غصه می خورم :(

من هی دارم یه ساعته سعی میکنم بیانیه جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان به مناسبت 1 می 2012 روز جهانی کارگر رو بذارم رو وبلاگم و هی نمیشه و ارور میده و اعصابم خورد شد 😦 چشه آخه وردپرس؟ 😦 😦 Advertisements

زمونه ی بدیه واقعا….

ای بابا… بعد مدت ها اومدم.. گفتم برم سر حوصله وبلاگ همه ی بچه های جمعیت رو چک کنم… نمی دونم تا الان همچین ایده ی احمقانه ای به سرتون زده؟ احمقانه؛ چون چیزی نیست.. هیچی… از نادر که اولین کسی بود که می نوشت از کودک کار تا محسن و جمشید و یکی دو … به خواندن ادامه دهید

عجبا..

من بعد سالها اومدم چیز بنویسم.. با شرمندگی از اینکه باز هم حرفای دل خودمه و هرچند میدونم بیشتر از حرفای گنده و مقاله و اینا دوست دارین! ولی این ورد پرس به من میگه مرورگر فایرفاکس شما هب رو زنیتس و از اونجا که با فیلترشکنم دانلود کردن فایرفاکس جدید تا همین الان که … به خواندن ادامه دهید

خونه ی صورتی بی اینرتنت :)

من رفتم خونه ی خودم و مبلاش و فرشش و دکور و کابینتای آشپزخونه ش صورتیه 🙂 خیلی هم شاد و شادمانم و فقط مشکل اینه که هنوز اینترنت ندارم 😦 کلا چند هفته ای میشه که خیلی خیلی درگیرم برای راس و ریس کردن یه سری چیزا مثه مغازه و خونه و خلاصه واقعا … به خواندن ادامه دهید

مترونوشت

یه روز تگ شدم تو یه نوت کوتاهی تو فیس بوک که برام شد بعدا یکی از امید و آرزوهام که هروقت میام تو فیس بوک یه نوت دیگه باشه از همون جنس… مترونوشت ها… سپند که اینا ر و می نویسه رو تصادفی کشف کردم اونجا و فضولانه وبلاگش رو هم سر می زنم … به خواندن ادامه دهید

ای من بمیرم…

ای منِ بدبخت 😦 ای منِ خر 😦 ای منِ بی عرضه ی دست و پا چلفتی 😦 ای منِ خنگ 😦 نفهمیدم چی کردم چطور شد که جمله هامو پاک کردم 😦 این جمله های روزانه ی من که می نویسم…. رسیدم به 150 اینا که دیدم 140 تاشو کشتم 😦 نمی فهمم کی … به خواندن ادامه دهید

جوجه های مرغ شده..

یهو به خودم اومدم و یادم افتاد که سخنگو و مسئول ساماندهی و مسئول مالی کمیته ی بهداشتم و نه دیکتاتور و همه کاره ش.. و بهتره هی سعی نکنم همه چیز رو درست کنم و دنبال این باشم که همه کارا درست به نظر بیاد حتی اگر قراره فکر کنن که دودره می کنم… … به خواندن ادامه دهید

نیمه شب و صدای آرش بهت میگم دوست دارم با چاشنی اذون و اینا..

چند دقیقه پیش اذون گفتن از مسجد و منم شنیدم و همون موقع هم پی ام سی داشت آرش بهت میگم دوست دارم می خوند چون مامانم که خوابید حال نداشتم پاشم خاموش کنم و منم داشتم آخرین وبلاگی رو که می خواستم بخونم می خوندم و بعد کلی حرف دارم واسه زدن که بنویسم … به خواندن ادامه دهید

feel sorry..

میگن یه یارو داشت برای نوه ش تعریف می کرد که تو جنگ یکی رو که خیلی خیلی زخمی بوده می بره و کلی بهش رسیدگی می کنه و ازش مراقبت می کنه و به خاطرش کلی ریسک می کنه و اینا، بعد یارو که خوب میشه میره و لوش میده سریع! نوه هه می … به خواندن ادامه دهید

حکایت من که نفهمیدم وقتی زورت نمی رسه و داری می خوری بهتره وایسی تموم شه که اگه سعی کنی تو هم مشت بزنی بیشتر می خوری..

من گیج و گم هستم… اشتباه کردم.. نه یکی، نه دوتا.. خیلی… فکر کنم چهارتا یا پنج تا.. کم نیست.. اصلا کم نیست.. و همش هم یک شکل پیش رفته…. تصمیمی گرفتم که تابع شرایط بوده.. یعنی تو موقعیت ذهنی و فکری ای بودم که برام چالش برانگیز بوده و متاسفانه اشتباهی که کردم این … به خواندن ادامه دهید

اصلاح فردی..؟؟

مدت ها و مدت هاست که باورم رو به اصلاح فردی و موردی از دست داده ام… شیرینه.. خیلی شیرینه.. ولی بی نتیجه س.. ……………………… رفتیم با آیدین به خانه ی مهر کودک که -قرار بود یه ان جی او باشه- به نیت مصاحبه ای برای نشریه. همون اول که دیدم زیر تابلوشون نوشته وابسته … به خواندن ادامه دهید

دِ کوریوس کیس آف کانون پرورشی

دیشب نصفه شب! از حموم در اومده بودم و مامانم جلو تلویزیون بود و نمی دونم چی داشت می دید و نمی دونم چی شد که بحثمون کشیده شد به نمی دونم چی و خلاصه! در این راستا مامانم خاطره ی بامزه ای تعریف کرد که انقدر باورم نشد که هرکس جز مامان خودم تعریف … به خواندن ادامه دهید

من چه مهم هستم و چقدر دوستم دارن :) به به…

می خواستم از این بنویسم که چطور بعضی اوقات یهو عزیزات کاری می کنن که حس این بهت دست بده که مهمی.. که عزیزی.. که ارزشمندی… و شادی بی پایانی تو دلت بچرخه.. وسط بازی خونه ی آهو (خواهر بزرگم) بودیم و گفتم که دنبال دکلمه های خسرو شکیبایی می گردم و نتونستم دانلود کنم … به خواندن ادامه دهید