زمونه ی بدیه واقعا….

ای بابا… بعد مدت ها اومدم.. گفتم برم سر حوصله وبلاگ همه ی بچه های جمعیت رو چک کنم… نمی دونم تا الان همچین ایده ی احمقانه ای به سرتون زده؟ احمقانه؛ چون چیزی نیست.. هیچی… از نادر که اولین کسی بود که می نوشت از کودک کار تا محسن و جمشید و یکی دو نفر دیگه که با هم شروع کردیم…
می خواستم بنویسم که من اینترنت ندارم و همین ماهی یه بار که میام خونه ی مامان اینا یه سر می زنم و چن کلمه ای تند تند می نویسم و از اول هم ادعای نوشته های آن چنانی نداشتم قضیه م فرق داره ولی شایددی قضیه ی هر کدوممون فرق داره… نمی دونم….
نمی دونم کجا همه ی اینا تموم شد بریا این بچه ها… غصه خورک بودم راستش.. خیلی.. ولی بعد که ای میلام رو چک کردم (انقدر زیاد بود گذاشتم آخر همه!!! 1676 تا!!!) و دیدم که چطور کمیته بهداشت هنوز دارهبا جدیت کارشو می کنه کلی احساس افتخار کردم 🙂 تاسف خوردم برای همه ی تجربه های قدیمی که یه جایی هی چیزیشون شد و خوشحالم ولی که حداقل تو کمیته ی من، کمیته ی عزیز من، هنوز همه چیز سر جاشه….
فکر کنم هر کدوممون بارها این احساس رو داشتیم… وقتی که زا دبیرستانمون رفتیم به دانشگاه و دیدم که چطور همه ی اون چند سال صمیمیت.. همهی اون چیزای مشترک و وقت های با هم بودن تموم شد.. فقط یه خاطره ی محوشد و همین.. ولی دلم می حواست یان بار.. این بار که بدون جبر هم مدرسه یا بودن.. بدون جبر تصادفی در کنار هم قرار گرفتن با هم شدیم، با هم بمونیم… ولی انگار هیچ وقت یه چیزایی تو ما تغییر نمی کنه….
شاید این بار ولی انقدر بزرگ رت باشیم که حتی اگر شرایط مشترکمونو از دست دایدم احساسات مشترکمون رو فراموش نکنیم… شاید این بار برای دوستیامون جدای از کارمون و روند زندگیمون ارزش قایل بشیم و نذاریم تو بحران شرایط گم بشن…
برای نادر، محسن، محمد، حکیمه، باز هم محمد، طه،جمشید، عموحسین، شیدا، بهناز، ارسلان، سعید، علیرضا و همه ی اونایی که یه روز حرفایی داشتیم که می شد گفت، حداقل تو این فضا، متاسفم…. و متاسف ترم که حتی دیگه حرف هایی برای گفتن به هم ندارن خیلی از این آدم ها…
این روزا همش دارم سعی می کنم که آدما و دوستیای با ارزشمو حفظ کنم…. نکنه که متفاوت زندگی کردنمون باعث بشه همه خاطره ها هدر شه…
و حتی اینجا.. حتی اگر در حد ماهی یه بار دو خط دلنوشته نوشتن باشه…
تا بعد :* :* :*

Advertisements
Comments
5 Responses to “زمونه ی بدیه واقعا….”
  1. امیر می‌گوید:

    :-)))
    چیران!!!

  2. 'E می‌گوید:

    :-))
    جیران!!!

  3. redashtray می‌گوید:

    سلام جیران !!!
    بعد از مدت طولانی اومدم و به وبم سرزدم دیدم چیزی نوشتی
    کاملا با حرفت موافقم همه چیز عوض شده
    تمام اون کسایی که مشناختی و میشناختم
    تمام اون روزا، شب ها …
    تموم شد
    ولی شرایط رو اینطور نبین
    از کسی دلخور نباش، همه به نوع خودت در شرایط مختلف به سر میبرن همه دنیاها عوض شده حتی من
    ولی به یادتم لعنتی، موقعی که توی فیس نیستی که برام کامنت بزاری جای خالیت رو حس میکنم
    دلم برات به اندازه ی یه دنیا تنگ شده
    شاید توی تمام اون اسم هایی که اوردی فقط چند نفری باشن که همچین حسی رو بهشون داشته باشم
    نمیدونی وقتی دلنوشته تورو خوندم چه بلایی به سرم اومد
    برای یه لحضه فکر کردم خودم نوشتم
    تونستی یه زنگ بهم بزن من هیچ شماره ای ازت ندارم
    این رو هم بدون که من همیشه به یاد همه بچه ها هستم ولی…
    ولش کن، دلم برات تنگیده :-*

  4. مانی می‌گوید:

    چی بگم ؛ بقول مارکس انسانا تاریخو می سازن ولی نه اونجوری که می خوان

  5. نیما حسن بیگی می‌گوید:

    سلام جیران عزیز .
    حالت چطوره دوست قدیمی ؟
    نمی دونم اصلا منو به یاد می آری یا نه ولی من از بچه ها همیشه جویای احوالت هستم !
    دارم تولید یه فیلم مستند رو شروع می کنم و با خیلی ها مشورت کردم از جمله حسام . خوشحال می شم نظر شما و محسن رو هم بدونم !
    مراقب خودت باش .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: