سفرنامه ی تبریز با نگاهی به شمال

بله بله..
من رفتم تبریز و شادم 🙂
راستش من رفتم شمال یه شنبه که دوشنبه بیام و خوب سه شنبه اومدم و اونجا کلی شادی کردیم و همین 🙂
به نظر میاد که جز شادی چیز دیگه ای نکردیم 🙂 همین 🙂
و اما خوب من چهارشنبه راه افتادم به سمت به تریز با آیدین که از بچه های جمعیت و بهداشته و کلا هم فکر کنم دوست خودم هم هست و اونایی که قرار بود بیان نیومدن و تا ما رسیدیم دو تا دیگه از بچه ها که اونجا بودن برگشتن و اسماشونو نمیشه بگم فک کنم چون انگار به شکل دودره رفته بودن تبریز برخلاف من که مثه خانوما با اطلاع رسانی جامع و کامل سفر می کنم و اینا و خلاصه رفتیم اونجا و تاکسی ترمینال بلیتی بود و همش سرد بود و یخ بود و مهرداد که دوست آیدین باشه اومد ما رو برد و خیلی هم شرمنده کرد همش تند و تند و بعد خیلی هم بچه ی گلی بود.. فقط یه تز بیگانگی داشت که نیزه ایست که بر قلب جنبش لغو کار کودک فرو خواهد رفت اگر به قول خودش ایدئولوگ بشه که الان همه با هم دست به دعا بر می داریم به آستان طبیعت و علف، که نشه…
به هر حال.. من کلی آدم دیدم 🙂 پگاه دیدم با یه آیدین دیگه بعد عطا دیدم که کلی بچه ی ماهی بود و بعد آرمان دیدم که همش با عطا بودن و بعد دیگه میثم دیدم و از دو تا احسان یکیشونو دیدم که حاجی بود و مهرنوش دیدم و اِلشن که اینم دختره و بهرام واحدی دیدم و سعید و نمی دونم دیگه کی 🙂 کلا شادی کردم و هی هم یخ زدم 🙂 تازه انقدر حسودی کردم به لهجه ی دخترای تبریزی که خودزنی هم شاید کردم و شاید هم نکردم الان میرم و اشک می ریزم 😦 😦 😦
یعنی شاهکاره.. من نمی فهمم..تا وقتی دخترای تبریزی حرف می زنن چه دلیلی داره که پسرا بقیه ی دخترای دنیا رو حتی ببینن؟؟ یعنی شاهکاره.. خیلی نازالو و خیلی شیرین و خیلی به دل نشین و خیلی در بعضی شرایط به قول محسن اروتیکه 🙂 یعنی مثلا اینا که می گفتن آیدین من اگر یک آیدین بودم سریع و بدون فوت وقت جسرم ور می بریدم و تقدیم می کردم 🙂
هی… 🙂
خلاصه اینکه هی هم با هم بودیم 🙂 بعد عطا و آرمان رو دزدیدیم آوردیم پیش خودمون بعد صبح رفتیم زینگ بخوریم که به جاش پرتقال و ژامبون و نسکافه و زیتون و خیار و تخم مرغ (اینا چیزایی بود که من خوردم بقیه چیزای دیگه خوردن!!) خوردیم تو ائلگلی یا شاه گلی و اینا و زینگ هم نخوردیم و قیماق هم نخوردیم و بازار صفی هم نرفتیم و قبر صمد رو هم نرفتیم و شهریار و اینها رو هم و میدون ساعت هم نرفتیم و اینا 🙂
هرچند من کلا توریست بازی دوست ندارم شهر ها و سفر ها رو به آدما می شناسم نه به مکان ها.. برای همین برای من تبریز یکی از بهترین شهرهاس چون کلی کلی کلی آدم دوست داشتنی داره که من کشف کردم 🙂
خلاصه.. خونه ی مهرنوش هم رفتیم و حوصله ی توضیح ندارم فقط همه با هم دوباره دست به دامان درخت و بوته بشیم که لال از دنیا بره این همسایه ی بی مزه ی مهرنوش 🙂
یه چیزی هم اونجا برام پیش اومد که نمی خوام بگم ولی پیش اومد…
دیگه… کلاسه بندی شده ش میشه این:
جاهایی که رفتم:
1. خونه ی خواهر مهرداد (محل استقرار)
2. یه چیزی گلی (که هرجا رفتیم گفتن این یه گوشه ی دیگه ای از همین چیز گلیه!!!)
3. خونه ی مهرنوش اینا
4. دو سه تا رستوران و اینا 🙂
کارایی که کردم:
1. معجون نادر رو درست کردم ورژن جدیدشو دوبار
2. با بچه ها رامی سی تایی یاد دادم و خیلی خنده بود
3. سیب زمینی با تخم مرغ خوردم که مدل خوردنش ناموسی بود و من بلد نبودم 🙂
4. همون چیزه که نوشتم که نمیگم
5. کلی شادی کردم

دستم درد نکنه 🙂 اینا چیزاییه که من یادم میاد 🙂 همین الان هم دلم برای همشون تنگ شد و نظرم اینه که برگردم تبریز…
خلاصه به این دلایل و این سفرها و اینا من از یکشنبه ی قبل نبودم و اینترنت ننداشتم و خدمت همگی سلام می کنم دوباره 🙂
ps: جای کلی آدم خالی بود…
pss: با تیبا که خواهرزاده ی کوچولوی من باشه حرف زدم پنج شنبه و خونه ی ما بودن و بهم گفت دیر اومدی خونه زود بیا 🙂
psss: به نظرم برگردم تبریز الان دوست ندارم که تهرانم 😦 کودک کار رو بی خیال بابا…
pssss: الان این آیدین بی معنی رفته یه روزه تبریز دوباره و بچه ها رو می بینه و من حسودی می کنم 😦 پسره ی بی مزه 😦
psssss: چند خط بی هویت جمشید رو دوست داشتم…

Advertisements
Comments
12 Responses to “سفرنامه ی تبریز با نگاهی به شمال”
  1. نيما حسن بيگي می‌گوید:

    سلام خانم دكتر .
    چه قدر خوبه كه رفتي تبريز ! خوشبحالت !
    سلام منو به تبريز مي رسوندي .
    تبريز شهر دوم منه . من سه سال تو اين شهر زندگي كردم .
    حتما خيلي خوش گذشته .
    راستي با يه قطعه كوتاه به اسم: «باغ خانه ي مادر بزرگ» به روزم .
    منتظرم جيران عزيز .
    =========================
    جیران:
    وای آره.. باورت نیمشه نیما خیلی خیلی خیلی شادی کردم.. قشنگ دوست داشتم…
    ای وای.. می دونستم می گفتم بیای با هم بریم 🙂

  2. محمد مفید============= می‌گوید:

    خوبه که در مجموع خوب بوده
    معلومه که سفر چیزای خوبی برات داشته
    خوش به حالت…..
    ======================================
    جیران:
    فقط جات خالی دیگه… حیف شد نتونستی بیای… نیست تو هم نرفتی سفر :*

  3. حمید می‌گوید:

    عزیز دلم من یکی از مخالفن سرسخت لغو کار کودکم. کار کودک لغو شه اون وقت به چه بهونه ای ببینمت با محمد سه تایی بریم کباب کثیف و ارزون بخوریم و کرکر بخندیم و در مورد رنگ دوم لباس من مشورت کنیم؟
    ========================================
    جیران:
    قلبم حمید… بذار لغوش کنیم بعد میریم تو کار بازگردانیدن حق کار به کودک 🙂 کباب هم می خوریم باز هم.. حالا چی شد بابا..؟؟ خبرمون نکردی که :*

  4. دیازپام می‌گوید:

    سفر بخیر.احتمالا تا اول اسفند کتاب اول و دومم با هم با تیراژ بالا چاپ میشه. اونموقع یا تو وبلاگ معرفی میکنم و خودمو لو می دم یا معرفی نمی کنم و خودمم لو نمی دم!
    ==========================================
    جیران:
    بگو بگو دیگه..
    😦
    اوکی به انتظار می مونیم و اینا…

  5. ميله بدون پرچم می‌گوید:

    سلام
    فكر كنم كودكان كار هم حسابي خوشحالند كه سبب ساز شادي ديگران شدند!
    ========================
    جیران:
    فک کن!!!

  6. ارین می‌گوید:

    1 به به خیلیم خوب و خوشحال و اینایی و به به !
    2 الان ینی میخواستی بگی دخترای تبریز خیلی خوب و اینا ان و کلا جیرانم اسم ترکیه دیگه و ما وارد جزئیات نمیشیم ( فقط ایدین تعجیل کن )
    3 صمد کیه ؟ خدا بیامرزه به هر حال
    4 الان یادم نیست موضوع بحث چی بود پس فصلا همین دیگه !
    5 :دی
    ============================================
    جیران:
    عجب برداشت جالبی… خوشم اومد… صمد هم کس خاصی نیست بابا یه یارویی بود تو جوب غرق شد میگن قصه می نوشت.. کلی بوست می کنم آرین 🙂

  7. باران می‌گوید:

    درود
    سفرا بخير
    خدا رو شكر كه همه چي خووب بوده .
    ==============================
    جیران:
    🙂 مرسی..

  8. سعيده می‌گوید:

    خوش به حالت. چقدر دلم سفر ميخواد ….
    ===================================
    جیران:
    قلبم.. خوب بیا با هم بریم یه بار…

  9. خوبی ؟
    کجای شمال اومدی خبرمون نکردی ؟؟
    این تبریز که میگی ها .. من دل خوشی ازش ندارم … مردمش بلد نیستن یه آدرس بدن …
    مثل ما خوب نیستن که عزیزممممم
    ======================================
    جیران:
    والا یه جاهایی دور و بر تنکابن بود نمی دونم به اسم اسپیرودی چیزی 🙂
    این بار می خبرم حتما…
    والا ولی تو تبریز من با یه گروه مشخص آدم رفتم و اومدم که خوب بودن اون بداشو تو دیدی انگار عزیز…

  10. نرگس می‌گوید:

    راستش جز در بخش لهجه‌ی دختران تبریز (که مواقفم با زیبایی و ملاحتش) با بقیه ی نوشته ات ارتباط برقرار نکردم.
    نکردم که نکردم ها؟ 🙂
    =========================================
    جیران:
    اوا فدات شم این چه حرفیه خوب آخه راستش به جز اون بخش هم هیچ چیز به درد بخوری نداشت دیگه :]

  11. خاموش می‌گوید:

    سلام افسانه ی باران..
    خوبی عزیز..
    رفتی تبریز و خوشحال بودی چه خوب.. منم از خوشی تو خوشحال شدم وقتی سفرنامتو خوندم توش پر از حس قشنگ زندگی بود..
    دلت همیشه شاد و لبت خندان بماند..
    اومدی شمال چرا خبر ندادی؟
    ===============================
    جیران:
    مرسی مرسی… من که معمولا همیشه پر از حس زندگیم 🙂 ای داد نمی دونستم وگرنه می گفتم 🙂

  12. redashtray می‌گوید:

    سلام جیران جان خوبی….
    خیلی خوشحالم که بهتون خوش گذشته…
    از اونجایی که خیلی وقته سفر نرفتم و دلم خیلی سفر میخواد…. ولی باز دوستان به جای ما
    همیشه خوش و خرم باشی…
    دلم براتون تنگ شده خیلی وقته ندیدمتون
    ==========================================
    جیران:
    بمیرم برات.. آخی… طفلک من…
    😦
    برنامه می ذاریم میریم….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: