گپی با پرویز…

پشت میز دفتر بهداشت نشسته بودم که سر و صدای موتور اومد و بعد پرویز (*) اومد تو.. چند کلمه ای صحبت کردیم.. حواسم اصلا نبود بهش.. سرم شلوغ بود.. اما خواستم مکالمه درست کنم!! پرسیدم: «خوب چه کارا می کنی؟»
گفت: «سر کار میرم»
بی هوا و طبق عادت گفتم: «خوب باید شیرینی بدی..»
صورتش جدی شد: «مگه شیرینی داره که من سرکار برم؟ مگه من باید سر کار برم؟ مگه چی از بقیه کم دارم؟ من باید درس بخونم دیپلم بگیرم. چرا باید فقط تا اول و دوم راهنمایی بخونم؟»
درجا شرمنده شدم… نمی دونستم چی باید بگم.. رو کردم به آیدین و برای خالی نبودن عریضه چند کلمه راجع به اینکه راس میگه و اینکه اینا به درد نشریه می خوره صحبت کردم که توجه پرویز جلب شد و وقتی دید آماده ام که بنویسم شروع کرد..: (**)
«از هشت سالگی رفتم سر کار..
کارم تو 7-8 سالگی فال، جوراب آدامس بادکنک, خلاصه دستفروشی بود. تو اون کاری هم که بودم امنیت نداشتم, بهزیستی و شهرداری آزار و اذیتم می کردن.
من تو نه سالگی سه شب تو کانون بهزیستی خانه سبز خوابیدم. داخل بهزیستی هم کتک میزدن و به آدم نمی رسیدن و فقط به ایرانی ها لباس و غذا میدادن ولی به ما که افغانی بودیم نمی دادن.
بعد که بیرون اومدم دیگه رفتم کارخونه. کارخونه ی تولید چراغ ماشین. تو اونجا به افراد ایرانی دستکش میداد ولی به ما نمیدادن و بعد چون دستمون می سوخت چراغا می افتاد می شکست و بعد می زدن که چرا شکست. با اینکه پنجِ صبح تا ششِ بعد از ظهر می رفتم هفته ای ده هزار تومان می دادن و اگه یه ساعت دیر میشد یا کتک میزدن یا اضافه کاری می دادن یا حقوق کم می کردن.
بعد تو دوازده سالگی رفتم تو تولیدی خیاطی.
اونجا هم برخورد آنچنانی با ما نداشتن, بیشتر حمالی بود تا کار. بار می اومد منو صدا می کردن , سیگار می خواستن چای می خواستن منو صدا می کردن. به خاطر همین که از من کار می کشیدن صاحب کار میومد می دید من نیستم همش دنبال خرید و خرده کارام، اخراجم کرد.
این کار هم واسه ما سازگار نبود.
دوباره رفتم دست فروشی.. شیشه های ماشین رو پاک می کردم . از راننده ها کتک می خوردم. تا دوباره می دیدم شهرداری و بهزیستی اومدن پا به فرار می ذاشتم که دوباره راهی خانه سبز نشم.
یک روز هم که منو از پشت گرفتن شانس آوردم که همون روز خاله حکیمه شماره شو داده بود به من که اگه گرفتنم باهاش تماس بگیرم! بهش زنگ زدم آزادی بود دور زد اومد چهار راه یافت آباد و نذاشت منو ببرند.
خلاصه انقدر دست فروشی رو ادامه دادم تا خرج خونواده رو در بیارم. ولی باز انقدر وضعمان بد بود که حتی خواهرمو به دست فروشی بردم. از این چهار راه به اون چهار راه. از اتوبوس به مترو. متاسفانه داخل مترو هم رفتار بدی با ما می شد تا ما رو می گرفتن به دفتر مترو می بردن کتک می زدن عکس می گرفتن که اگه یه بار دیگه ما رو دیدن لباس مارو در بیارن و برهنه به داخل مترو بفرستن.
یک روز که دوبار داخل مترو من رو گرفتند یه مامور بی همه کس یه چک زد تو گوش خواهرم که تا همین الان صداش تو گوشمه. چون دیگه قدم بلند شده بود دستفروشی نمی کردم خواهرم رو می بردم تا چون دختره از او بخرن. دیگه از اون روز که خواهرمو زد وجدانم اجازه نداد خواهرمو ببرم گفتم چرا او کتک بخوره, منو بزنن بهتره.
دیگه خیلی قدم بلند شده بود و خجالت میکشیدم دستفروشی کنم بگم عمو! خاله! جوراب بخر..فال بخر.. دست و پاشونو بگیرم..
تصمیم گرفتم به یه شغلی رو بیارم مثل مکانیکی، باتری سازی و…
تو شغل باتری سازی می خواستم ادامه بدم که به خاطر صاحب مغازه نشد. چون به من می رسید مثلا غذا یا پول می داد و مجبور بودم حرفشو گوش بدم. صاب کار قاطی می کرد..
من کار میکردم صاحب مغازه از بالای پنجره داد میزد که برو ماست بخر.. برو تاید بخر… صاب کار عصبانی می شد از نبودنم و اینجوری شد که از اینجا هم اخراج شدم.
تا رسیدم به پیک رستوران. در رستوران هم آنجور که می خواستم با من خوب نبودن. به من می گفتن تو پیکی ولی جارو بزن! تی بکش! میز تمیز کن! پیاز خرد کن! ظرف بشور! با اینکه من پیک بودم.
میگن پیک می خوایم ولی از ده صبح تا پنج بعد از ظهر ماهی دویست و پنجاه هزار تومن که باید موتور هم داشته باشیم. ولی اونم پیک نیست از ده صبح باید بری پیاز پوست بکنی و نون بسته بنده کنی و همه کار تا غذا آماده شه بیرون ببری. خلاصه حمالی کنی تا دویست و پنجاه هزار تومن ماهی بدن. ولی من صد و پنجاه هزار کرایه خونه میدم ماهی صد هزار هم قسط موتور. تازه بنزین هم هست… حداقل چیزی نخواد ماهی پنجاه هزار خرج خونه رو من میدم. هیچی نخواد. دو تا خواهر دارم یکیشون درس می خونه یکیشون کار می کنه. یه دادش هم دارم که متاسفانه نمی تونه مثه من کار کنه. سهراب دیگه. می شناسیش، الان هم که پاش شکسته…
از هیچی شانس نداریم. از روزی که وارد ایران شدیم فقط کار کار کار…
منم دوس داشتم درس بخونم دیپلم بگیرم . آیا میشه منم مثل بقیه حداقل دیپلم داشته باشم؟ چیز بالاتری نمی خواستم فقط این که اگه یه روز برگشتم افغانستان نگن رفته ایران حمالی کنه بگن دیپلم داره.
تازه دستمان هم نمک نداره. چون همه کار می کردیمو سر کار می رفتیم همسایه بالایی مون پولامون رو برد! به هرکی خوبی کردیم جوابمون رو با دزدی، تهمت یا دعوا داده است. من همین الان مشغول تراکت پخش کنی هستم از ساعت نه صبح تا هفت بعد از ظهر. روزی ده هزار تومن. و انقدر وضع بده و نیازامون زیاد که شب با موتور مسافر کشی میکنم.
قربان شما»
.
بعد هم پرسید که جلسه ی واحد آموزش کی برگزار میشه و خواست که بهش خبر بدم.. تا بیاد و حرف بزنه…

(*) پرویز آخرای 17 سالگیشه و یه موتور قسطی برداشته که سر اون هم ماجراها داریم..
(**) من تو حرفای پرویز هیچ تغییر و ویرایشی رو اعمال نکردم…کلمه به کلمه ش رو خودش گفت و هم زمان جمله بندی کرد و چه قدر هم متمرکز و خوب و پیوسته گفت..

Advertisements
Comments
14 Responses to “گپی با پرویز…”
  1. آيدين. می‌گوید:

    من اونجا بودم تمام مدت كه اينا رو مي‌گفت..
    و متعجب از جمله بندي‌ش.. از كلمه انتخاب كردنش.. از تميز بودن جمله‌هاش..
    =============================
    جیران:
    اوا !!! انگار موتو آتیش زدن!! تو از کجا پیدات شد یهو 🙂

  2. ارین می‌گوید:

    اول از همه پرچم حکیمه بالاس /m\
    بعدش دست درد نکنه خیلی خوب بود
    بعد ترش واسه من همیشه یه سوال بود هیچ وقتم نتونستم به یه جواب قطعی برسم اونم اینه که چرا بعضی افغانی ها درامدشون انقد بالاس و بعضیا انقد بدبختن !؟
    مثلا یه کسی که تو خونه ی ما تمیز کاری میومد میکرد! این ادم از مامان من که مثلا خیلی پول کم میداد بهش 28 30 تومن میگرفت و در کمال پررویی میگفت کمه ! همه جا بهم 35 40 تومن میدن ! اونم واسه یه روز از 9 تا 4 کار کردن با غذا و همه چی ! و اخر سر هم باز در کمال پررویی نیومد کار کنه دیگه !
    وقتی رفتم تو کارش فهمیدم اینا چنتا برادرن ( اون یکی هاشونم میشناسم خونه تمیزکاری میکنن ) شب به شب پولارو میدن مادرشون بعد طرفای رودهن زمین میخرن ! تا جند وقت دیگه فئودال میشن اونجا فک کنم !
    بعد یه کسی ماهی 100 تومن به زور در میاره !
    تنها جوابی که بهش رسیدم زرنگی خود طرفه و شانسش ولی واقعا نمیتونم درکش کنم !
    ============================
    جیران:
    اوا پرچم حکیمه چی بود نصفه شبی؟؟
    اوا !!
    بعد هم چه می دونم.. همه جا و همه ی مردم همینجورن دیگه.. اینکه کهاجر و غیرمهاجر نداره!! بعضیا پول در بیار ترن 🙂
    ولی بابا این خانومه که میاد اینجا هم 25 می گیره!! اون مگه چی کار می کرده؟؟ آب طلا می ریخته به در و دیوار؟؟ اوا !!

  3. ارین می‌گوید:

    اوا !
    چمیدونم فک کنم چون اتاق منو بهم میریخت انقد پول میخواست !:دی
    نصفه شب و سر ظهر نداره که کلا بالاس !:پی
    =============================
    جیران:
    هان راس میگی…. خوب می کرد بابا ولی پول نداریم جمعیت بی پوله و مادر بگریده وضعمون و کودک کار هم که لغو نشده مونده 🙂

  4. ميله بدون پرچم می‌گوید:

    سلام
    اين همه صاحب كار و همه ناجنس!
    اين از بدشانسي گذشته ديگه…!
    ====================================
    جیران:
    مسئله اینه که تا می فهمن طرف مهاجره و مثلا غیرقانونی زود بل می گیرن و ساده ترین حقوق رو هم رعایت نمی کنن..

  5. محسن می‌گوید:

    ارین
    دست اِش هم درد نکنه… خوب می کرده می گرفته…
    تا وقتی دیدِ شماها اینه که همه دزدن… باید ازتون بدزدن…
    ===============================
    جیران:
    🙂
    اونکه آره 🙂

  6. م.بینا می‌گوید:

    » با ادای دین به شاملوی نازنین»

    کودکان کار! کودکان خیابان!

    کودکان آب بازی در حوض کوچک کانون… واستخرهای بزرگ خالی در نیاوران…

    کودکان در حسرت بوسه های یواشکی ، با عشق های نهانی در صندوق خانه تان؛ وقت عبور مکررتان از علامت » ممنوع عاشقی !»…

    کودکان لقد کرمنا بنی آدم…( و نه بنی ایران): کودکان افغان!

    کودکان امنیت و عدالت اجتماعی در آمار… و تجاوز و تن فروشی بر سر بازار…

    کودکان داروهای ماهی چند صد هزار تومان… و پوشش بیمه ی 120 درصدی ایران…

    کودکان محتاج یونیسف…

    ولی چاه های نفت…ومیدان گاز پارس جنوبی ، که صد سال…

    دختران کانون، یک وعده غذای رایگان … و تقسیم آن با خانواده های تان…

    دختران با قد های کوچک… و آرزوهای بلند

    و جثه های لاغر…با اندیشه های قشنگ…

    پسران خط خطی… پسران موتورهای براوو… و یک پای تان کلانتری…

    پسران کلانتری!

    کودکان بی شناسنامه ی رسمی… و قلب های ما که می شناسدتان…

    کودکان هشت نفر، در یک اتاق… و پدر و مادر هایی بی اتاق خواب…

    واتاق خواب هایی بی پدر و مادر در سراسر شهر…

    کودکان دردهای اساطیری… با زخم واقعی!

    کودکان از صبح تا شام چیزی شبیه زندگی… انگار بردگی…

    کودکان مدایح بی صله

    کودکان در نگاه تان : نه!

    بر لب های تان : بله!

    از پیله ی پروانه ای تان

    اگر به در آیید؛

    باغ پاییزی مان

    پر خنده گشت خواهد…

    کودکان خشم و هیاهو!

    کودکان من ، تو ، او!

    دستان تان، کدام شما

    دستان تان کدام

    حس کرده لحظه ی نادر دستی نوازشی؟

    دل های تان، کدام شما

    دل های تان کدام…بگویید!

    حسرت کشیده ز رویای بوسه ای؟

    از عشق های ممنوعه ی لیلاترین تان،

    کدام

    تپش های مجنون قلب تان را

    خواهیم ما شنید؟

    کودکان کار! کودکان خیابان!

    ما با نگاه شما

    شعله می کشیم…

    ما از صدای شما

    لبریز می شویم…

    ما با لبان شما

    لب خند می زنیم…

    ما در ترانه ی اندوه چهره تان؛

    گاهی کمی شکسته…

    کمی پیر می شویم…
    ==========================================
    جیران:
    وای.. من اینو دوست داشتم.. جز معدوود شعرای کودک کاری بود که دوست داشتم خیلی و شاد شدم.. ممنون خیلی…

  7. eterafat می‌گوید:

    به قول یکی از همسایگان مادر بگرید….
    انگاراینجا جدیدا مد شده متری، کامنت بزارن… هر کی بیشتر کامنت بزاره حکما عزیزتره !!!
    دستور بفرمایید یه مسابقه کامنت گزاری جهت فرصتی برای اطاله کامنت _به مانند اطاله کلام_ برگزار شود…
    ================================
    جیران:
    نخیر.. شما هم عزیزی امیرخان حالا می خوای کامنت کوتاه بذاری یا بلند… 🙂 خبو دوستان حرف دارن 🙂 عجب نامردی بنده خدا 🙂

  8. ارین می‌گوید:

    محسن کی گفت کی دزده !؟
    الان چی شد اینجا ؟
    ============================
    جیران:
    محسن چیه این وسط؟؟ آرین تو فکر کنم با اشخاص مجهولی حرف می زنی که من نمی فهمم!! من بعد از دو روز اومدم نمی دونم چی به چیه تو رو خدا بیا یه کامنت طولانی واضح بذار 🙂

  9. حالا کو کارررررررررررررررر
    =============================
    جیران:
    مادر بگرید… همینو بگو..

  10. eterafat می‌گوید:

    چرا؟

  11. ارین می‌گوید:

    جیران تو الان چی گفتی ؟ جواب جفتمونو دادی من نفهمیدم اخر چی شد این وسط !
    ولمون کن بابا اصن خوب میکرده میگرفته ! دزد منم ! بقیه همه خوبن !
    ===========================
    جیران:
    والا منم نفهمیدم هیچی آرین 🙂
    دوزاریم نمی افته که نمی افته!! تازه الان محسن از من می پرسه این پسره کیه میگم بابا آرین صدفی خودمونه!! میگه اوا !! شماها چرا منو گیجو گم می کنین 🙂

  12. نرگس می‌گوید:

    پرویز!
    یه روز تو اون روزای مدیریت داخلی (!!) دعوا کردیم، تا چند وقت جواب سلاممو نمی داد! بچه‌ی سرتق و مستقلیه. مستقل که می گم صفت خیلی از بچه های اونجاست، اما یه جور خاصی مستقله این پرویز.
    =============================================
    جیران:
    آره.. قلبم.. واقعا خیلیا اینجورن و واقعا این پرویز هم.. گاهی شخصیت بچه ها شگفت زده مون می کنه…. 🙂

  13. ارین می‌گوید:

    محسن کیه ؟:دی
    ==========================
    جیران:
    نمی دونم.. اسمش آشناست ولی…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: