من و گریه های دختر کوچکی دلش شکسته …. صبح در اتاق من..

چشمانش تمام اشک بود…

پاره ای از من شاید، که اشک می ریخت.. بغض معصومی داشت و کودکانه می خواست بفهمد که چرا..

لابلای گریه گفت که تمام مدت می ترسیده از عکس العملم.. و فکر اینکه بفهمم و بکوبمش…

می گفت که هیچ وقت هرگز دیگر شک به من نخواهد کرد و می دانستم که باز می کند که خصیصه ی کودکی فراموشی وعده هاست…..

می گفت که تا همیشه دل شکسته خواهد بود  و می دانستم که خواهد بود که لوح کودکی نرم تر از آن است که این ضربه ها بر آن حک نشود..

جواب از من می خواست و می پرسید چرا و حرفی نداشتم در توجیه بی رحمانه کوبیده شدن زیر پای کسی که همیشه مطمئن بود باورش دارد…

قضاوت از من می خواست و حکم می کردم.. اما نیرویی نداشتم برای دریدن گلویی که بی تعهد می گوید و به جا می گذارد و می رود…

صبح در اتاق من، پاره ای از  من حتما، اشک می ریخت و کودکانه کسی را به من لو می داد که سرسختانه در حفاظ اعتمادش پنهان کرده بودش.. و شکسته های این حفاظ تمام وجودش را زخم زده بود..

دست های من هم زخمی بود

بغلش کردم..

Advertisements
Comments
10 Responses to “من و گریه های دختر کوچکی دلش شکسته …. صبح در اتاق من..”
  1. اسطوره عصیان می‌گوید:

    واقعا زیبا بود
    راستی میشه برای کمک به بچه ها اقدام عملی هم کرده اید ؟ که ماهم شریک باشیم
    با نظر دادن که کاری درست نمیشود
    =====================================
    جیران:
    البته این برای بچه ها نبود این یه تجربه ی شخصی بود و ربطی به کودکان کار و خیابان نداشت ولی خوب آره چرا که نشه.. اگر براتون جالبه شما هم بیاین جمعیت 🙂

  2. ارین می‌گوید:

    یه سیستم لایک را بنداز اینجا لایک بزنیم !
    عالی بود !
    راضیم ازت !
    ==============================
    جیران:
    فدات بشم..
    مهربون….

  3. ثمین(نوا) می‌گوید:

    سلام

    آخی چه داستان قشنگی

    ولی پشت این تولدا یه دلتنگی بزرگه
    ==========================
    جیران:
    کاش داستان بود.. 🙂
    دلتنگ نباش عزیز دل.. نباش.. انقدر دلتنگی داریم که تموم میشیم به خدا.. شادی کن حالا که بهونه ش رو داری…

  4. ساناز می‌گوید:

    منم دل همينطوري نازك!:)
    ===================================
    جیران:
    هی…
    :*

  5. ادی می‌گوید:

    جیران کوچولو
    دیگه کوچیک نیست
    ….
    ==================================
    جیران:
    نه نیست… ولی یه کوچولو هست و خوب نیست این روزا.. اصلا خوب نیست..

  6. سعيده می‌گوید:

    چه سخته شكستن باور ها …
    و اين كودكي درون را زيبا نوشته اي
    ===============================
    جیران:
    سخته.. خیلی سخته.. به خصوص وقتی بچه ی کوچیکی باشی که با تموم وجود دل بستی به کلامی که انگار جز تو برای هیچ کسی، به خصوصو اونکه گفته معنا نداره…
    سعیده.. این کودکی که میگی با شکستن باوراش شکست..

  7. eterafat می‌گوید:

    سلام جیران خوبی؟
    دلمون برات تنگ شده . چرا جدیدا همه رفتن تو نخ داستانک!
    زیاد نمی تونم اینترنت بیام اگه هم بیام میرم تو گودربیشتر اونجا هستم.با سبک وسیاق گودرتازه آشنا شدم جای خوبیه من خیلی دوسش دارم بهتر از ورد پرس و بلاگفاست البته بدون اجازه ات هم مطالبتو به اشتراک گذاشتم تا دیگران بخونن این آدرسم هست
    http://www.google.com/reader/shared/17572191290887416342
    تو هم اساس کشی کن بیا اونجا فقط نیاز به یک اشتراک تو گوگل داری همیشه مطلب تو هر زمینه بخوای بچه ها حی و حاضر به اشتراک می زارند.
    ==================================
    جیران:
    ای امیر من از دست تو چه بکشم!! داستانک چیه بابا من کی اهل داستانک بودم که بار دومم باشه خیلی هم راستکی نوشتم!! مادر بگرید…
    من گودر بلد نیستم 🙂 اشتراک هم دارم ولی بلد نیستم راستش حس فضولیم هم هنوز به گودر انقدر تحریک نشده 🙂

  8. eterafat می‌گوید:

    جیران مثه این کمی افسرده شدی آره؟
    چی شده؟
    ==============================
    جیران:
    ای بابا…
    پرنده.. هی پرنده ی پرقیچی..

  9. eterafat می‌گوید:

    چرا خوب؟
    دیدم تو پستای قبلی هم حال خوشی نداشتی؟

    پرنده، هی پرنده‌ی بی‌پروا!
    در پی آن فوج گمشده بر مه آشيانه مساز!
    من ساختم، باد آمد و همه‌ی روياها را با خود برد

    چی شده جیران نگرانت شدیم!
    =======================================
    جیران:
    قلبم… مرسی امیر که نگرانی.. نمی دونم چطور اینجا بنویسم.. انقدر سیستمای زندگی شخصیم پیچیده س الان که خودم هم توش موندم… دلگیرم.. دلخورم.. سردرگمم…. اما خیلی خیلی دلیلای قشنگ هم دارم برای خیلی خیلی دوباره بلند شدن.. نگران نباش… گذر کردن همییشه آسون نیست.. حتی اگر بدونی که داری به چیزی می رسی که ارزشش رو داره.. خیلی خیلی داره..
    دلشکستگی ها و درگیریای روابط.. قصه ی تازه ای نیست..
    :* :*

  10. eterafat می‌گوید:

    ای وای….. دلشکستگی ها و درگیریای روابط!!!!!جیران صبر داشته باش همه چیز درست میشه.یادته یه بارناراحت بودی بت گفتم همه چیز عادی میشه وتو به زندگی معمولی برمی گردی تو عصبانی شدی و گفتی نه دوست ندارم عادی باشه!!! آره عادی بودن خیلی ترسناکه …ولی این همه ناراحت بودن هم درست نیست_ شاید فکر می کنم میتونم بفهمم چه می گی_جات خالی الان شبکه چهار _سینمای 4_ یه فیلم گذاشته بود. فیلم واقعی بود.دهه هفتاد دولت اسپانیا می خواست یه مارکسیست رو به جرم کشتن یه پلیس اعدام کنه این مارکسیست تا آخرین لحظه امید وار بود که عفو بخوره! و همه برای عفو خوردنش تلاش می کردند….توهم باید امیدوار باشی همه چیز درست میشه!تمام درگیری ها و دلشکستگی ها فراموش میشن صبر داشته باش… (خودمونیم این دست اند کاران صدا سیما ازشون بعیده که از این فیلما بزارند اونم اعدام یک مارکسیست … من مطمئنم نفهمیدند این فیلم چی بوده و از دست شون در رفت اسم فیلم هم بود سالوادور)
    =======================================
    جیران:
    آره…
    میگذره امیر.. منم عادت دارم.. راس گفتی همه رو هم…
    تلویزیون رو وقتی یه مشت الاغ می چرخونن همینه دیگه 🙂
    من خوبم.. خیلی چیزا از دست دادم ولی خیلی چیزای عزیز رو یادم افتاد دارم..
    🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: