ديدم خيلي باحال قاضي رو دور ميزد،
    خدايش بيامرزد…
    ==========================
    جیران:
    اگه خدایی داشته باشه …

  11. نيما حسن بيگي می‌گوید:

    سلام خانم دكتر .
    حال و احوالتون چطوره ؟
    ببخشيد نشد زودتر خبر بدم خيلي گرفتار بودم . البته شماره تونو از امين گرفتم ولي گوشيت مدام خاموش بود !
    امروز ساعت 17 سينما بهمن قزوين قراره فيلم منو اكران كنه .
    كاش قزوين بوديد و مي اومديد !
    اصلا نمي دونم هنوز قزوين مي آيد يا نه !
    ======================================
    جیران:
    سلام سلام..
    ای وای… من الان تازه از حموم در اومدم و تهرانم و نمی رسم هیچ جوره تا اون موقع بیام قزوین 😦 تازه دوستم هم پیشمه 😦
    وای نیما شرمنده کاش زودتر بهم خبر می دادی میومدم حتما….

  12. سعيده می‌گوید:

    چي بگم! حرفي نيست …

  13. noiselesspider می‌گوید:

    😦
    چی بگم که پستت خودش همه ی حرفها رو زد…

    حرف از قزوین شدخ توی کامنت هات! من قزوین زندگی می کنمااا اومدی اینورا خبر بده ببینمت 🙂

  14. محمود می‌گوید:

    ببخشید اسم بازیگره سوزان هیوارد بود بعد از 6 ماه بعد فیلم فوت میکنه حتما نگاه کن سیاه سفید و قدیمیه اما قشنگه
    =============================
    جیران:
    اگه بتونم می گیرم می بینم..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: